موضوع مورد نظر
انتخاب فصل
اواسط مرداد سال ۵۶ به هویدا پیام میدن که باید واسه یک دیداری خصوصی با محمدرضا شاه، به شهر نوشهر مازندران بره. تو اون جلسه قرار بود اون نابسامانی اقتصادی که بوجود اومده بود بررسی بشه. تو همون جلسه بود که هویدا متوجه نارضایتی عمیق شاه از عملکرد دولت میشه و همین هم کار رو واسه هویدا آسون میکنه و تو همون جلسه جرات پیدا میکنه، تا از شاه اجازه بگیره که از سمت نخست وزیری کنار بکشه… .
ششم بهمن سال ۱۳۴۳ بود که با علنی شدن خبر ترور حسنعلی منصور، هویدا رو واسه برگزاری یک جلسه اضطراری، به کاخ مرمر دعوت میکنند. هویدا اون زمان وزیر دارایی و یکی از نزدیکترین آدمهای دور و بر منصور بود. تو این جلسه قرار بود جانشینی موقتی واسه نخست وزیر ترور شده پیشنهاد داده بشه… .
تو یادداشت های شخصی امیر عباس هویدا که بعدا به عنوان کتابچه خاطراتش منتشر شده اومده که، درست چند ماه بعد از اینکه صدای توپهای جنگ اول بینالمللی خاموش میشه امیر عباس تو تهران، تو یه خانواده متوسط به دنیا میاد. اون میگه پدرش یه آدم تحصیل کرده و مامور دولت بود و مادرشم خانهدار بود و به بچه ها میرسید. وقتی امیر عباس به دنیا میاد، مادربزرگش از رو طاقچه خونشون قرآن رو برمیداره و تاریخ تولد اون رو تو صفحه سفید قبل از سوره حمد یادداشت میکنه. طبق اون دست نوشته هویدا، قبل از غروب آفتاب یک روز سرد زمستونی به سال ۱۲۹۸ متولد شده.
امروز میخوایم ماجرای قدیمیترین دانشگاه مدرن ایران، که حدود ۹۰ سال از تاسیسش میگذره رو براتون تعریف کنیم. دانشگاهی که یادگاری از دوران رضا شاه، و الان رویای خیلی از جوونهای این مملکت شده. وقتی رضا شاه دستور ساخت این دانشگاه رو میداد، هیچوقت فکر نمیکرد که تو آینده، قراره آدم های نخبه ای رو از طریق ساخت این دانشگاه به دنیا معرفی کنه.
رضاخان تقریبا تا میانسالگی، ساکن قزاقخانه بود. واسه همینم باعث شده بود کم کم روحیه رضا، یه روحیه نظامی و کاملا منضبط بشه. اون یه نظامی جسور و باهوش بود که چرخ روزگار به اون آداب و فنون نظامی گری یاد داده بود. وقتی تو مسیر شاهی قرار گرفت، افرادی باید اون رو آماده این ردا میکردن. بین همه اون آدم ها، یه نفر بود که بیشتر از بقیه، به رضاشاه نزدیک بود...
این داستانِ از تولد تا سلطنت مردیه که تو زمستون به دنیا اومد؛ زمستون کودتا کرد و تو زمستون هم سلسلهش از هم فروپاشید و برای همیشه سقوط کرد. کسی که در یک خانواده گمنام در یک روستای دور افتاده در مازندران به دنیا اومد. خیلی زود نظامی شد. مسلسل به دست گرفت و تو کوچه پس کوچههای تهران قد کشید. کسی که قرار بود تو آینده یه تکون اساسی به تاریخ ایران بده و پادشاهی رو مدیون پشتکار و ارادهاش، تو نظم دادن به امور، تو سمت وزارت جنگ و نخستوزیریش بود، رضاخان میرپنج، ملقب به سردارِ سپه بود.
میخوایم در ادامه این روایت دو قسمتی داستان اتحاد ملتی رو بشنویم که از یه جایی به بعد، سیاه و سفید بودن رو کنار گذاشتن و خودشون رو از شر رژیم فاسد و دیکتاتور زمان خودشون نجات دادن. رژیمی که چندین سال جز سرافکندگی و فقر و پوچی و تحریم چیزی عاید اکثریت ملتش نکرده بود و بجای حل مشکلات، با خودکامگی سعی می کرد فقط مردم رو کنترل کنه...
میگن یه کشور می تونه از جنگ و بیماری و فقر، جون سالم به در ببره؛ ولی کشوری که توش عدالتی نباشه، زندگی هم وجود نداره. میخوایم تو این روایت دو قسمتی داستان آدم هایی رو بشنویم که با آگاهی تونستند جلوی ظلم و ناعدالتی قانونی رژیمشون بایستند و به رویایی برسند به اسم رویای برابری...
تو قرن های چهارم و پنجم بود که به صنف دارو فروش ها تو کشورهای اسلامی، مخصوصا تو ایران، میگفتن حشاشین. اصلا میگن تو شهرهای بزرگ ایران، یه بازارهایی به اسم بازار حشاشین وجود داشته. اما ربطش به حسن صباح چیه؟ اون در باغ سبزی که میگن، خلفای عباسی، حشیش، قلعه الموت؟! اگر دوست دارید ربط این کلمات رو باهم بدونید پس تا انتهای این داستان با ما همراه باشید…