موضوع مورد نظر

انتخاب فصل

تو ۲۵ اسفند سال ۱۲۸۵، تو یه خونه قدیمی تو شهر تبریز، دختری به دنیا میاد که قرارِ تو آینده، صدای متفاوتی برای ادبیات و شعر فارسی باشه. اسمش رو گذاشتن رخشنده، اما کسی نمی‌دونست این دختر کوچولو، قراره به زودی پروین اعتصامی بشه؛ شاعری که تو شعرهاش زندگی می‌کرد، آدم‌ها رو می‌فهمید، و به دردهای جامعه‌اش چشم داشت. خانواده‌ای که پروین توش به دنیا اومد، یه خونواده عادی‌ نبود. پدرش یوسف اعتصامی، معروف به اعتصام‌الملک، یکی از بزرگ‌ترین نویسنده‌ها و مترجم‌های زمان خودش بود. مردی که اولین چاپخونه حروفی یا همون سربی رو به تبریز اورد و بعدها مجله بهار رو هم راه انداخت. مادر پروین اخترالملوک اعتصامی، از یه خانواده ادبی و اصیل اومده بود. اختر الملوک، دختر عبدالحسین مقدم العداله، از شاعرای دوره قاجار و متخلص به شوری بخشایشی بود. انگار مادر، اون ذوق شعری و هنری خودش رو به دخترش پروین به ارث رسونده بود.
همراهان نزدیکش، کسایی که یک روز در کنار اون می‌جنگیدند، حالا به بی‌صداقتی متهمش می‌کردند. بعضی‌ها هم شایعه کرده بودن که جاسوس اینتلیجنس سرویس بریتانیا شده. از اون طرف هم روحانیون دست به ترور اون زده بودند. چرچیل هم نخست‌وزیر بریتانیا شده بود و تو یک نامه‌ محرمانه به شاه نوشته بود: “برای او تنها یک راه‌حل وجود دارد؛ اعدام.” وقتی اون رو تو یک جریانی “اتفاقی” دستگیر میکنند، سر دنیس رایت، سفیر وقت انگلیس، به تیمور بختیار نامه‌ میزنه که: “در اولین فرصت، مشتی به دهانش بکوبید تا بفهمد هیبت امپراتوری بریتانیا شوخی نیست.”  فاطمی که تو ماه‌های پایانی عمر با تب و دردِ زخم‌های کهنه سر می‌کرد و چند ماهی رو مخفیانه زندگی می‌کرد، حالا با کوله‌باری از دشمنای داخلی و خارجی طرف بود. اون می‌دونست دیر یا زود دستگیر میشه، اما انگار ته ذهنش چیزی آروم آروم زمزمه می‌کرد. زمزمه‌ای که حتی تو سایه سنگین مرگ هم خاموش نمی‌شد و به همون اندازه سنگین و عمیق بود.
بعد از حدود چهار سال درس خوندن و زندگی تو پاریس، حالا حسین فاطمی به ایران برگشته بود. اون با خودش از پاریس حدود دو هزار جلد کتاب آورده بود و تصمیم داشت تغییرات بزرگی تو فضای روزنامه‌نگاری کشور رقم بزنه. اون که تو اوایل سفرش به فرانسه، مقالاتش رو به نام حسین فاطمی می‌نوشت، حالا تو چند ماه آخر، مقاله‌ها رو با اسم "دکتر" حسین فاطمی امضا میزد. اون وقتی تو سال ۱۳۲۷ به ایران برگشته بود، دیگه یک جوان روزنامه‌نگار ساده نبود. پاریس برای فاطمی، نه فقط یک مقصد تحصیلی، بلکه فضایی پر از اندیشه‌های الهام‌بخش برای یادگیری و آشنایی با جریانات فکری مختلف دنیا بود. اون با خودش از پاریس چیزی بیشتر از تجربه آورده بود؛ دو هزار جلد کتاب، مغزی پر از اندیشه‌های جدید، و ایده‌هایی که برای خیلی‌ها هنوز ناشناخته بود. اون حالا از قلب اروپا به کشوری برگشته بود که با ۴ سال قبلش، زمین تا آسمون متفاوت بود.
امروز جمعه، پنجم اسفند ماه سال ۱۳۳۲. سکوت سنگین و سرمای آخرین روزهای زمستون، میدون تجریش رو تو خودش پیچیده بود، اما تو کوچه‌های سنگفرش کوی رضاییه، یه خونه منتظر اتفاقی بود که قرار بود خیلی چیزها رو تو کشور تغییر بده. تو اون کوچه، صدای فریاد سرگرد مولوی حیاط خونه رو میلرزوند. اون مرتب فریاد میزد "گرفتمش! گرفتمش! فاطمی رو گرفتم!"...
پدر بزرگش یک مادیان سفید داشت، از اون مادیان های تند و سرکش که سهراب تو خاطراتش چند جا بهش اشاره کرده که حسابی از اون مادیان می ترسیده. کلا سهراب تو بچگی از خیلی چیزا میترسیده. از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه ی عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بود. خوشبختیش از صبح پنجشنبه شروع میشد... .
ابوالحسن بنی‌صدر، کسی که روزگاری به عنوان یکی از یاران نزدیک آیت الله خمینی شناخته می‌شد و در زمره انقلابیون قرار داشت، حالا داشت کم کم به یکی از اصلی‌ترین مخالفای نظام جمهوری اسلامی تبدیل میشد. از همان بچگی، زندگی بنی‌صدر پر از تناقضات بود. پدر روحانی، محیط خانه ای ضد آخوند، تفکرات چپ گرا و سوسیالیستی، همه و همه پر از تناقضاتی بود که اون رو به یک چهره‌ پیچیده و مبهم تو تاریخ ایران تبدیل کرده بود. حالا هم طوفانی در حال شکل‌گیری بود که پایان خوشی برایش نداشت و قرار بود ریاست اولین رئیس جمهور ایران ناتمام باقی بماند.
پرواز شماره ۴۷-۲۱ پاریس/تهران یکی از دو پرواز سرنوشت ساز ایران تو سال ۵۷ بود. حدود ۱۶ روزِ قبل، یک هواپیما، آخرین پادشاه ایران رو واسه همیشه از کشور خارج کرده بود و حالا یک پرواز دیگه رهبر مذهبی رو وارد ایران میکرد. پرواز ۴۷-۲۱ از فرانسه بلند میشد تا آینده ایران رو تغییر بده. اما آیت الله خمینی ۷۶ ساله، تنها سرنشین اون پرواز تاریخی نبود. کنار اون، حدود سی همراه و صد خبرنگار، از پاریس راهی ایران میشدن تا شخصا شاهد تغییر و رقم خوردن تاریخ باشن. همراه هایی که هر کدوم رویاهایی رو واسه ایران بعد از انقلاب، تو ذهنشون پرورونده بودن... .
حوالی ساعت چهار بعدازظهر ۲۱ بهمن سال ۵۷، یه ماشین تشریفات به پایگاه هوایی دوشان تپه میرسه. نادر جهانبانی از اون ماشین پیاده میشه و سوار هواپیمای فوکر افِ ۲۷ فرندشیپ میشه. اون هواپیما یه هواپیمای مسافربری توربو ساخت هلند بود که تو دوره خودش، پر فروش ترین هواپیمای جهان شناخته میشد. راننده تشریفات از ماشین پیاده میشه، سیگارش رو روشن میکنه، و همونطور که داشت پوک عمیقی به سیگار میزد میبینه که اون هواپیما خیلی زود شروع به حرکت میکنه و عمود به سمت آسمون میره. اولش خیال میکنه که جهانبانی میخواد با اون هواپیما فرار کنه. اما اون قصد فرار نداشت. میخواست فقط واسه آخرین بار، دور تا دور شهر، پرواز کنه... .
صبح بیست و ششم بهمن سال ۵۷، دقیقا ۴ روز بعد از اعلام رسمی سقوط حکومت پهلوی، محاکمه ۲۹ نفر از سران رژیم، تو مدرسه ای تو خیابون ایران، تو شرق تهران برگزار میشه. تو بین اون ۲۹ نفر، یه ارتشی قد بلند، با چشمای آبی و لباس فرم خلبانی و ته ریش مرتب شده، توجه خیلیارو به خودش جلب کرده بود... .

حمایت از راوکده

برای دوست‎‌‌‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری

تجربه کامل ویدئوکست ها

در کانال یوتیوب راوکده

برخی از ویدئوکست ها

در کانال آپارات راوکده (جدید)

اخبار و پست های تکمیلی

در کانال اینستاگرام

موزیک ها و برخی منابع

در کانال تلگرامی راوکده

```