همراهان گرامی، با پایداری مجدد اینترنت بین‌الملل، سیستم پخش آنلاین اپیزودها جایگزین مکانیسم پخش آفلاین شد. افتخار ماست که در هر شرایطی، همراه لحظات شما هستیم | کارنامه ۸۸ روزه پادکست راوکده

موضوع مورد نظر

انتخاب فصل

صدای انفجار هنوز تموم نشده بود که بوی گوشت سوخته تمام سالن رو پر کرد. پنجره‌ها شکسته بودن، در بسته بود، و کسی نمی‌دونست اون دو جسدی که کف دفتر افتادن دقیقاً کی هستن. کاملا سوخته بودن. یکی‌شون فقط یک دست سالم داشت، اون یکی حتی دندون‌هاش هم متلاشی شده بود. هیچ‌کس نمی‌تونست با قطعیت بگه کدومشون پیکر رجاییه. ۸ شهریور سال ۶۰ ساعت سه و نیم عصر، تو دفتر نخست‌وزیری قرار بود جلسه شورای عالی امنیت شروع بشه و محمدعلی رجایی تازه سی روز بود که رئیس‌جمهور شده بود. تو اون اتاق، نه فقط دولت، که امید یه جریان نشسته بود. امید به دولتی انقلابی، ساده، و کاملا هم راستا با اهداف اولیه حکومت نوپا… .
تصور کنید یکی از محرم‌ترین چهره‌های دربار پهلوی، شب‌ها بعد از تمام اون جلسات دربار، چراغ مطالعه‌اش رو روشن می‌کرده، می‌شسته پشت میز و بی‌تعارف‌ترین گزارش روزش رو مینوشته. اما این گزارش رو نه برای شاه، نه حتی برای نشریات مینوشت. فقط برای خودش؛ برای آینده‌ای که شاید کسی بخواد بدونه پشت اون درهای بسته واقعاً چی گذشته. کسی که اسمش همیشه کنار اسم شاه شنیده می‌شه، ولی خودش هیچ‌وقت در مرکز توجه نبوده. کسی که وزیر دربار بود، نخست‌وزیر شد، مسئول جشن‌های ۲۵۰۰ ساله بود، ولی همیشه یه‌جوری تو سایه موند. مردی که بدون داشتن پست رسمی نظامی، دستور جابه‌جایی ژنرال‌ها رو می‌داد. اون نه یه نخست‌وزیر عادی بود، نه وزیرِ درباری ساده. اون کلیددار قصر، محرم اسرار، و گاوصندوق رازهای شاه بود.
یه شب گرم نزدیکای تابستون تو حومه‌ی پاریس، تو ساختمونی که شدیدا ازش محافظت می‌شد اتفاقی افتاد که بعدها خیلی‌ها گفتن نقطه‌ عطف ماجرا بود. مهدی ابریشم‌چی، یکی از چهره‌های قدیمی و با نفوذ سازمان مجاهدین خلق جلوی جمع ایستاده بود و کنارش یه زن بود. زنی که تا چند وقت پیش همسرش محسوب می‌شد. اما حالا با لبخند و تشویق و کف‌زدن، داشت اون رو به مرد دیگه‌ای تقدیم می‌کرد. به مسعود رجوی رهبر سازمان. همون کسی که حالا قراره با همسر رفیقش ازدواج کنه. تو همون ساختمون. با همون تشکیلات، و البته با تأیید همون فرمانده‌ها. اسم اون زن، مریم قجر عضدانلو بود... .
تابستون سال ۱۳۵۸، شش ماه بعد از سقوط حکومت پهلوی، تهران هنوز تو آشوب بود. شایعات درباره شاپور بختیار آخرین نخست‌وزیر شاه، یکی پس از دیگری پخش می‌شد؛ بعضی ها می‌گفتن فرار کرده، بعضی ها می‌گفتن کشته شده، و یه عده‌ هم می‌گفتن خودکشی کرده. اما پشت همه شایعات، یه نقشه پیچیده و خطرناک در جریان بود. بختیار، مردی که تا همین چند ماه پیش پشت میز نخست‌وزیری نشسته بود، حالا به دشمن شماره یک جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. اما فرارش از ایران چیزی بیشتر از یه اقدام ساده بود. این یه عملیات اطلاعاتی بزرگ بود؛ فرار از طریق مرزهایی که تحت نظارت شدید بودن، با کمک موساد و یه پاسپورت جعلی. عملیاتی که باید دقیق، حساب شده، و بی‌صدا انجام می‌شد… .
همه چیز با یه تماس شروع شد. عصر یکی از روزهای مرداد سال ۱۳۷۰، یه مامور پلیس وارد خونه‌ای تو حومه‌ی سورِن پاریس شد. خبری از بختیار نبود. آخرین نخست‌وزیر شاه، مردی که روزی روی صندلی قدرت نشسته بود، چند روزی می‌شد که تلفن هاش بی‌جواب مونده بود. وقتی در رو شکستن، صحنه‌ وحشتناکی دیدن. دو جنازه، یکی‌ش سلاخی شده افتاده بودن کف خونه. اولی بختیار بود؛ اون یکی دستیار وفادارش، سروش کتیبه. گلو و رگای دستایِ بختیار رو بریده بودن و بوی تعفن شدید، هوا رو سنگین کرده بود. جنازه ها، تو گرمای تابستون اون سال باد کرده بودن. و این، پایان قصه‌ی مردی بود که درست وسط انقلاب ایستاده بود، وقتی که همه داشتن فرار می‌کردن… .
همه‌چیز تو اوج بود. ایران به شکوهی رسیده بود که هیچ‌وقت تا بحال تجربه نکرده بود. مردم در آرامش زندگی می‌کردن، صنعت و هنر شکوفا شده بود، تمدن به مرحله‌ای تازه پا گذاشته بود. و در رأس این جهانِ نو، یه پادشاه ایستاده بود جمشید. اوجی که حدود ۷۰۰ سال طول کشید؛ اما درست وقتی که مردم فکر می‌کردن دوران طلایی‌شون قراره تا ابد ادامه پیدا کنه، یه اتفاق عجیب افتاد. یه وسوسه، یه غرور، و یه سقوط. غرور همیشه آروم و بی‌صدا سراغ آدم ها میاد. مخفیانه وارد قلب می‌شه، کم‌کم درون رو تسخیر می‌کنه و بعد، وقتی که دیگه راه برگشتی نیست، یه‌دفعه خودشو روو میکنه. جمشید، پادشاهی که دنیا رو تغییر داده بود، دیگه خودش رو فراتر از یه شاه می‌دید. اون حالا خودش رو خداوندگار این عالم می‌دونست. اما، تاریخ همیشه با مغرورترین‌ها، بی‌رحم‌ترین بوده… .
روزی روزگاری، وقتی هنوز هیچ پادشاهی روی زمین نبود، وقتی آدم‌ها توی غارها زندگی می‌کردن و هنوز نمی‌دونستن قدرت یعنی چی، فرمانروایی یعنی چی؛ یه نفر پیدا شد که تصمیم گرفت این دنیای وحشی رو تغییر بده. یه نفر که اولین تاج رو بر سر گذاشت و اسمش رو گذاشتن کیومرث، اولین شاه زمین. همه چیز از اینجا شروع شد. از یه مرد که تو کوهستان‌ها زندگی می‌کرد، لباسی از پوست پلنگ می‌پوشید، و مردمی که دورش جمع شده بودن و هنوز نمی‌دونستن سرنوشت قراره چه بازی‌ای براشون بچینه. اما همیشه، هر تاجی، یه دشمنی داره. اهریمن‌ها این وسط بیکار نبودن. اونا از همون اول، دشمن این نظم تازه شده بودن. نمی‌خواستن یه شاه باشه، نمی‌خواستن اونجا یه سرزمینِ یکپارچه بشه، چون قدرتشون توی هرج و مرج بود، توی تاریکی. و اینطوری، دنیا اولین جنگش رو به چشم دید. اولین خیانت، اولین شکست، اولین انتقام…
شب، آروم‌آروم روی کوچه‌های سنگ‌فرش‌شده‌ تبریز نشسته بود. چراغ های نفتی توی خونه‌ها سوسو می‌زدن و توی یه خونه‌ گرم و ساده، نوزادی داشت اولین گریه‌ هاشو سر می‌داد. نوزادی که اسمش محمدحسین بود، اما بعدها دنیای شعر اون رو با یه اسم دیگه شناخت؛ شهریار. کی می‌دونست که یه روز یه بچه‌ی ساده از یه روستای کوچیک، قراره شعرای عاشقانه‌ای بگه که قلب هزاران آدم رو بلرزونه؟ کی فکرش رو می‌کرد که قراره این اسم، روی جلد کتاب های شعر فارسی و ترکی جاودانه بشه؟ اما شهریار فقط یه شاعر نبود. اون یه راز بود، یه قصه‌ی پر از اشک و لبخند، یه رویا که گاهی خودش هم نمی‌دونست خواب بود یا بیدار… .
سال ۱۹۴۶، درست تو قلب نیویورک تو منطقه‌ کوئینز، نوزادی به دنیا میاد که کمتر کسی تصور می کرد یه روزی یکی از جنجالی‌ ترین و بحث‌ برانگیزترین چهره‌های تاریخ آمریکا بشه. مردی که اسمش همیشه تیتر خبرهاست؛ کسی که توی سیاست، توی تجارت و رسانه ها طوفان به پا میکنه. دونالد جان ترامپ! شاید با شنیدن اسمش، اولین چیزی که به ذهنمون برسه، اون چهره‌ی خاص و موهای طلایی و سخنرانی‌های پر از اعتماد به نفسش باشه؛ یا شاید یاد برج‌های بلند و برندهای تجاری لوکس و اون جمله‌ی معروفش تو برنامه‌ی تلویزیونی "کارآموز" که با یه لبخند و اشاره‌ی دست می‌گفت: "You’re fired!" - اخراجی!

حمایت از راوکده

برای دوست‎‌‌‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری

تجربه کامل ویدئوکست ها

در کانال یوتیوب راوکده

برخی از ویدئوکست ها

در کانال آپارات راوکده (جدید)

اخبار و پست های تکمیلی

در کانال اینستاگرام

موزیک ها و برخی منابع

در کانال تلگرامی راوکده

```