موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید
پنجرههای ضدگلوله کاخ بسته بودن، اما صدای فریاد دختری از زیرزمین، از پشت درهای بسته عبور میکرد. مرد جوانی با پیراهن ابریشمی و ساعت رولکس، سیگارش را روی پوست آن دختر خاموش میکرد. اسمش عدی بود؛ عدی صدام حسین. پسر بزرگ دیکتاتور عراق. صبحها در کتوشلوار مدیر فدراسیون فوتبال، شبها شکنجهگر زنان و مردان بیگناه. در این مقاله، روایتی کامل، عمیق، و کمتر گفتهشده از زندگی، فساد، جنایت و مرگ عدی حسین را میخوانید. اگر به دنبال حقیقتی ممنوعه در تاریخ خاورمیانهاید، تا پایان این روایت با ما باشید. در پایان، ماجرایی را خواهید شنید که در ویدئوکست راوکده به تصویر کشیده شده؛ ویدئویی که نمیخواهید از دست بدهید.
«دو نسل قبل، گوشهای خود را گرفتهاند...» این جمله، از دهان زنی برمیخیزد که تمام عمرش در سایهی نام یک شهید زندگی کرده؛ عاتقه صدیقی، همسر محمدعلی رجایی، مردی که تنها ۲۸ روز رئیسجمهور ایران بود و در انفجار هشتم شهریور، با پیکری سوخته و ناشناس از دفتر نخستوزیری بیرون آمد. اما حالا، این زن، فقط راوی گذشته نیست. او صدای امروز هم هست. در جهانی پر از پندهای معنوی، نسخههای اخلاقی، و شعارهای تکراری، صدیقی پرده از رنجی پنهان برمیدارد:
منوچهر خسروداد، یکی از نامهای برجسته تاریخ نظامی ایران است که تاریخ پر فراز و نشیبش در کنار انقلاب اسلامی، سقوط شاهنشاهی و تحولات نظامی ایران گره خورده است. خسروداد نه تنها یکی از قدرتمندترین فرماندهان نیروی هوایی ایران بود، بلکه به عنوان بنیانگذار و معمار نیروی ویژه هوابرد ایران، یعنی تیپ ۲۳ نوهد، شناخته میشود. داستان زندگی او، از رشد و ترقی در دنیای نظامی تا سقوط خونین در شبهای انقلاب، یک روایت پیچیده از وفاداری، سیاست و سرنوشت است.
بعد از سقوط سلطنت پهلوی، زندگی این خاندان به روایتی پر پیچوخم، پنهان و گاه رمزآلود بدل شد. در میان تمام ماجراها، مرگ علیرضا پهلوی، پسر سوم شاه، شاید از جنجالیترین و پرابهامترین وقایع تاریخ معاصر ایران باشد. خودکشی در بوستون، در دل سکوت شب، با صدای یک گلوله. اما آیا همه چیز همین بود؟ یا مرگ او، فریادی بیصدا از زخمی عمیق بود که تبعید، خانواده، تاریخ و یک سرنوشت ناتمام در آن دخیل بودند؟ در این مقاله، روایت کامل زندگی علیرضا را میخوانید؛ از کودکیاش در دربار تا آخرین وصیتنامهاش. و در پایان، از شما دعوت میکنیم تا ویدیوی کامل این داستان مستند را در یوتیوب راوکده ببینید.
در یکی از روزهای سال ۱۳۰۶، در صحن مطهر حضرت معصومه در قم، سه زن سلطنتی - عصمتالملوک دولتشاهی و خواهران رضاشاه، شمس و اشرف - تنها چند لحظه بیحجاب ماندند؛ اما همین لحظه کافی بود تا محمدعلی بافقی، روحانی بانفوذ شهر، از منبر به رضاشاه و خاندانش بتازد. آنچه بعد از آن رخ داد، فراتر از یک دعوای مذهبی بود: رضاشاه شخصاً با عصای معروفش وارد قم شد و با آن روحانی درافتاد. این حادثه، نه فقط بیانگر اقتدار شاه بود، بلکه بخش کوچکی از قصه زندگی زنی بود که در دل طوفان سیاست، قدرت و رقابت، قرار گرفت: عصمتالملوک دولتشاهی.
در تاریخ معاصر ایران، نامهایی چون محمدرضاشاه، مصدق، خمینی و حتی اشرف پهلوی بر صفحات تاریخ نقش بستهاند؛ اما یکی از تاثیرگذارترین شخصیتهایی که در سایه قدرت ایستاد، نه تریبونی داشت، نه شعار داد، نه کودتا کرد. او فقط نوشت. نوشت و حکومت را از درون ساخت، از درون فهمید و از درون نقد کرد. او اسدالله علم بود؛ وزیری که دربار را بهتر از هر کس میشناخت، و شاید تنها کسی بود که شاه بدون تظاهر به او تکیه میکرد.