زندگی و سرنوشت جبار باغچهبان؛ از ایروان تا ایران
زندگی و سرنوشت جبار باغچهبان از آن زندگیهایی است که اگر بخشهایی از آن را بدون نام شخصیت اصلی تعریف کنیم، بیشتر به یک رمان تاریخی شباهت دارد: کودکی در فضای سنتی قفقاز، ترک تحصیل، کار برای تأمین معاش، روزنامهنگاری و طنزنویسی، زندان، جنگ، مهاجرت، آموزگاری در شهری کوچک و سرانجام تبدیل شدن به یکی از مهمترین چهرههای تاریخ آموزش کودکان و ناشنوایان در ایران.
نام اصلی او میرزا جبار عسگرزاده بود. بنا بر اطلاعات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، او در ۱۹ اردیبهشت ۱۲۶۴ خورشیدی در ایروان، پایتخت امروزی ارمنستان، متولد شد. خانوادهاش ریشه آذربایجانی و پیوند خانوادگی با تبریز داشتند. پدرش عسگر در ایروان به کارهایی مانند معماری و قنادی اشتغال داشت و جبار برخلاف بسیاری از چهرههایی که بعدها در حوزه فرهنگ و آموزش مشهور شدند، مسیر دانشگاهی یا تحصیلات رسمی طولانی نداشت. آموزش ابتدایی او بیشتر در فضای مکتبخانه شکل گرفت و در نوجوانی نیز برای کمک به معاش خانواده ناچار به ترک تحصیل شد.
این نکته یکی از تناقضهای جذاب زندگی باغچهبان است: مردی که خود از آموزش مدرن و دانشگاهی گسترده برخوردار نبود، بعدها بخش قابلتوجهی از زندگیاش را صرف پیدا کردن روشهای تازه برای آموزش دیگران کرد. در روایتهای باقیمانده از زندگی او، علاقهاش به نقاشی، داستان، نمایش و مشاهده رفتار کودکان از همان سالهای جوانی دیده میشود. بعدها همین گرایشها به عناصر اصلی شیوه آموزشی او تبدیل شدند؛ یعنی آموزش فقط با کتاب و حفظ کردن نبود، بلکه تصویر، بازی، نمایش، شعر، قصه و کار عملی نیز باید وارد کلاس میشد.
یکی از نقاط کمتر گفتهشده در زندگینامه جبار باغچهبان، دوره جوانی او در قفقاز است. در جریان ناآرامیهای قومی و مذهبی سال ۱۲۸۴ خورشیدی، برابر با ۱۹۰۵ میلادی، مدتی زندانی شد. خود باغچهبان در خاطراتش از این دوره بهعنوان مرحلهای مهم در تغییر نگاهش به جهان یاد کرده است. منابع زندگینامهای نشان میدهند که او پس از آزادی بیش از گذشته به فعالیت فرهنگی و اجتماعی گرایش پیدا کرد.
مدتی بعد پای او به روزنامهنگاری و طنز نیز باز شد. با نشریات قفقاز همکاری کرد و مطالب فکاهی و شعر مینوشت؛ نام او در ارتباط با فضای مطبوعاتی پیرامون نشریه مشهور ملانصرالدین نیز دیده میشود. در ادامه مدیریت نشریه طنز «لکلک» را بر عهده گرفت. این سابقه توضیح میدهد که چرا باغچهبان بعدها در نوشتن برای کودک، اجرای نمایش و سادهسازی مفاهیم آموزشی، نگاهی متفاوت با آموزگاران سنتی داشت.
جنگ جهانی اول مسیر زندگی او را بار دیگر عوض کرد. مدتی در قلمرو عثمانی زندگی و کار کرد و سرانجام در سال ۱۲۹۸ خورشیدی، همراه همسرش صفیه میربابایی، به ایران آمد. او ابتدا در مرند ساکن شد و در مدرسه احمدیه به آموزگاری پرداخت. سپس به تبریز رفت؛ شهری که قرار بود نام «جبار عسگرزاده» را برای همیشه به نامی تازه پیوند بزند: جبار باغچهبان.
جبار باغچهبان، باغچه اطفال و انقلابی کوچک در آموزش کودکان
وقتی جبار باغچهبان وارد نظام آموزشی آن روزگار شد، آموزش کودکان خردسال در ایران هنوز به شکل امروزی ساختاری فراگیر و تثبیتشده نداشت. او با مشاهده شیوههای موجود و تجربه مستقیم آموزگاری، به این نتیجه رسیده بود که کودک را نمیتوان نسخه کوچکشده یک بزرگسال تصور کرد. کودک برای یادگیری به بازی، قصه، شعر، تصویر، حرکت و تجربه نیاز دارد. همین نگاه بعدها هسته اصلی فعالیتهای او در آموزش پیشدبستانی شد.
در تبریز و با حمایت اداره معارف، باغچهبان در اوایل دهه ۱۳۰۰ خورشیدی مرکزی برای کودکان خردسال ایجاد کرد که «باغچه اطفال» نام گرفت. تاریخ دقیق آغاز فعالیت در برخی منابع ۱۳۰۲ و در برخی ۱۳۰۳ ذکر شده است؛ انجمن آثار و مفاخر فرهنگی سال ۱۳۰۳ را ثبت کرده است. همین باغچه اطفال منشأ نامی شد که بعدها جبار عسگرزاده با آن شناخته شد: باغچهبان؛ کسی که به جای نگهداری از گلها، مسئول پرورش «گلهای انسانی» بود.
برنامه آموزشی باغچهبان فقط مقدمهای برای ورود کودک به دبستان نبود. او قصهگویی، نقاشی، ساختن اشیا، نمایش، شعر، سرود و بازی را بخشی از آموزش میدانست. برای کودکانی که امکانات و مواد آموزشی مناسب نداشتند، خودش نمایشنامه، شعر، تصویر و وسیله آموزشی تهیه میکرد. پژوهشهای تاریخ ادبیات کودکان از نقش او در شکلگیری ادبیات نمایشی برای کودک و ورود جدی نمایش و فعالیت خلاقانه به فضای آموزشی ایران یاد میکنند.
آثاری مانند خانم خزوک، گرگ و چوپان، پیر و ترب و شماری نمایشنامه و نوشته آموزشی دیگر، محصول همین نگاه هستند. باغچهبان کودک را فقط دریافتکننده اطلاعات نمیدید؛ کودک باید در فرایند یادگیری مشارکت کند، سؤال بپرسد، بازی کند، ببیند، لمس کند و تجربه به دست آورد. این نگاه، برای فضای آموزشی ایران در حدود یک قرن پیش، نگاه کوچکی نبود.
اما باغچه اطفال فقط آغاز داستان بود. مسئلهای دشوارتر ذهن او را مشغول کرد: آیا کودکی که نمیشنود، میتواند خواندن، نوشتن و سخن گفتن را یاد بگیرد؟
در آن دوره امکانات آموزشی ناشنوایان در ایران بسیار محدود بود و باور عمومی نسبت به توانایی آموزشی کودکان ناشنوا با امروز قابل مقایسه نبود. باغچهبان بدون آنکه در یک دانشگاه تخصصی آموزش ناشنوایان تحصیل کرده باشد، تصمیم گرفت شخصاً وارد این حوزه شود. منابع درباره سال دقیق نخستین کلاسها اختلاف جزئی دارند و سالهای ۱۳۰۳ تا ۱۳۰۵ ذکر شده است، اما در اصل ماجرا اختلاف مهمی وجود ندارد: او در تبریز آموزش گروه کوچکی از کودکان ناشنوا را آغاز کرد و همین تجربه به مسیر اصلی زندگی حرفهایاش تبدیل شد.
آموزش ناشنوایان، الفبای گویا و ماجرای «تلفن گنگ»
شهرت جبار باغچهبان بیش از هر چیز با آموزش ناشنوایان در ایران گره خورده است. منابع تاریخی روایت میکنند که او کار خود را با چند کودک ناشنوا آغاز کرد؛ آن هم در شرایطی که نه امکانات تخصصی امروز وجود داشت و نه او به منابع گسترده بینالمللی دسترسی داشت. نتیجه این تجربه، مجموعهای از روشهای آموزشی بود که طی سالها توسعه پیدا کرد.
یکی از مهمترین ابداعات او چیزی است که با عنوان الفبای دستی یا الفبای گویای باغچهبان شناخته میشود. نکته مهم این است که این سامانه را نباید دقیقاً معادل زبان اشاره امروزی دانست. هدف اصلی باغچهبان کمک به درک و تولید آواهای گفتاری بود؛ یعنی شکل دست، موقعیت آن نسبت به صورت و بدن و مشاهده حرکات دهان در کنار یکدیگر قرار میگرفتند تا ویژگیهای صوت برای کودک ناشنوا محسوستر شود. پژوهشگران حوزه ناشنوایی بعدها این شیوه را از الفبای دستی متعارف و زبان اشاره به معنای زبانشناختی آن تفکیک کردهاند.
باغچهبان همچنین در آموزش خواندن و نوشتن به چیزی رسید که بعدها به روش ترکیبی یا آمیخته معروف شد. در این شیوه، آموزش صرفاً از تکتک حروف آغاز نمیشد؛ کودک ابتدا با یک واژه معنادار روبهرو میشد و سپس اجزا و حروف آن را میآموخت. به بیان ساده، او تلاش میکرد «کل» و «جزء» را همزمان وارد فرایند یادگیری کند.
اما عجیبترین بخش ماجرا شاید اختراعی باشد که نام بسیار خاصی داشت: تلفن گنگ.
پس از انتقال فعالیتهای باغچهبان به تهران در اوایل دهه ۱۳۱۰، او وسیلهای بر پایه انتقال ارتعاش از طریق استخوان طراحی کرد. گزارشهای تاریخی موجود میگویند این دستگاه در ۲۲ بهمن ۱۳۱۲ با شماره ۱۱۸ به نام او ثبت شد. اساس ایده این بود که ارتعاش صوتی از مسیر دندان و استخوان به دستگاه شنوایی منتقل شود؛ مفهومی که به پدیده هدایت استخوانی صدا مربوط است.
نکته جالبتر آن است که خود باغچهبان سالها بعد اعلام کرد یکی از نمونههای این دستگاه از مدرسهاش سرقت شده است. گزارشی از سال ۱۳۴۱ باقی مانده که در آن، او ضمن اشاره به ثبت اختراع سال ۱۳۱۲، از گم شدن یا سرقت وسیله خبر داده بود. این حاشیه کمتر شناختهشده، یکی از آن جزئیاتی است که داستان زندگی او را از یک زندگینامه آموزشی ساده فراتر میبرد.
او پس از استقرار در تهران، آموزش ناشنوایان را توسعه داد و برای نهادینه کردن آن نیز تلاش کرد. در دهه ۱۳۲۰ «جمعیت حمایت کودکان کر و لال» شکل گرفت و باغچهبان نشریهای با عنوان زبان منتشر کرد تا درباره روشهای آموزش و مشکلات این حوزه بنویسد. بعدها فعالیت برای تربیت آموزگاران ویژه ناشنوایان نیز ادامه یافت.
امروز اصطلاحاتی مانند «ناشنوا» و «کمشنوا» در متن علمی و محترمانه ترجیح داده میشوند. عنوانهایی مانند «کر و لال» در این مقاله صرفاً هنگام اشاره به نام تاریخی مدارس، کتابها، جمعیتها یا اصطلاحات رایج همان دوره به کار رفتهاند.
روایت جنجالی اما بیطرف؛ آیا جبار باغچهبان واقعاً مؤسس اولین کودکستان ایران بود؟
این همان بخشی است که در بسیاری از زندگینامههای کوتاه جبار باغچهبان حذف میشود. تقریباً در صدها متن عمومی درباره او یک جمله تکرار شده است: «جبار باغچهبان مؤسس نخستین کودکستان ایران بود.» این جمله مشهور است، اما از نظر تاریخنگاری نیاز به یک توضیح مهم دارد.
پیش از تأسیس باغچه اطفال، مراکزی برای نگهداری یا آموزش کودکان خردسال، بهویژه در میان برخی جوامع اقلیت، وجود داشتهاند. پژوهشهای تاریخ آموزش از کودکستانهایی متعلق به ارمنیان یاد میکنند و حتی گزارش شده است که باغچهبان پیش از راهاندازی باغچه اطفال از یک کودکستان ارمنی در تبریز بازدید کرده بود. در یک روایت تاریخی، کودکستان مادام خانزادیان چند سال پیش از باغچه اطفال فعالیت داشته است.
پس آیا عنوان مشهور باغچهبان اشتباه است؟ پاسخ دقیقتر این است که بستگی دارد «اولین کودکستان» را چگونه تعریف کنیم. اگر منظور مطلقاً نخستین مرکز مشابه کودکستان در جغرافیای ایران باشد، شواهد تاریخی اجازه نمیدهند با اطمینان همه نمونههای قبلی را نادیده بگیریم. اما اگر منظور از «نخستین کودکستان ایرانی یا فارسیزبان در ساختار رسمیتر آموزش عمومی» و حرکت تأثیرگذار برای گسترش آموزش پیشدبستانی باشد، جایگاه باغچه اطفال بسیار برجسته است. برخی منابع نیز دقیقاً از تعبیر «اولین کودکستان ایرانی» یا نخستین نمونه زیر پوشش دستگاه معارف استفاده کردهاند.
ماجرای برسابه هوسپیان نیز گاهی باعث سردرگمی میشود. هوسپیان در سال ۱۳۱۰ کودکستان مهمی در تهران تأسیس کرد و در برخی روایتها از او بهعنوان مؤسس نخستین کودکستان ایران یاد شده است؛ با این حال، پژوهشهای تاریخی نشان دادهاند پیش از سال ۱۳۱۰، هم باغچه اطفال باغچهبان و هم نمونههای دیگری از کودکستان وجود داشتهاند. بنابراین عنوان «نخستین» درباره این تاریخ باید همراه با توضیح درباره نوع کودکستان، جامعه مخاطب، شهر و وضعیت رسمی آن استفاده شود.
این اختلاف تاریخی چیزی از اهمیت جبار باغچهبان کم نمیکند. اتفاقاً نگاه بیطرفانه به زندگی او زمانی جذابتر میشود که برای بزرگ کردن شخصیت، مجبور نباشیم تمام «اولینها» را بدون بررسی به نام او ثبت کنیم. در مورد آموزش ناشنوایان، نقش باغچهبان بسیار روشنتر است. او از پایهگذاران اصلی آموزش سازمانیافته ناشنوایان در ایران بود و نامش با نخستین کوششهای جدی ایرانی در تأسیس مدرسه ویژه ناشنوایان و طراحی روش آموزشی برای آنان پیوند خورده است.
آثار جبار باغچهبان، همسر و فرزندانش و سرنوشت سالهای پایانی
یکی از دلایلی که جبار باغچهبان را نمیتوان فقط «معلم ناشنوایان» نامید، گستردگی فعالیتهای اوست. او نویسنده، شاعر، نمایشنامهنویس، مترجم، ناشر، آموزگار و طراح وسایل کمکآموزشی بود و بخش مهمی از فعالیتش نیز به سادهتر کردن آموزش خواندن و نوشتن اختصاص داشت.
در فهرست آثار او عنوانهایی مانند دستور تعلیم الفبا، اسرار تعلیم و تربیت یا اصول تعلیم الفبا، دستور تعلیم کر و لالها، برنامه کار یکساله آموزگار در کلاس اول، رباعیات، رباعیات آذری خیام، درخت مروارید و مجموعهای از نوشتهها و نمایشنامههای مخصوص کودکان دیده میشود. بخشی از نوشتهها و خاطرات او و همسرش نیز بعدها در کتاب روشنگران تاریکی گردآوری شد؛ اثری مهم برای شناخت زندگی شخصی و حرفهای خانواده باغچهبان.
بابا برفی یکی دیگر از نامهایی است که در جستوجو درباره آثار جبار باغچهبان زیاد دیده میشود. باغچهبان در تاریخ ادبیات مدرن کودک ایران جایگاه مهمی دارد و برخی منابع او را نخستین مؤلف و ناشر تخصصی کتاب کودک در ایران معرفی کردهاند؛ با این حال، درباره تعبیر مطلق «اولین کتاب کودک ایران» نیز مانند داستان نخستین کودکستان، بهتر است محتاط بود، زیرا تعریف کتاب کودک و سابقه متون مخصوص خردسالان در ایران موضوعی تاریخی و گستردهتر است. آنچه کمتر محل اختلاف است، پیشگامی باغچهبان در تولید نظاممند شعر، نمایش، داستان و مواد آموزشی برای کودک است.
در کنار جبار، نباید صفیه میربابایی را نادیده گرفت. منابع خانواده باغچهبان از او فقط بهعنوان همسر یک شخصیت مشهور یاد نمیکنند؛ صفیه همراه و همکار جبار در مسیر آموزش بود و سالهای دشوار مهاجرت، آموزگاری و تأسیس مراکز آموزشی را در کنار او گذراند. بخشی از «روشنگران تاریکی» نیز براساس نوشتهها و خاطرات خود او شکل گرفته است.
سه فرزند شناختهشده خانواده، ثمین، ثمینه و پروانه باغچهبان بودند. ثمین باغچهبان بعدها به آهنگسازی، نویسندگی و ترجمه پرداخت و نامی مهم در موسیقی ایران شد. ثمینه باغچهبان نیز مسیر خانواده را در حوزه آموزش و ادبیات کودک ادامه داد و بهویژه در حوزه آموزش ناشنوایان فعالیت کرد. انجمن آثار و مفاخر فرهنگی این سه نفر را فرزندان جبار باغچهبان معرفی میکند.
جبار باغچهبان سرانجام در ۴ آذر ۱۳۴۵ در تهران درگذشت. منابع معتبر مورد بررسی درباره علت دقیق مرگ او اتفاقنظر روشنی ارائه نمیکنند؛ به همین دلیل نسبت دادن قطعی یک بیماری مشخص به او بدون سند قابل اتکا درست نیست. او بنا بر خواسته خود در محدوده چشمهعلی شهر ری و در زمینی متعلق به دوستش اشتری دفن شد.
و اینجا یکی دیگر از فصلهای تلخ و بحثبرانگیز سرنوشت جبار باغچهبان آغاز میشود.
سالها بعد، گزارشهای رسانهای وضعیت محل دفن او را نامناسب، کمرفتوآمد و در دورههایی تقریباً متروک توصیف کردند. گزارش همشهری از آرامگاهی خانوادگی در حوالی چشمهعلی سخن گفته و گزارشهای دیگری نیز نوشتهاند که ناشنوایان از مهمترین گروههایی بودهاند که در سالگرد درگذشت باغچهبان بر مزار او حاضر میشدند.
برای شخصیتی که بخش بزرگی از عمرش را صرف ایجاد صدا، زبان و امکان آموزش برای کودکانی کرد که جامعه آن زمان کمتر صدای آنان را میشنید، پایان یافتن زندگی در آرامگاهی کمنامونشان، تناقضی تأملبرانگیز است.
چرا زندگی و سرنوشت جبار باغچهبان هنوز مهم است؟
اگر تمام عنوانهای «اولین» را هم از مقابل نام جبار باغچهبان برداریم، باز چیزی اساسی تغییر نمیکند. اهمیت واقعی او در این نیست که چند رکورد تاریخی به نامش ثبت شده؛ اهمیتش در نوع مسئلههایی است که انتخاب کرد.
او زمانی به سراغ آموزش پیشدبستانی رفت که کودک خردسال هنوز جایگاه امروزی را در نظام آموزشی نداشت. زمانی آموزش ناشنوایان را جدی گرفت که امکانات تخصصی بسیار اندک بود. برای آموزش، ابزار ساخت؛ وقتی کتاب مناسب نداشت، نوشت؛ وقتی نمایشنامه کودک کم بود، نمایشنامه تولید کرد؛ وقتی شیوههای موجود برای آموزش خواندن را کافی نمیدانست، روش دیگری آزمود. این تصویر کلی در منابع تاریخ آموزش و ادبیات کودکان بهطور مکرر دیده میشود.
حتی داستان زندگی شخصیاش هم با تصویر رایج از یک «دانشمند آکادمیک» فاصله دارد. جبار باغچهبان محصول دانشگاههای بزرگ جهان نبود. نوجوانی بود که تحصیل رسمیاش زود متوقف شد؛ روزنامهنگاری و طنزنویسی کرد، جنگ و مهاجرت را دید، در شهرهای مختلف آموزگار شد و بخش زیادی از دانش حرفهای خود را از مشاهده، تجربه، آزمون و خطا و کار مستقیم با کودک به دست آورد.
شاید به همین دلیل است که زندگی و سرنوشت جبار باغچهبان فقط برای علاقهمندان تاریخ آموزش جذاب نیست. زندگی او بخشی از تاریخ اجتماعی ایران، تاریخ کودک، تاریخ ناشنوایان، تاریخ ادبیات کودک، تاریخ تئاتر کودک و حتی تاریخ فناوریهای کمکآموزشی در کشور است.
و شاید پرسش نهایی همین باشد: چرا نام مردی که نزدیک به یک قرن پیش برای آموزش کودک ناشنوا وسیله ساخت، کتاب نوشت و مدرسه ایجاد کرد، امروز برای بخش بزرگی از جامعه فقط نام یک مدرسه، خیابان یا چند خط از کتابهای درسی است؟
برای رسیدن به پاسخ، چند پاراگراف کافی نیست.
روایت صوتی کامل زندگی جبار باغچهبان را در پادکست راوکده بشنوید. در این قسمت از پادکست فارسی راوکده، زندگی او را از ایروان و سالهای پرآشوب قفقاز تا مهاجرت به ایران، باغچه اطفال، نخستین تجربههای آموزش ناشنوایان، ماجرای الفبای گویا و تلفن گنگ، فراز و فرودهای خانوادگی و سرنوشت آرامگاهش قدمبهقدم دنبال میکنیم؛ روایتی برای کسانی که از یک پادکست تاریخی چیزی بیشتر از چند تاریخ و نام انتظار دارند.
راوکده یک رسانه روایتمحور در حوزه تاریخ، فرهنگ و زندگینامه است و نسخه صوتی آن در پلتفرمهای اصلی پادکست از جمله Apple Podcasts و Spotify نیز عرضه میشود. برای شنیدن روایت کامل، «پادکست راوکده – جبار باغچهبان» را در پادگیر خود جستوجو کنید یا به وبسایت رسمی راوکده بروید. در وبسایت راوکده می توانید از طریق این لینک شنونده این اپیزود سریالی باشید.