موضوع مورد نظر خود را انتخاب کنید
انتخاب فصل
تابستون سال ۱۳۵۸، شش ماه بعد از سقوط حکومت پهلوی، تهران هنوز تو آشوب بود. شایعات درباره شاپور بختیار آخرین نخستوزیر شاه، یکی پس از دیگری پخش میشد؛ بعضی ها میگفتن فرار کرده، بعضی ها میگفتن کشته شده، و یه عده هم میگفتن خودکشی کرده. اما پشت همه شایعات، یه نقشه پیچیده و خطرناک در جریان بود. بختیار، مردی که تا همین چند ماه پیش پشت میز نخستوزیری نشسته بود، حالا به دشمن شماره یک جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. اما فرارش از ایران چیزی بیشتر از یه اقدام ساده بود. این یه عملیات اطلاعاتی بزرگ بود؛ فرار از طریق مرزهایی که تحت نظارت شدید بودن، با کمک موساد و یه پاسپورت جعلی. عملیاتی که باید دقیق، حساب شده، و بیصدا انجام میشد… .
همه چیز با یه تماس شروع شد. عصر یکی از روزهای مرداد سال ۱۳۷۰، یه مامور پلیس وارد خونهای تو حومهی سورِن پاریس شد. خبری از بختیار نبود. آخرین نخستوزیر شاه، مردی که روزی روی صندلی قدرت نشسته بود، چند روزی میشد که تلفن هاش بیجواب مونده بود. وقتی در رو شکستن، صحنه وحشتناکی دیدن. دو جنازه، یکیش سلاخی شده افتاده بودن کف خونه. اولی بختیار بود؛ اون یکی دستیار وفادارش، سروش کتیبه. گلو و رگای دستایِ بختیار رو بریده بودن و بوی تعفن شدید، هوا رو سنگین کرده بود. جنازه ها، تو گرمای تابستون اون سال باد کرده بودن. و این، پایان قصهی مردی بود که درست وسط انقلاب ایستاده بود، وقتی که همه داشتن فرار میکردن… .
همهچیز تو اوج بود. ایران به شکوهی رسیده بود که هیچوقت تا بحال تجربه نکرده بود. مردم در آرامش زندگی میکردن، صنعت و هنر شکوفا شده بود، تمدن به مرحلهای تازه پا گذاشته بود. و در رأس این جهانِ نو، یه پادشاه ایستاده بود جمشید. اوجی که حدود ۷۰۰ سال طول کشید؛ اما درست وقتی که مردم فکر میکردن دوران طلاییشون قراره تا ابد ادامه پیدا کنه، یه اتفاق عجیب افتاد. یه وسوسه، یه غرور، و یه سقوط. غرور همیشه آروم و بیصدا سراغ آدم ها میاد. مخفیانه وارد قلب میشه، کمکم درون رو تسخیر میکنه و بعد، وقتی که دیگه راه برگشتی نیست، یهدفعه خودشو روو میکنه. جمشید، پادشاهی که دنیا رو تغییر داده بود، دیگه خودش رو فراتر از یه شاه میدید. اون حالا خودش رو خداوندگار این عالم میدونست. اما، تاریخ همیشه با مغرورترینها، بیرحمترین بوده… .
روزی روزگاری، وقتی هنوز هیچ پادشاهی روی زمین نبود، وقتی آدمها توی غارها زندگی میکردن و هنوز نمیدونستن قدرت یعنی چی، فرمانروایی یعنی چی؛ یه نفر پیدا شد که تصمیم گرفت این دنیای وحشی رو تغییر بده. یه نفر که اولین تاج رو بر سر گذاشت و اسمش رو گذاشتن کیومرث، اولین شاه زمین. همه چیز از اینجا شروع شد. از یه مرد که تو کوهستانها زندگی میکرد، لباسی از پوست پلنگ میپوشید، و مردمی که دورش جمع شده بودن و هنوز نمیدونستن سرنوشت قراره چه بازیای براشون بچینه. اما همیشه، هر تاجی، یه دشمنی داره. اهریمنها این وسط بیکار نبودن. اونا از همون اول، دشمن این نظم تازه شده بودن. نمیخواستن یه شاه باشه، نمیخواستن اونجا یه سرزمینِ یکپارچه بشه، چون قدرتشون توی هرج و مرج بود، توی تاریکی. و اینطوری، دنیا اولین جنگش رو به چشم دید. اولین خیانت، اولین شکست، اولین انتقام…
شب، آرومآروم روی کوچههای سنگفرششده تبریز نشسته بود. چراغ های نفتی توی خونهها سوسو میزدن و توی یه خونه گرم و ساده، نوزادی داشت اولین گریه هاشو سر میداد. نوزادی که اسمش محمدحسین بود، اما بعدها دنیای شعر اون رو با یه اسم دیگه شناخت؛ شهریار. کی میدونست که یه روز یه بچهی ساده از یه روستای کوچیک، قراره شعرای عاشقانهای بگه که قلب هزاران آدم رو بلرزونه؟ کی فکرش رو میکرد که قراره این اسم، روی جلد کتاب های شعر فارسی و ترکی جاودانه بشه؟ اما شهریار فقط یه شاعر نبود. اون یه راز بود، یه قصهی پر از اشک و لبخند، یه رویا که گاهی خودش هم نمیدونست خواب بود یا بیدار… .
سال ۱۹۴۶، درست تو قلب نیویورک تو منطقه کوئینز، نوزادی به دنیا میاد که کمتر کسی تصور می کرد یه روزی یکی از جنجالی ترین و بحث برانگیزترین چهرههای تاریخ آمریکا بشه. مردی که اسمش همیشه تیتر خبرهاست؛ کسی که توی سیاست، توی تجارت و رسانه ها طوفان به پا میکنه. دونالد جان ترامپ! شاید با شنیدن اسمش، اولین چیزی که به ذهنمون برسه، اون چهرهی خاص و موهای طلایی و سخنرانیهای پر از اعتماد به نفسش باشه؛ یا شاید یاد برجهای بلند و برندهای تجاری لوکس و اون جملهی معروفش تو برنامهی تلویزیونی "کارآموز" که با یه لبخند و اشارهی دست میگفت: "You’re fired!" - اخراجی!
تو اواسط تابستون سال ۳۷۰ هجری قمری، تو شهر بخارا، یکی از شهرهای پر رونق خراسان، مردی بهتازگی صاحب پسری شده بود که آیندهاش برای همه مبهم بود. هیچکس نمیتونست حدس بزنه که این نوزاد، یه روز تبدیل به یکی از بزرگترین نوابغ تاریخ بشریت میشه. حیاط کوچیک و گرم خونه، با صدای گریه اون نوزاد پر شده بود. پدرش عبدالله، که خودش مردی اهل علم و فکر بود، نگاهی به صورت نوزاد میندازه و با لبخندی به آرومی میگه: "اسمش رو حسین میذاریم". هیچکس اون روز تصور نمی کرد که این حسین بن عبدالله، بعدها به ابن سینا معروف بشه.
زمستون سال ۱۹۹۴ بود و هوای سرد دمشق، تو مه غلیظی پیچیده بود. بشار اسد، پزشک جوانی که برای تخصص چشمپزشکی به لندن رفته بود، تماسی از پدرش حافظ اسد دریافت کرد. حافظ، با صدایی خسته و کوتاه گفت: “بشار، باید فورا برگردی”. بشار با تردید و نگرانی، صبح روز بعد خودش رو به دمشق رسوند. هنوز نمیدونست چه اتفاقی افتاده، اما وقتی ماشین خانوادگی به سمت بیمارستان مرکزی دمشق پیچید، اضطرابش بیشتر شد. داخل بیمارستان، همه تو سکوت و بهت فرو رفته بودن. بشار با عجله خودش رو به اتاقی رسوند که پدر و بقیه خانواده اش اونجا بودن. روی تخت، جسد بیجان باسل اسد، برادر بزرگترش افتاده بود. وارث تاج و تخت، کسی که حافظ سال ها برای جانشینی اش برنامهریزی کرده بود، حالا دیگه زنده نبود. یه تصادف رانندگی، همه چیز رو تغییر داده بود… .
تو فروردین سال ۱۳۲۰، روزایی که بهار تازه پا گذاشته بود تو کوچه پس کوچههای تهران، پروین کم کم داشت با یه بیماری عفونی دست و پنجه نرم میکرد. همون روزهایی که برادرش ابوالفتح، مشغول آماده کردن دیوان دوم اشعار خواهرش برای چاپ بود. اولش همه فکر میکردن بیماری پروین یه سرماخوردگی عادیه. اما خیلی طول نمیکشه که تبش هر روز بالاتر میره و این نشون از یه سرماخوردگی ساده نبود. دکترهای مختلفی میامدن و میرفتن، اما هیچکدوم نمیتونستن حالشو، کمی بهتر کنن. تو همون روزا برادر پروین هر فرصتی که پیدا میکرد، دنبال یه دکتر جدید میرفت. پروین هم هر روز ضعیفتر میشد و به بیماری مبتلا شده بود که تا اون روز درمان قطعی براش نیومده بود. هر روز که میگذشت اون بیماری، بیشتر به پروین غالب میشد.... .
نکته
نسخه صوتی تمامی اپیزودها علاوه بر این منو، از کلیه پادگیر های معتبر ایرانی و جهانی مثل اپل پادکست، اسپاتیفای، کست باکس، آمازون موزیک، کتابخوان فیدیبو و غیره قابل دریافت و شنیدن است. کافیست یکی از این اپلیکیشن ها را روی گوشی یا دستگاه خود نصب کنید و وارد دنیای ماجراهای راوکده شوید!