مرگ نیچه؛ فیلسوف جنجالی چگونه مرد؟ راز اسب تورین، بیماری مرموز و آخرین روزهای زندگی فریدریش نیچه

مرگ نیچه؛ آنچه با اطمینان می‌دانیم

مرگ نیچه در ۲۵ اوت ۱۹۰۰ در وایمار اتفاق افتاد؛ زمانی که فریدریش نیچه هنوز ۵۶ ساله نشده بود و ۵۵ سال داشت. امروز، ۲۵ اوت ۲۰۲۶، دقیقاً صد و بیست‌وشش سال از مرگ او می‌گذرد. نکته عجیب اینجاست که مرگ جسمانی نیچه پایان یک زندگی فعال نبود؛ زندگی فکری او عملاً بیش از یازده سال قبل، در ژانویه ۱۸۸۹، پس از یک فروپاشی شدید روانی و عصبی در تورین متوقف شده بود. منابع رسمی شهر وایمار تأیید می‌کنند که نیچه روز ۲۵ اوت ۱۹۰۰ در ویلایی که بعدها به «آرشیو نیچه» شهرت یافت درگذشت.

اما پاسخ به سؤال ظاهراً ساده «نیچه چگونه مرد؟» آن‌قدرها ساده نیست.

در روایت‌های عمومی معمولاً سه کلمه پشت سر هم تکرار می‌شوند: جنون، سیفلیس و مرگ. این تصویر برای دهه‌ها چنان قدرتمند بود که بسیاری گمان کردند پرونده پزشکی نیچه کاملاً روشن است: فیلسوفی که در جوانی به سیفلیس مبتلا شد، بیماری به مغزش رسید، او را دچار جنون کرد و سرانجام کشت.

مشکل اینجاست که پژوهش پزشکی معاصر چنین قطعیتی را تأیید نمی‌کند.

آنچه تقریباً قطعی است، این است که نیچه در سال‌های آخر عمر با زوال شدید شناختی و ناتوانی جسمانی روبه‌رو بود، علائمی سازگار با حوادث عروقی مغز در او دیده شد و در روزهای منتهی به مرگ نیز به ذات‌الریه مبتلا شده بود. دانشنامه فلسفی استنفورد علت نهایی را «سکته مغزی همراه با عارضه ذات‌الریه» توصیف می‌کند، درحالی‌که یک مرور پزشکی معتبر درباره بیماری عصبی نیچه، مرگ او را ناشی از ذات‌الریه گزارش می‌کند. بنابراین دقیق‌ترین بیان این نیست که بگوییم «نیچه فقط بر اثر سکته مرد» یا «فقط ذات‌الریه او را کشت»؛ بلکه باید گفت آخرین مرحله زندگی او با زوال عصبی شدید، حوادث عروقی و ذات‌الریه همراه بود و سکته و عفونت ریوی در مرگ نهایی او نقش داشتند.

و این فقط آخر داستان است.

برای فهمیدن علت مرگ نیچه باید بیش از یک دهه به عقب برگردیم؛ به یکی از مشهورترین و در عین حال بحث‌برانگیزترین صحنه‌های تاریخ فلسفه: تورین، زمستان ۱۸۸۹.

فروپاشی تورین و داستان اسب

ژانویه ۱۸۸۹، فریدریش نیچه ۴۴ سال داشت. سال قبل از آن یکی از عجیب‌ترین و پربارترین دوره‌های زندگی فکری‌اش بود. در مدت کوتاهی آثاری مانند «غروب بت‌ها»، «قضیه واگنر»، «دجال» و «اینک انسان» را نوشته یا تکمیل کرده بود. اندیشه‌های او درباره اخلاق، فرهنگ، حقیقت، بازگشت ابدی، ابرانسان و مفاهیم بحث‌برانگیز دیگر بعدها او را به یکی از تأثیرگذارترین متفکران مدرن تبدیل کردند.

سپس سوم ژانویه ۱۸۸۹ فرا رسید.

این قسمت از زندگی نیچه معمولاً چنین روایت می‌شود: او در میدان «کارلو آلبرتو» در تورین مردی را می‌بیند که اسبش را شلاق می‌زند. نیچه به طرف اسب می‌دود، گردنش را در آغوش می‌گیرد، گریه می‌کند و روی زمین فرو می‌ریزد.

صحنه‌ای بی‌نقص برای سینما.

و شاید دقیقاً به همین دلیل باید با احتیاط درباره آن حرف زد.

فروپاشی نیچه در تورین واقعیت تاریخی است، اما جزئیات داستان اسب از نظر اسنادی به آن اندازه که در فرهنگ عامه قطعی جلوه می‌کند، قطعی نیست. پژوهش‌های جدید درباره فیلم «اسب تورین» نیز این ماجرا را با تعابیری مانند «منسوب» یا «روایت مشهور» توصیف می‌کنند. حتی منابع پژوهشی درباره مکاتبات نیچه درباره میزان شواهد موجود برای صحنه معروف در آغوش گرفتن اسب اختلاف دارند. بنابراین تبدیل کردن این داستان به یک حقیقت پزشکی ــ مثلاً اینکه «دیدن کتک خوردن اسب باعث جنون نیچه شد» ــ قابل دفاع نیست.

آنچه هیچ تردید جدی درباره‌اش وجود ندارد، اتفاقات پس از آن روز است.

در نخستین روزهای ژانویه، نیچه مجموعه‌ای از نامه‌ها و یادداشت‌های عجیب برای دوستان و چهره‌های شناخته‌شده فرستاد. این نوشته‌ها بعدها به نامه‌های جنون یا Wahnbriefe شهرت یافتند. او در بعضی نامه‌ها با نام‌هایی چون «دیونیسوس» و «مصلوب» امضا می‌کرد و جملاتش از خودبزرگ‌بینی، هویت‌های خیالی و ادعاهای غیرواقعی حکایت داشت. این مکاتبات از مهم‌ترین شواهد تاریخی درباره فروپاشی روانی او هستند.

یکی از دریافت‌کنندگان این نامه‌ها یاکوب بورکهارت بود. نگرانی درباره وضعیت نیچه به دوست نزدیک او فرانتس اووربک رسید. اووربک راهی تورین شد، نیچه را در وضعیتی بسیار آشفته یافت و او را به بازل منتقل کرد. از آنجا نیچه ابتدا تحت درمان قرار گرفت و سپس به بیمارستان روان‌پزشکی ینا فرستاده شد. دانشنامه استنفورد تأکید می‌کند که نیچه بعد از این فروپاشی هرگز به فعالیت فکری سابق خود بازنگشت.

این همان نقطه‌ای است که زندگی نیچه به دو نیم تقسیم می‌شود:

نیچه پیش از ژانویه ۱۸۸۹؛ نویسنده‌ای به‌شدت فعال.

و نیچه پس از ژانویه ۱۸۸۹؛ بیماری که به‌تدریج توانایی استقلال، ارتباط و در نهایت بخش زیادی از توانایی‌های جسمانی خود را از دست داد.

اما چرا؟

بیماری نیچه؛ از سیفلیس تا فرضیه‌های رقیب

برای بیش از یک قرن، مشهورترین پاسخ به سؤال بیماری نیچه چه بود؟ یک کلمه بود: سیفلیس.

پزشکان بازل و سپس ینا در سال ۱۸۸۹ وضعیت او را با تشخیصی که آن زمان «فلج عمومی بیماران روانی» یا General Paresis of the Insane نامیده می‌شد مرتبط دانستند؛ اختلالی که یکی از علل مهم آن نوروسیفلیس بود. اتو بینس‌وانگر، پزشک مشهور بیمارستان ینا، این تشخیص را تأیید کرد و حتی سال‌ها بعد نیز بر آن ایستاد.

به همین دلیل ماجرای سیفلیس نیچه وارد تقریباً تمام زندگینامه‌های قرن بیستم شد.

اما مسئله‌ای اساسی وجود دارد: در مورد نیچه آزمایش‌های تشخیصی مدرن در دسترس نبود و پس از مرگ نیز کالبدشکافی انجام نشد. مقاله پزشکی منتشرشده در Arquivos de Neuro-Psiquiatria به‌صراحت می‌گوید کالبدشکافی صورت نگرفت و علت بیماری زمینه‌ای او همچنان موضوع بحث است.

این نکته همه چیز را تغییر می‌دهد.

نیچه از سال‌ها قبل از فروپاشی تورین مشکلات پزشکی متعددی داشت: سردردهای شدید که از دوران مدرسه شروع شده بود، مشکلات جدی بینایی، تهوع و استفراغ همراه سردرد، اختلالات گوارشی و دوره‌های شدید بی‌خوابی. در دهه ۱۸۸۰ نیز برای برخی مشکلات از داروهایی مانند کلرال هیدرات استفاده می‌کرد. بیماری و حملات مکرر آن‌قدر شدید شده بود که در نهایت در سال ۱۸۷۹ مجبور شد کرسی دانشگاهی خود در بازل را ترک کند.

در پرونده خانوادگی نیز نکته مهمی وجود داشت. پدر نیچه در سن بسیار پایین و پس از بروز علائم عصبی جدی درگذشته بود و در گزارش‌های پزشکی تاریخی از نوعی «نرم‌شدگی مغز» سخن گفته شده است. همین مسئله بعدها باعث شد برخی پژوهشگران احتمال بیماری‌های عروقی یا ارثی را جدی بگیرند.

از اوایل قرن بیست‌ویکم چند فرضیه رقیب دوباره پرونده پزشکی نیچه را باز کردند.

در سال ۲۰۰۳، لئونارد ساکس در Journal of Medical Biography استدلال کرد شواهد موجود با تشخیص سیفلیس کاملاً سازگار نیست و یک مننژیوم آهسته‌رشد در ناحیه پشت چشم راست می‌تواند برخی علائم، از جمله سردردهای طولانی، مشکلات بینایی و تغییرات رفتاری را بهتر توضیح دهد.

چند سال بعد، مایکل اورث و مایکل تریمبل فرضیه زوال عقل پیشانی ـ گیجگاهی یا FTD را مطرح کردند و نتیجه گرفتند که تشخیص کلاسیک فلج عمومی ناشی از سیفلیس لزوماً بهترین توضیح برای پرونده نیچه نیست.

گروه دیگری فرضیه CADASIL را مطرح کردند؛ یک بیماری عروقی ارثی مغز که می‌تواند با میگرن، اختلالات خلقی، سکته‌های مغزی و زوال شناختی همراه باشد. مرور پزشکی سال ۲۰۰۸ از این فرضیه دفاع کرد، اما بررسی‌های بعدی یادآور شدند که زمان‌بندی علائم و بعضی ویژگی‌های پرونده نیچه کاملاً با CADASIL جور درنمی‌آید.

حتی MELAS، نوعی بیماری میتوکندریایی که می‌تواند حملات شبیه سکته ایجاد کند، به‌عنوان احتمال مطرح شده است.

در سال‌های اخیر نیز بحث از زاویه روان‌پزشکی ادامه یافته است. یک ارزیابی منتشرشده در سال ۲۰۲۳ استدلال می‌کند که بخشی از سابقه خلقی نیچه شاید با اختلال دوقطبی سازگار باشد و زوال بعدی او ممکن است با دمانس چندانفارکتی همراه شده باشد. نویسنده همان پژوهش نیز تأکید دارد که تشخیص پس از مرگ همچنان فرضی است.

پس نیچه واقعاً سیفلیس داشت یا نه؟

پاسخ مستند و بی‌طرفانه این است:

نمی‌دانیم.

تشخیص سیفلیس یک داستان ساختگی اینترنتی نیست؛ پزشکان خود نیچه آن را جدی می‌دانستند و برخی پژوهشگران بعدی نیز همچنان از امکان آن دفاع کرده‌اند. در مقابل، پژوهشگران پزشکی متعددی در چند دهه اخیر استدلال کرده‌اند که شواهد موجود برای اثبات نوروسیفلیس کافی نیست و بیماری‌های دیگری می‌توانند مجموعه علائم را توضیح دهند.

به همین دلیل تیترهایی مانند «راز واقعی جنون نیچه بالاخره حل شد» بیشتر از آنکه گزارش علمی باشند، تیترهای تبلیغاتی‌اند.

پرونده پزشکی نیچه هنوز بسته نشده است.

آخرین سال‌های نیچه در وایمار و روز مرگ

پس از دوره درمان در بازل و ینا، وضعیت نیچه به حدی بود که دیگر قادر به زندگی مستقل نبود. در سال ۱۸۹۰ مادرش فرانتسیسکا مسئولیت مراقبت روزمره از او را بر عهده گرفت و نیچه به خانه خانوادگی در ناومبورگ منتقل شد. گزارش‌های پزشکی تاریخی از کاهش حافظه، بی‌تفاوتی، رفتارهای کودکانه و دوره‌هایی از آشفتگی در این سال‌ها خبر می‌دهند.

نکته تلخ داستان این بود که درست همان زمانی که خود نیچه دیگر توان حضور فعال در جهان فکری را نداشت، شهرتش به‌سرعت در حال افزایش بود.

کتاب‌هایی که در دوران سلامت او مخاطب محدودی داشتند، اکنون در اروپا خوانده می‌شدند. بحث درباره «چنین گفت زرتشت»، اخلاق، نیهیلیسم، بازگشت ابدی، ابرانسان، اراده معطوف به قدرت و تعبیر فلسفی مشهور او درباره «مرگ خدا» گسترش می‌یافت؛ درحالی‌که نویسنده آن آثار عملاً قادر به مشارکت در این بحث‌ها نبود. در این مقاله، این مفاهیم صرفاً به‌عنوان بخشی از تاریخ اندیشه و آثار نیچه ذکر می‌شوند و موضوع بحث اعتقادی نیستند.

در سال ۱۸۹۷ مادر نیچه درگذشت و مراقبت از او بیشتر در اختیار خواهرش الیزابت فورستر ـ نیچه قرار گرفت. همان سال او نیچه را به وایمار و ویلای «سیلبربلیک» منتقل کرد؛ ساختمانی که مرکز فعالیت آرشیو نیچه نیز شد. بنیاد کلاسیک وایمار امروز رسماً تأیید می‌کند که نیچه سال‌های آخر خود را در همین مکان گذراند و روز ۲۵ اوت ۱۹۰۰ در همان خانه درگذشت.

در سال‌های پایانی، وضعیت جسمانی او نیز به‌شدت بدتر شد. منابع پزشکی از علائم کانونی عصبی، اختلال گفتار، فلج صورت و در نهایت ضعف یا فلج سمت چپ بدن سخن می‌گویند؛ نشانه‌هایی که با سکته‌های مغزی سازگار دانسته شده‌اند. تا سال ۱۸۹۹ او تا حد زیادی زمین‌گیر شده بود.

تابستان ۱۹۰۰ آخرین مرحله فرا رسید.

نیچه در اوت به عفونت ریوی و ذات‌الریه مبتلا شد. در گزارش‌های زندگینامه‌ای و پزشکی، آخرین ساعات زندگی او با یک حادثه عروقی دیگر و تشدید وضعیت تنفسی مرتبط دانسته شده است. در نهایت، روز ۲۵ اوت ۱۹۰۰ فریدریش نیچه در وایمار از دنیا رفت. دانشنامه استنفورد مرگ او را ناشی از «سکته مغزی پیچیده‌شده با ذات‌الریه» توصیف می‌کند و مرور پزشکی دیگری ذات‌الریه را علت مرگ می‌داند.

جسد او بعداً به زادگاهش روکن منتقل و در گورستان خانوادگی کنار کلیسایی که پدرش زمانی کشیش آن بود دفن شد. منابع مربوط به یادمان نیچه در روکن و گزارش تاریخی National Endowment for the Humanities محل دفن او را تأیید می‌کنند.

اما حتی پس از مرگ نیز آرامش نصیب نام نیچه نشد.

خواهرش کنترل بخش بزرگی از میراث مکتوب او را در دست داشت و نحوه تنظیم و انتشار بعضی یادداشت‌های منتشرنشده، به‌ویژه مجموعه‌ای که بعدها با عنوان «اراده معطوف به قدرت» منتشر شد، به یکی از بزرگ‌ترین مناقشه‌های پژوهش نیچه تبدیل شد. دانشنامه استنفورد تأکید می‌کند که شکل منتشرشده این مجموعه الزاماً منعکس‌کننده طرح نهایی خود نیچه نبود.

بنابراین حتی تصویری که نسل‌های بعد از «نیچه» ساختند، همیشه دقیقاً همان چیزی نبود که نیچه در زمان سلامت خود نوشته یا قصد انتشارش را داشته است.

افسانه‌ها، سوءبرداشت‌ها و پرسش‌های پرجست‌وجو

علت مرگ نیچه چه بود؟
نزدیک‌ترین پاسخ علمی این است که نیچه در آخرین مرحله زندگی دچار بیماری عصبی شدید و علائم سازگار با سکته‌های مغزی شده بود و در روزهای پایانی نیز ذات‌الریه داشت. برخی منابع مرگ را سکته مغزی همراه با ذات‌الریه و برخی ذات‌الریه در بستر بیماری عصبی پیشرفته گزارش می‌کنند.

نیچه چگونه مرد؟
او برخلاف تصور رایج بلافاصله پس از فروپاشی روانی نمرد. فروپاشی در ژانویه ۱۸۸۹ اتفاق افتاد و نیچه بیش از یازده سال دیگر زنده ماند. او در ۲۵ اوت ۱۹۰۰ در وایمار درگذشت.

آیا نیچه بر اثر جنون مرد؟
«جنون» علت پزشکی مرگ محسوب نمی‌شود. نیچه از ۱۸۸۹ دچار اختلال شدید روانی و شناختی شد، اما مرگ جسمانی او بیش از یک دهه بعد و در زمینه بیماری عصبی، سکته و عفونت ریوی رخ داد.

آیا نیچه سیفلیس داشت؟
پزشکان زمان خودش فلج عمومی مرتبط با سیفلیس را تشخیص دادند، اما این تشخیص امروز قطعی تلقی نمی‌شود. مننژیوم، زوال عقل پیشانی ـ گیجگاهی، CADASIL، MELAS و فرضیه‌های روان‌پزشکی از جمله گزینه‌هایی هستند که بعدها مطرح شده‌اند. به‌علت نبود آزمایش قطعی و انجام نشدن کالبدشکافی، پرونده همچنان محل اختلاف است.

آیا ماجرای اسب تورین واقعی است؟
اصل فروپاشی نیچه در تورین قطعی است؛ اما روایت دقیق اینکه او بعد از مشاهده شلاق خوردن یک اسب گردن حیوان را در آغوش گرفت، بیشتر بر شهادت‌ها و روایت‌های بعدی استوار است و جزئیاتش میان پژوهشگران محل بحث است. به همین دلیل بهتر است آن را «روایت مشهور اسب تورین» بنامیم، نه علت اثبات‌شده بیماری نیچه.

نیچه بعد از فروپاشی تورین دوباره کتاب نوشت؟
خیر؛ فعالیت خلاق و فلسفی مستقل او عملاً در همان دوره پایان یافت. نامه‌های عجیب ژانویه ۱۸۸۹ آخرین نوشته‌های مهم پیش از فروپاشی کامل محسوب می‌شوند و بعد از آن دیگر به زندگی فکری سابق بازنگشت.

نیچه کجا مرد؟
در وایمار، در ویلای سیلبربلیک؛ محل آرشیو نیچه که امروز تحت نظارت بنیاد کلاسیک وایمار قرار دارد.

قبر نیچه کجاست؟
در روکن، زادگاهش، در محوطه کلیسایی که خانواده او با آن ارتباط داشتند.

شاید مهم‌ترین سوءبرداشت درباره مرگ نیچه این باشد که زندگی او را با یک روایت بیش از حد تمیز و سینمایی خلاصه کنیم: فیلسوفی نابغه، اسبی کتک‌خورده، یک فروپاشی ناگهانی، سیفلیس و مرگ.

واقعیت تاریخی بسیار آشفته‌تر از این داستان است.

نیچه سال‌ها پیش از تورین بیمار بود. فروپاشی ۱۸۸۹ واقعی بود، اما علت پزشکی آن معلوم نیست. داستان اسب احتمالاً بر پایه یک هسته تاریخی شکل گرفته، اما تمام جزئیات مشهورش اثبات‌شده نیست. سیفلیس تشخیص پزشکان معاصر او بود، اما امروز تنها یکی از چند فرضیه است. حتی علت نهایی مرگ نیز در منابع با دو تأکید متفاوت ــ سکته و ذات‌الریه ــ بیان می‌شود.

همین ابهام شاید دلیل ماندگاری پرونده باشد.

ما دقیقاً می‌دانیم نیچه چه روزی مرد، کجا مرد و در چه وضعیت جسمانی دشواری بود؛ اما هنوز دقیقاً نمی‌دانیم بیماری‌ای که یازده سال آخر عمرش را از او گرفت چه بود.

و شاید این، جنجالی‌ترین حقیقت درباره پایان زندگی یکی از جنجالی‌ترین متفکران عصر مدرن باشد.

شنیدن و یا تماشای ماجرای “مسافر جنون”

داستان مرگ نیچه فقط داستان روز ۲۵ اوت ۱۹۰۰ نیست. برای فهمیدن اینکه کار فریدریش نیچه چگونه به آن اتاق در وایمار ختم شد، باید تمام مسیر را دید: کودکی و مرگ زودهنگام پدر، بیماری‌های مداوم، ورود حیرت‌انگیز به دانشگاه، رابطه پرتنش با ریچارد واگنر، سال‌های تنهایی و سفر، شکل‌گیری مهم‌ترین آثار فلسفی، زندگی شخصی پیچیده، لو سالومه، «چنین گفت زرتشت»، سال جنون‌آمیز ۱۸۸۸، فروپاشی تورین، نامه‌های آخر، سال‌های خاموشی و سرانجام مرگی که هنوز بخشی از جزئیات پزشکی آن محل مناقشه است.

برای همین، اگر این مقاله تنها پرسش «نیچه چگونه مرد؟» را برای شما باز کرده و حالا می‌خواهید بفهمید او چگونه زندگی کرد و چطور به آن نقطه رسید، روایت کامل زندگی فریدریش نیچه را در راوکده دنبال کنید. ویدئوکست کامل زندگی نیچه را می‌توانید در یوتیوب راوکده تماشا کنید. نسخه صوتی این روایت نیز با نام «مسافر جنون» در پادکست راوکده منتشر شده و از پادگیرهای معتبر قابل شنیدن است.

نیچه در ۲۵ اوت ۱۹۰۰ مرد؛ اما برای فهمیدن مرگش، باید قصه را از خیلی قبل‌تر شروع کرد.

دیدگاه شنوندگان عزیز

دیدگاه خود را ثبت کنید (ایمیل شما منتشر نخواهد شد).
قوانین و مرامنامه راوکده بروزرسانی شد.
به‌روزرسانی جدید: رای‌دهی به دیدگاه‌ها اضافه شد!

پنج × 2 =

حمایت از راوکده

برای دوست‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری و مشاوره

تجربه کامل ویدئوکست ها​

در کانال یوتیوب راوکده

برخی از ویدئوکست ها

در کانال آپارات راوکده (جدید)

اخبار و پست های تکمیلی

در پست و استوری های اینستاگرام

موزیک ها و برخی منابع

در کانال تلگرامی راوکده

اطلاع رسانی و خاطره بازی

در کانال عمومی بله راوکده

زندگی حاج علی رزم آرا از همان آغاز، شبیه زندگی یک سیاستمدار کلاسیک نبود؛ او در سال ۱۲۸۰ خورشیدی در تهران به دنیا آمد و از دل یک خانواده نظامی بیرون آمد. پدرش، سرهنگ محمدخان رزم‌آرا، افسر توپخانه و رئیس مدرسه صاحب‌منصبان بود و برخی منابع او را وابسته به شبکه‌ای از خانواده‌های قدیم نظامی و دیوانی اواخر قاجار می‌دانند. این پیشینه باعث شد مسیر او از خیلی زود به ارتش و انضباط نظامی گره بخورد، نه به بازار و نه به دستگاه دیوانی متعارف. او تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در مدارس آلیانس، اقدسیه و دارالفنون گذراند و در هفده‌سالگی وارد مدرسه نظام شد. سپس برای فراگیری آموزش نوین نظامی به فرانسه رفت و دوره آکادمی نظامی سن‌سیر را گذراند؛ بریتانیکا زمان فراغت او از سن‌سیر را ۱۹۲۵ ثبت کرده است. همین آموزش اروپایی، از رزم‌آرا یک افسر صرفاً میدانی نساخت؛ بلکه او را به چهره‌ای تبدیل کرد که هم نظم ارتش مدرن را می‌شناخت و هم به برنامه‌ریزی، نقشه، سازمان و دانش نظامی به‌مثابه «علم» نگاه می‌کرد. پس از بازگشت به ایران، او در کارزارهای تثبیت اقتدار دولت مرکزی در مناطق مختلف، از جمله کردستان، لارستان و لرستان، نقش گرفت. سپس به مدیریت دانشکده افسری تهران رسید و در سال ۱۳۱۷ خورشیدی مدیر دانشکده صاحب‌منصبان تهران شد. در این دوره، چهره‌ای از او ساخته شد که بعدها در سراسر عمر سیاسی‌اش باقی ماند: افسر درس‌خوانده، سخت‌گیر، بلندپرواز و معتقد به تمرکز قدرت دولتی. برای هوادارانش، این ویژگی‌ها نشانه کارآمدی بود؛ برای منتقدانش، نشانه تمایل به اقتدارگرایی. یکی از وجوه کمتر دیده‌شده زندگی حاج علی رزم آرا، علاقه و فعالیت جدی او در جغرافیای نظامی بود. او در تهران مأمور تشکیل دایره جغرافیایی ارتش شد، در دانشگاه جنگ تاکتیک، نقشه‌خوانی و جغرافیای نظامی تدریس کرد و آثاری با نام او در حوزه «جغرافیای نظامی ایران» ثبت شد. در فهرست‌های کتابشناختی نیز «فرهنگ جغرافیایی ایران» به‌عنوان مجموعه‌ای که توسط دایره جغرافیایی ستاد ارتش و زیر نظر سپهبد علی رزم‌آرا در سال‌های ۱۳۲۸ تا ۱۳۳۲ سامان یافته، ثبت شده است. همین کارنامه فکری باعث شده است بخشی از تصویر تاریخی او صرفاً به «نخست‌وزیر مخالف ملی شدن نفت» تقلیل پیدا نکند و به‌عنوان یک افسر-تکنوکرات نیز محل توجه باشد. 
ارتباط، شاهرگ حیاتی تولید محتواست، اما برای ما در «راوکده»، این پیوند فراتر از اعداد و ارقام، یک تعهد انسانی است. در این ۸۸ روز که دسترسی به اینترنت بین‌الملل قطع و پل‌های ارتباطی معمول فروریخت، روزهای سختی بر همه ما گذشت. ما این ایام را با قلبی سنگین از وقایع اخیر، سایه جنگ و سوگ هم‌وطنان عزیزمان سپری کردیم؛ عزیزانی که هر کدام قصه‌ای ناتمام بودند.در میان این اندوه و سکوت، باور داشتیم که «آگاهی» و «روایت»، تنها دارایی ما برای دوام آوردن است. قصه‌ها نباید ناتمام می‌ماندند، چرا که قصه، تنها ریسمان اتصال ما به حقیقت و تاریخ است. در این گزارش، نگاهی می‌اندازیم به آنچه در این ۸۸ روز بر خانواده راوکده گذشت و چطور تلاش کردیم با تکیه بر زیرساخت‌های بومی، چراغ پادکست و مجله را روشن نگه داریم.
عباس زریباف از آن نام‌هایی است که اگرچه در حافظه عمومی جامعه چندان شناخته‌شده نیست، اما در تاریخ امنیتی دهه ۶۰ ایران، جایگاهی بحث‌برانگیز دارد. او در برخی روایت‌های منتشرشده، به‌عنوان یکی از نفوذی‌های سازمان مجاهدین خلق در اطلاعات سپاه پاسداران معرفی می‌شود؛ فردی که توانست تا درون ساختارهای حساس اطلاعاتی راه پیدا کند و از درون، بر روند برخی رخدادهای مهم اثر بگذارد.
```