موضوع مورد نظر
انتخاب فصل
تو اواسط تابستون سال ۳۷۰ هجری قمری، تو شهر بخارا، یکی از شهرهای پر رونق خراسان، مردی بهتازگی صاحب پسری شده بود که آیندهاش برای همه مبهم بود. هیچکس نمیتونست حدس بزنه که این نوزاد، یه روز تبدیل به یکی از بزرگترین نوابغ تاریخ بشریت میشه. حیاط کوچیک و گرم خونه، با صدای گریه اون نوزاد پر شده بود. پدرش عبدالله، که خودش مردی اهل علم و فکر بود، نگاهی به صورت نوزاد میندازه و با لبخندی به آرومی میگه: "اسمش رو حسین میذاریم". هیچکس اون روز تصور نمی کرد که این حسین بن عبدالله، بعدها به ابن سینا معروف بشه.
زمستون سال ۱۹۹۴ بود و هوای سرد دمشق، تو مه غلیظی پیچیده بود. بشار اسد، پزشک جوانی که برای تخصص چشمپزشکی به لندن رفته بود، تماسی از پدرش حافظ اسد دریافت کرد. حافظ، با صدایی خسته و کوتاه گفت: “بشار، باید فورا برگردی”. بشار با تردید و نگرانی، صبح روز بعد خودش رو به دمشق رسوند. هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده، اما وقتی ماشین خانوادگی به سمت بیمارستان مرکزی دمشق پیچید، اضطرابش بیشتر شد. داخل بیمارستان، همه تو سکوت و بهت فرو رفته بودن. بشار با عجله خودش رو به اتاقی رسوند که پدر و بقیه خانواده اش اونجا بودن. روی تخت، جسد بیجان باسل اسد، برادر بزرگترش افتاده بود. وارث تاج و تخت، کسی که حافظ سال ها برای جانشینی اش برنامهریزی کرده بود، حالا دیگه زنده نبود. یه تصادف رانندگی، همه چیز رو تغییر داده بود… .
تو فروردین سال ۱۳۲۰، روزایی که بهار تازه پا گذاشته بود تو کوچه پس کوچههای تهران، پروین کم کم داشت با یه بیماری عفونی دست و پنجه نرم میکرد. همون روزهایی که برادرش ابوالفتح، مشغول آماده کردن دیوان دوم اشعار خواهرش برای چاپ بود. اولش همه فکر میکردن بیماری پروین یه سرماخوردگی عادیه. اما خیلی طول نمیکشه که تبش هر روز بالاتر میره و این نشون از یه سرماخوردگی ساده نبود. دکترهای مختلفی میامدن و میرفتن، اما هیچکدوم نمیتونستن حالشو، کمی بهتر کنن. تو همون روزا برادر پروین هر فرصتی که پیدا میکرد، دنبال یه دکتر جدید میرفت. پروین هم هر روز ضعیفتر میشد و به بیماری مبتلا شده بود که تا اون روز درمان قطعی براش نیومده بود. هر روز که میگذشت اون بیماری، بیشتر به پروین غالب میشد.... .
تو ۲۵ اسفند سال ۱۲۸۵، تو یه خونه قدیمی تو شهر تبریز، دختری به دنیا میاد که قرارِ تو آینده، صدای متفاوتی برای ادبیات و شعر فارسی باشه. اسمش رو گذاشتن رخشنده، اما کسی نمیدونست این دختر کوچولو، قراره به زودی پروین اعتصامی بشه؛ شاعری که تو شعرهاش زندگی میکرد، آدمها رو میفهمید، و به دردهای جامعهاش چشم داشت. خانوادهای که پروین توش به دنیا اومد، یه خونواده عادی نبود. پدرش یوسف اعتصامی، معروف به اعتصامالملک، یکی از بزرگترین نویسندهها و مترجمهای زمان خودش بود. مردی که اولین چاپخونه حروفی یا همون سربی رو به تبریز اورد و بعدها مجله بهار رو هم راه انداخت. مادر پروین اخترالملوک اعتصامی، از یه خانواده ادبی و اصیل اومده بود. اختر الملوک، دختر عبدالحسین مقدم العداله، از شاعرای دوره قاجار و متخلص به شوری بخشایشی بود. انگار مادر، اون ذوق شعری و هنری خودش رو به دخترش پروین به ارث رسونده بود.
همراهان نزدیکش، کسایی که یک روز در کنار اون میجنگیدند، حالا به بیصداقتی متهمش میکردند. بعضیها هم شایعه کرده بودن که جاسوس اینتلیجنس سرویس بریتانیا شده. از اون طرف هم روحانیون دست به ترور اون زده بودند. چرچیل هم نخستوزیر بریتانیا شده بود و تو یک نامه محرمانه به شاه نوشته بود: “برای او تنها یک راهحل وجود دارد؛ اعدام.” وقتی اون رو تو یک جریانی “اتفاقی” دستگیر میکنند، سر دنیس رایت، سفیر وقت انگلیس، به تیمور بختیار نامه میزنه که: “در اولین فرصت، مشتی به دهانش بکوبید تا بفهمد هیبت امپراتوری بریتانیا شوخی نیست.” فاطمی که تو ماههای پایانی عمر با تب و دردِ زخمهای کهنه سر میکرد و چند ماهی رو مخفیانه زندگی میکرد، حالا با کولهباری از دشمنای داخلی و خارجی طرف بود. اون میدونست دیر یا زود دستگیر میشه، اما انگار ته ذهنش چیزی آروم آروم زمزمه میکرد. زمزمهای که حتی تو سایه سنگین مرگ هم خاموش نمیشد و به همون اندازه سنگین و عمیق بود.
بعد از حدود چهار سال درس خوندن و زندگی تو پاریس، حالا حسین فاطمی به ایران برگشته بود. اون با خودش از پاریس حدود دو هزار جلد کتاب آورده بود و تصمیم داشت تغییرات بزرگی تو فضای روزنامهنگاری کشور رقم بزنه. اون که تو اوایل سفرش به فرانسه، مقالاتش رو به نام حسین فاطمی مینوشت، حالا تو چند ماه آخر، مقالهها رو با اسم "دکتر" حسین فاطمی امضا میزد. اون وقتی تو سال ۱۳۲۷ به ایران برگشته بود، دیگه یک جوان روزنامهنگار ساده نبود. پاریس برای فاطمی، نه فقط یک مقصد تحصیلی، بلکه فضایی پر از اندیشههای الهامبخش برای یادگیری و آشنایی با جریانات فکری مختلف دنیا بود. اون با خودش از پاریس چیزی بیشتر از تجربه آورده بود؛ دو هزار جلد کتاب، مغزی پر از اندیشههای جدید، و ایدههایی که برای خیلیها هنوز ناشناخته بود. اون حالا از قلب اروپا به کشوری برگشته بود که با ۴ سال قبلش، زمین تا آسمون متفاوت بود.
امروز جمعه، پنجم اسفند ماه سال ۱۳۳۲. سکوت سنگین و سرمای آخرین روزهای زمستون، میدون تجریش رو تو خودش پیچیده بود، اما تو کوچههای سنگفرش کوی رضاییه، یه خونه منتظر اتفاقی بود که قرار بود خیلی چیزها رو تو کشور تغییر بده. تو اون کوچه، صدای فریاد سرگرد مولوی حیاط خونه رو میلرزوند. اون مرتب فریاد میزد "گرفتمش! گرفتمش! فاطمی رو گرفتم!"...
پدر بزرگش یک مادیان سفید داشت، از اون مادیان های تند و سرکش که سهراب تو خاطراتش چند جا بهش اشاره کرده که حسابی از اون مادیان می ترسیده. کلا سهراب تو بچگی از خیلی چیزا میترسیده. از مادیان سپید پدربزرگ، از مدیر مدرسه، از نزدیک شدن وقت نماز، از قیافه ی عبوس شنبه. چقدر از شنبه ها بیزار بود. خوشبختیش از صبح پنجشنبه شروع میشد... .
ابوالحسن بنیصدر، کسی که روزگاری به عنوان یکی از یاران نزدیک آیت الله خمینی شناخته میشد و در زمره انقلابیون قرار داشت، حالا داشت کم کم به یکی از اصلیترین مخالفای نظام جمهوری اسلامی تبدیل میشد. از همان بچگی، زندگی بنیصدر پر از تناقضات بود. پدر روحانی، محیط خانه ای ضد آخوند، تفکرات چپ گرا و سوسیالیستی، همه و همه پر از تناقضاتی بود که اون رو به یک چهره پیچیده و مبهم تو تاریخ ایران تبدیل کرده بود. حالا هم طوفانی در حال شکلگیری بود که پایان خوشی برایش نداشت و قرار بود ریاست اولین رئیس جمهور ایران ناتمام باقی بماند.