موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید
انتخاب فصل
حاجعلی رزمآرا؛ افسر با تحصیل کرده و در عین حال جاهطلبی که از قزاقخانه و سنسیر فرانسه به صندلی نخستوزیری رسید و فقط با سه گلوله وسط حیاط مسجد شاه، به معمایی دائمی در تاریخ معاصر ایران تبدیل شد. کمتر از یک هفته بعد از ترورش، طرح ملی شدن صنعت نفت رأی آورد و راه برای دولت مصدق باز شد؛ قاتلش خلیل طهماسبی هم یک سال بعد در مجلس قهرمان ملی نام گرفت و آزاد شد. در این اپیزود از راوکده، روایت کامل زندگی و سرنوشت رزمآرا را میشنوید؛ از ارتش و دربار و نفت، تا فدائیان اسلام، آیتالله کاشانی و بازی های قدرت.
عکسِ آخرین صحنهی زندگیاش، ملافهای سفید است… و ساعتی کوکشده. در قسمت دوم این ماجرا روایتِ مردی را میبینیم که میانِ روشنفکری، سیاست، و مرگ ایستاد؛ از بازگشت به تهران و فضای باز پس از شهریور ۲۰ تا روزهای سرد پاریس و پایانِ در اتاقی بسته. در این قسمت از پادکست راوکده، قسمت دوم ماجرای صادق هدایت را میشنوید؛ از امیدِ کوتاهِ آزادی تا خودخواستهترین سکوتِ قرن!
نوزدهم فروردین سال ۱۳۳۰ بود. پاریس بوی بهار میداد و تو خیابون شامپیونه چراغ اتاق کوچیکی هنوز روشن مونده بود. توی اون اتاقِ اجارهای صادق هدایت، مردی که سالها از تنهایی و مرگ نوشته بود، برای آخرینبار با زندگی حسابش رو صاف کرده بود. بوی تندِ گاز از درزِهای درِ بیرون میزد و روی میز یادداشتی کوتاه جا گذاشته بود: "۱۲۵ فرانک برای کرایه صاحبخانه تا فردا، ۱۸ فرانک برای پول گازی که به زندگی من پایان میدهد، چند فرانک دیگر میماند که، مرگ من بیش از این خرج برمیدارد". همینقدر سرد، همینقدر حسابشده.... .
تصور کنید وسط کوههای خلخال ایستادید. جایی که بورانِ بیامان میوزه و برف تا کمر بالا اومده، و دو مرد خسته و یخ زده، در دلِ این طوفان گرفتار شدن. یکیشون میرزا کوچک خان، و اون یکی یار آلمانیاش هوشنگ که مدت ها دوشادوش اون جنگیده بود. و فردا صبح وقتی روستاییها از بالای گردنه میگذرن، با پیکر یخ زده سرداری روبه رو میشن که هنوز دستش روی قبضه تفنگه، و همونجا سر از بدنش جدا میشه و در مسیر خلخال تا رشت، و بعد تهران میگرده تا نشونهای باشه از پایان یک شورش یا شاید آغاز یک افسانه… .
همه چیز از یه شب خونین شروع شد. اردشیر پسر سوم خشایارشا، اونقدرها که همه فکر میکردن بیتجربه نبود. وقتی پدرش از دنیا رفت و دربار هخامنشی دچار هرج و مرج شد، اردوان، رئیس گارد شاهنشاهی قصد داشت یه شاه ضعیف سرکار بیاره، تا خودش راحت تر حکومت رو بدست بگیره. اما اردشیر مجالی بهش نداد و توی همون شب های پر از توطئه و درگیری، اردوان و پسرانش رو، کنار زد و تاج رو بر سر گذاشت. و حالا که به تخت نشسته بود، نگاهها همه به اون دوخته شده بود. آیا اون میتونست از پسِ این همه آشوب بربیاد؟ ایران نیاز به تغییر داشت. و اردشیر، باید ثابت میکرد که میتونه از پدرش بهتر کشور رو اداره کنه.
شعلهها از پشت ستونهایِ سنگی زبانه میکشیدن و باد، خاکسترها رو از دل آتنِ خاموش، تا پشتِ دیوارهای معبدِ آکروپولیس میبرد. شهری که حالا خاموش بود، ولی بوی سوختنش، تا سالها توی حافظه تاریخ موند. اون بالا، روی تپهای مشرف به شعلهها مردی ایستاده بود که بهش میگفتن شاهِ شاهان. خشایارشا، پسر داریوش بزرگ، نوه کوروش کبیر. وارثِ شاهنشاهی که از رود سِند تا دریای اژه گسترده بود؛ جایی که حدود چهل درصد جمعیتِ جهان، زیر پرچمش زندگی میکردن. اما اون اینجا نبود که فقط یه شهر رو فتح کنه؛ اینجا بود تا انتقام بگیره… .
صدای انفجار هنوز تموم نشده بود که بوی گوشت سوخته تمام سالن رو پر کرد. پنجرهها شکسته بودن، در بسته بود، و کسی نمیدونست اون دو جسدی که کف دفتر افتادن دقیقاً کی هستن. کاملا سوخته بودن. یکیشون فقط یک دست سالم داشت، اون یکی حتی دندونهاش هم متلاشی شده بود. هیچکس نمیتونست با قطعیت بگه کدومشون پیکر رجاییه. ۸ شهریور سال ۶۰ ساعت سه و نیم عصر، تو دفتر نخستوزیری قرار بود جلسه شورای عالی امنیت شروع بشه و محمدعلی رجایی تازه سی روز بود که رئیسجمهور شده بود. تو اون اتاق، نه فقط دولت، که امید یه جریان نشسته بود. امید به دولتی انقلابی، ساده، و کاملا هم راستا با اهداف اولیه حکومت نوپا… .
تصور کنید یکی از محرمترین چهرههای دربار پهلوی، شبها بعد از تمام اون جلسات دربار، چراغ مطالعهاش رو روشن میکرده، میشسته پشت میز و بیتعارفترین گزارش روزش رو مینوشته. اما این گزارش رو نه برای شاه، نه حتی برای نشریات مینوشت. فقط برای خودش؛ برای آیندهای که شاید کسی بخواد بدونه پشت اون درهای بسته واقعاً چی گذشته. کسی که اسمش همیشه کنار اسم شاه شنیده میشه، ولی خودش هیچوقت در مرکز توجه نبوده. کسی که وزیر دربار بود، نخستوزیر شد، مسئول جشنهای ۲۵۰۰ ساله بود، ولی همیشه یهجوری تو سایه موند. مردی که بدون داشتن پست رسمی نظامی، دستور جابهجایی ژنرالها رو میداد. اون نه یه نخستوزیر عادی بود، نه وزیرِ درباری ساده. اون کلیددار قصر، محرم اسرار، و گاوصندوق رازهای شاه بود.
یه شب گرم نزدیکای تابستون تو حومهی پاریس، تو ساختمونی که شدیدا ازش محافظت میشد اتفاقی افتاد که بعدها خیلیها گفتن نقطه عطف ماجرا بود. مهدی ابریشمچی، یکی از چهرههای قدیمی و با نفوذ سازمان مجاهدین خلق جلوی جمع ایستاده بود و کنارش یه زن بود. زنی که تا چند وقت پیش همسرش محسوب میشد. اما حالا با لبخند و تشویق و کفزدن، داشت اون رو به مرد دیگهای تقدیم میکرد. به مسعود رجوی رهبر سازمان. همون کسی که حالا قراره با همسر رفیقش ازدواج کنه. تو همون ساختمون. با همون تشکیلات، و البته با تأیید همون فرماندهها. اسم اون زن، مریم قجر عضدانلو بود... .
نکته
نسخه صوتی تمامی اپیزودها علاوه بر این منو، از کلیه پادگیر های معتبر ایرانی و جهانی مثل اپل پادکست، اسپاتیفای، کست باکس، آمازون موزیک، کتابخوان فیدیبو و غیره قابل دریافت و شنیدن است. کافیست یکی از این اپلیکیشن ها را روی گوشی یا دستگاه خود نصب کنید و وارد دنیای ماجراهای راوکده شوید!