همراهان گرامی، با پایداری مجدد اینترنت بین‌الملل، سیستم پخش آنلاین اپیزودها جایگزین مکانیسم پخش آفلاین شد. افتخار ماست که در هر شرایطی، همراه لحظات شما هستیم | کارنامه ۸۸ روزه پادکست راوکده

موضوع مورد نظر

انتخاب فصل

این قسمت تقدیم می‌شود به تمام بانوان و مادران این روزهای سرزمین. روایت سیمین فقط داستان موفقیت ادبی نیست؛ داستان رابطه پیچیده او با جلال آل‌احمد هم هست. از آشنایی در مسیر اصفهان به تهران و ازدواجی متفاوت، تا رنج بی‌فرزندی، انتشار جنجالی سنگی بر گوری و نامه‌ای که سال‌ها بعد تصویر عاشقانه این رابطه را ترک انداخت: نامه هیلدا. زمستان ۱۳۴۱، نامه‌ای درباره سفر جلال به اسرائیل و زنی به نام هیلدا به دست سیمین رسید؛ نامه‌ای که برای او فقط نشانه یک خیانت نبود، بلکه به مسئله‌ای بزرگ‌تر تبدیل شد: شأن زن، کرامت فردی، استقلال عاطفی و حق ایستادن در برابر تحقیر در جامعه‌ای مردسالار. اگر می‌خواهید بدانید سیمین دانشور چگونه به صدای زن ایرانی در ادبیات معاصر تبدیل شد، چرا سووشون هنوز خوانده می‌شود، و چرا زندگی او همچنان محل بحث و قضاوت است، این اپیزود را از دست ندهید.
محمدعلی فروغی؛ ادیبِ سیاستمداری که در حساس‌ترین پیچ‌های تاریخ معاصر ایران یکبار آغاز را نوشت و یکبار پایان را: از معماری اداری مشروطه و نقش‌آفرینی در گذار قاجار به پهلوی، تا بازگشت اضطراری در شهریور ۱۳۲۰ وقتی ایران اشغال شد و او متن استعفای رضاشاه را نوشت و انتقال قدرت به محمدرضا شاه را مدیریت کرد. در این اپیزود از راوکده، مسیر فروغی را از دارالفنون و تربیت تا مجلس، کابینه، پرونده‌های جنجالی مثل فراماسونری و قرارداد نفت ۱۹۳۳، و سپس سال‌های حصر و بازگشتِ مردِ بحران دنبال می‌کنیم؛ تا به سؤال اصلی برسیم: فروغی ناجیِ ایران بود یا مهندسِ مشروعیت یک استبداد مدرن؟ سیاستمداری عملگرا که در بزنگاه‌ها مذاکره را انتخاب کرد، یا چهره‌ای که همیشه کم‌هزینه‌ترین راه را پیش پای کشور گذاشت؟
بابک خرمدین؛ سرداری که از دلِ کوهستان‌های آذربایجان برخاست و نزدیک به دو دهه خلافت عباسی را درگیر جنگی کرد که فقط یک شورش محلی نبود، بلکه "نه" بلندِ یک ملت به مالیات‌های سنگین، تبعیض مذهبی و تحقیر هویت ایرانی بود. در این اپیزود از راوکده، از ریشه‌های خرمدینان و موج‌های پیشابابک شروع می‌کنیم، به قلعه‌ی بَذ و جنگ‌های کمین‌محور در تنگه‌های ارسباران می‌رسیم، و مسیر رویارویی بابک با مأمون و معتصم را دنبال می‌کنیم؛ تا جایی که پای افشین به میدان باز می‌شود و جنگ وارد مرحله‌ای پیچیده‌تر از شمشیر یعنی اطلاعات، جنگ روانی و بازی‌های قدرت می‌شود.
حاج‌علی رزم‌آرا؛ افسر با تحصیل کرده و در عین حال جاه‌طلبی که از قزاق‌خانه و سن‌سیر فرانسه به صندلی نخست‌وزیری رسید و فقط با سه گلوله وسط حیاط مسجد شاه، به معمایی دائمی در تاریخ معاصر ایران تبدیل شد. کم‌تر از یک هفته بعد از ترورش، طرح ملی شدن صنعت نفت رأی آورد و راه برای دولت مصدق باز شد؛ قاتلش خلیل طهماسبی هم یک سال بعد در مجلس قهرمان ملی نام گرفت و آزاد شد. در این اپیزود از راوکده، روایت کامل زندگی و سرنوشت رزم‌آرا را می‌شنوید؛ از ارتش و دربار و نفت، تا فدائیان اسلام، آیت‌الله کاشانی و بازی های قدرت‌.
عکسِ آخرین صحنه‌ی زندگی‌اش، ملافه‌ای سفید است… و ساعتی کوک‌شده. در قسمت دوم این ماجرا روایتِ مردی را میبینیم که میانِ روشنفکری، سیاست، و مرگ ایستاد؛ از بازگشت به تهران و فضای باز پس از شهریور ۲۰ تا روزهای سرد پاریس و پایانِ در اتاقی بسته. در این قسمت از پادکست راوکده، قسمت دوم ماجرای صادق هدایت را می‌شنوید؛ از امیدِ کوتاهِ آزادی تا خودخواسته‌ترین سکوتِ قرن!
نوزدهم فروردین سال ۱۳۳۰ بود. پاریس بوی بهار می‌داد و تو خیابون شامپیونه چراغ اتاق کوچیکی هنوز روشن مونده بود. توی اون اتاقِ اجاره‌ای صادق هدایت، مردی که سال‌ها از تنهایی و مرگ نوشته بود، برای آخرین‌بار با زندگی حسابش رو صاف کرده بود. بوی تندِ گاز از درزِهای درِ بیرون میزد و روی میز یادداشتی کوتاه جا گذاشته بود: "۱۲۵ فرانک برای کرایه صاحبخانه تا فردا، ۱۸ فرانک برای پول گازی که به زندگی من پایان می‌دهد، چند فرانک دیگر می‌ماند که، مرگ من بیش از این خرج برمی‌دارد". همین‌قدر سرد، همین‌قدر حساب‌شده.... .
تصور کنید وسط کوه‌های خلخال ایستادید. جایی که بورانِ بی‌امان می‌وزه و برف تا کمر بالا اومده، و دو مرد خسته و یخ زده، در دلِ این طوفان گرفتار شدن. یکی‌شون میرزا کوچک خان، و اون یکی یار آلمانی‌اش هوشنگ که مدت ها دوشادوش اون جنگیده بود. و فردا صبح وقتی روستایی‌ها از بالای گردنه می‌گذرن، با پیکر یخ زده سرداری روبه رو می‌شن که هنوز دستش روی قبضه تفنگه، و همونجا سر از بدنش جدا می‌شه و در مسیر خلخال تا رشت، و بعد تهران می‌گرده تا نشونه‌ای باشه از پایان یک شورش یا شاید آغاز یک افسانه… .
همه چیز از یه شب خونین شروع شد. اردشیر پسر سوم خشایارشا، اونقدرها که همه فکر می‌کردن بی‌تجربه نبود. وقتی پدرش از دنیا رفت و دربار هخامنشی دچار هرج و مرج شد، اردوان، رئیس گارد شاهنشاهی قصد داشت یه شاه ضعیف سرکار بیاره، تا خودش راحت تر حکومت رو بدست بگیره. اما اردشیر مجالی بهش نداد و توی همون شب های پر از توطئه و درگیری، اردوان و پسرانش رو، کنار زد و تاج رو بر سر گذاشت. و حالا که به تخت نشسته بود، نگاه‌ها همه به اون دوخته شده بود. آیا اون می‌تونست از پسِ این همه آشوب بربیاد؟ ایران نیاز به تغییر داشت. و اردشیر، باید ثابت می‌کرد که می‌تونه از پدرش بهتر کشور رو اداره کنه.
شعله‌ها از پشت ستون‌هایِ سنگی زبانه می‌کشیدن و باد، خاکسترها رو از دل آتنِ خاموش، تا پشتِ دیوارهای معبدِ آکروپولیس می‌برد. شهری که حالا خاموش بود، ولی بوی سوختنش، تا سال‌ها توی حافظه‌ تاریخ موند. اون بالا، روی تپه‌ای مشرف به شعله‌ها مردی ایستاده بود که بهش می‌گفتن شاهِ شاهان. خشایارشا، پسر داریوش بزرگ، نوه کوروش کبیر. وارثِ شاهنشاهی‌ که از رود سِند تا دریای اژه گسترده بود؛ جایی که حدود چهل درصد جمعیتِ جهان، زیر پرچمش زندگی می‌کردن. اما اون اینجا نبود که‌ فقط یه شهر رو فتح کنه؛ اینجا بود تا انتقام بگیره… .

حمایت از راوکده

برای دوست‎‌‌‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری

تجربه کامل ویدئوکست ها

در کانال یوتیوب راوکده

برخی از ویدئوکست ها

در کانال آپارات راوکده (جدید)

اخبار و پست های تکمیلی

در کانال اینستاگرام

موزیک ها و برخی منابع

در کانال تلگرامی راوکده

```