زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی؛ از آبادان و دایی‌جان ناپلئون تا سکوت طولانی مردی که سینمای ایران را عوض کرد

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی، فقط داستان یک کارگردان موفق یا یک فیلم‌نامه‌نویس خوش‌ذوق نیست؛ داستان هنرمندی است که هم‌زمان در سه قلمرو ادبیات، مستند و سینمای داستانی اثر گذاشت و با وجود کم‌کاری ظاهری، یکی از متراکم‌ترین و اثرگذارترین کارنامه‌ها را در فرهنگ معاصر ایران برجا گذاشت. تقوایی در ۱۳۲۰ در آبادان به دنیا آمد، از دل تجربه زیسته جنوب به تصویر رسید، بدون آموزش رسمی سینما وارد این عرصه شد، در میانه دهه ۴۰ به فضای حرفه‌ای فیلم نزدیک شد و از اواخر دهه ۴۰ و اوایل دهه ۵۰ با مستندها و فیلم‌هایش به یکی از نام‌های جدی موج نوی سینمای ایران تبدیل شد. در مهر ۱۴۰۴ نیز در ۸۴ سالگی درگذشت و با مرگ او، یکی از معدود فیلم‌سازانی که هم در سینما و هم در حافظه جمعی مردم جایگاهی مستقل داشت، از میان رفت.

آنچه زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی را از بسیاری از هم‌نسلانش جدا می‌کند، فقط کیفیت آثار او نیست؛ بلکه تضادی است که میان «کم ساختن» و «ماندگار ماندن» دیده می‌شود. او در طول عمر حرفه‌ای‌اش تنها چند فیلم بلند، یک سریال بسیار مشهور و مجموعه‌ای از مستندهای شاخص ساخت، اما همین تعداد محدود برای تثبیت جایگاهش در تاریخ سینمای ایران کافی بود. گزارش‌های مختلف فرهنگی از او به عنوان یکی از پایه‌گذاران موج نو، فیلم‌سازی مؤلف، قصه‌گویی دقیق و هنرمندی یاد می‌کنند که علاقه‌اش به ادبیات، شناختش از اقلیم جنوب و حساسیتش به جزئیات، هویت آثارش را شکل داد.

برای همین، وقتی از زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی حرف می‌زنیم، در واقع از سرگذشت هنرمندی سخن می‌گوییم که میان ستایش عمومی، اعتبار انتقادی، پروژه‌های ناتمام و سال‌های سکوت، چهره‌ای پیچیده و در عین حال روشن از خود بر جا گذاشت. او نه صرفاً یک نام نوستالژیک، بلکه یک معیار جدی در سنجش کیفیت اقتباس، فضاسازی، روایت و وفاداری به جهان اثر بود. داستان او هنوز هم برای مخاطب امروز ــ چه خواننده مقاله، چه شنونده یک پادکست فارسی و چه دنبال‌کننده یک پادکست تاریخی ــ واجد کشش است، چون با مسئله‌ای آشنا سروکار دارد: این‌که چگونه یک هنرمند می‌تواند کم‌کار باشد، اما هر بار که نامش می‌آید، معیارها را جابه‌جا کند.

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی و ریشه‌های جنوبی

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی از جنوب ایران آغاز می‌شود؛ از آبادان، از اقلیم گرم و بندری، از نسبت نزدیک انسان با دریا، باد، خاک، لنج، بازار و زبان‌های متنوع. منابع مختلف بر این نکته تأکید کرده‌اند که او در آبادان به دنیا آمد و به دلیل شغل پدرش که مأمور گمرک بود، تجربه زیسته‌اش فقط محدود به یک شهر نماند و با نواحی جنوبی و مرزی ایران نیز گره خورد. همین جغرافیا بعدها در فیلم‌های او نه به شکل تزئینی، بلکه به عنوان بخشی از استخوان‌بندی روایت ظاهر شد. جنوب در آثار تقوایی یک پس‌زمینه کارت‌پستالی نیست؛ خودش شخصیت دارد، خلق‌وخو دارد، و حتی وزن دراماتیک دارد.

شاید مهم‌ترین راز پیوستگی میان زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی و آثارش همین باشد که او جنوب را «مصرف» نکرد، بلکه آن را «زیست» کرده بود. به همین دلیل، وقتی سراغ مردمان بوشهر، بندرلنگه، آیین‌های محلی، زار، اربعین، یا جهان ملوانان و واسطه‌ها و ناخداها می‌رفت، تصویرش از بیرون و توریستی نبود. منتقدان و گزارش‌های فرهنگی متعدد تأکید کرده‌اند که نگرانی او نسبت به مردم‌نگاری و اتمسفر جنوب ایران از ویژگی‌های ثابت کارنامه‌اش بود؛ ویژگی‌ای که از مستندهای اولیه تا «ناخدا خورشید» و حتی در حس و بافت بعضی آثار دیگرش ادامه پیدا کرد.

همین ریشه جنوبی، به آثار او لحن خاصی داد: ترکیبی از خشونتِ اقلیم، نجابتِ آدم‌های حاشیه، طنز تلخِ زیستن، و نوعی وقار خاموش. در جهان تقوایی، شخصیت‌ها معمولاً پرحرف نیستند، اما فضا به جای آن‌ها حرف می‌زند؛ آفتاب، دیوار، عرق، سکوت، دریا، راه باریک، و حتی اشیای صحنه، در روایت دخالت می‌کنند. این نگاه از تجربه زیسته می‌آید، نه از تقلید سبک. به همین خاطر است که حتی وقتی او دست به اقتباس از همینگوی می‌زند، نتیجه نه یک بازتولید خارجی، بلکه اثری کاملاً بومی و ایرانی می‌شود.

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی از مستند تا موج نو

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی به شکل حرفه‌ای از جایی جدی شد که بدون تحصیلات رسمی سینما، وارد فضای تولید شد. بر اساس مدخل سینما ایرانیکا، او در ۱۹۶۵ به عنوان عضو فنی در فیلم «خشت و آینه» حضور پیدا کرد و همین تجربه علاقه‌اش را به سینما، به‌ویژه مستند، جدی‌تر کرد. دو سال بعد نیز نخستین مستند تلویزیونی خود با عنوان «تاکسی متر» را ساخت. این مسیر نشان می‌دهد که تقوایی از همان ابتدا بیشتر از آن‌که محصول آموزش کلاسیک باشد، محصول مشاهده، تجربه، کار عملی و وسواس شخصی بود.

مستندهای او فقط تمرین قبل از فیلم بلند نبودند؛ خودشان بخشی از هویت هنری او بودند. گزارش‌های تحلیلی درباره کارنامه‌اش از آثاری مثل «باد جن»، «اربعین»، «مشهد اردهال» و «تاکسی متر» به عنوان نمونه‌های روشن توانایی او در قصه‌گویی مستند یاد کرده‌اند. در این آثار، تقوایی نه فقط آیین و جغرافیا را ثبت می‌کرد، بلکه آن‌ها را به روایتی زنده و معنادار تبدیل می‌کرد. این ویژگی بعدتر در فیلم‌های داستانی‌اش هم ادامه پیدا کرد: آدم‌ها و مکان‌ها در آثار او حس «زندگی‌شده» دارند، نه ساخته‌شده برای دوربین.

نخستین فیلم بلند او، «آرامش در حضور دیگران»، اقتباسی از نوشته غلامحسین ساعدی بود و خیلی زود توجه منتقدان را جلب کرد. این فیلم، به روایت منابع مختلف، تصویری تلخ از تنش خانواده، فرسایش روانی و برخورد سنت و مدرنیته ارائه می‌داد و بعدها از آثار شاخص موج نو شناخته شد. تهران‌تایمز نیز در مرور کارنامه او یادآور شده که همین فیلم باعث شهرت اولیه‌اش شد و جایگاه او را به‌عنوان فیلم‌سازی جدی تثبیت کرد؛ همچنین از جایزه شیر نقره‌ای بهترین اثر اول در ونیز برای این فیلم یاد شده است.

در ادامه، «صادق کرده» و «نفرین» هم چهره تقوایی را روشن‌تر کردند. این‌ها آثاری بودند که از نظر فضا، شخصیت‌پردازی و لحن، نشان می‌دادند با فیلم‌سازی طرف هستیم که هم زبان ادبیات را می‌شناسد و هم وزن تصویر را. او در همان سال‌ها نشان داد فیلم‌ساز پرکار نخواهد بود، اما هر پروژه را چنان با دقت و جزئیات می‌سازد که برای سال‌ها موضوع گفت‌وگو بماند. این گزیده‌کاری بعدها بخشی از افسانه او شد: کارگردانی که کمتر از بسیاری ساخت، اما کمتر از بسیاری هم در سطح متوسط کار نکرد.

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی در شاهکارهای ماندگار

اگر قرار باشد یک اثر، زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی را برای عموم مردم خلاصه کند، احتمالاً «دایی‌جان ناپلئون» نخستین نامی است که به ذهن می‌رسد. این مجموعه تلویزیونی که بر اساس رمان ایرج پزشکزاد ساخته شد، در حافظه جمعی ایرانیان جایگاهی ویژه دارد. منابع تحلیلی و خبری مختلف آن را از ماندگارترین مجموعه‌های تاریخ تلویزیون ایران دانسته‌اند. نکته مهم این است که تقوایی در اقتباس این رمان، صرفاً داستان را تصویر نکرد؛ او فضا، ریتم، شخصیت‌ها و طنز نهفته در مناسبات خانوادگی را طوری به قاب آورد که اثر از حد یک اقتباس موفق فراتر رفت و به بخشی از فرهنگ عمومی بدل شد.

منتقدان درباره «دایی‌جان ناپلئون» بر یک نکته تأکید کرده‌اند: در این سریال تقریباً هیچ شخصیت اضافه‌ای وجود ندارد. از دایی‌جان و مش‌قاسم تا اسدالله میرزا، سعید، لیلی و حتی آدم‌های حاشیه، همه در پیشبرد درام سهم دارند. تقوایی با شناخت کم‌نظیر از دیالوگ، مکث، نگاه و کارکرد اشیا، جهانی می‌سازد که هم خنده‌دار است، هم تلخ، و هم بسیار دقیق. این توانایی او در جان دادن به ادبیات روی پرده و تلویزیون، بعدتر یکی از مهم‌ترین دلایلی شد که نامش را در بحث اقتباس ادبی همیشه زنده نگه داشت.

اما در میان آثار سینمایی‌اش، «ناخدا خورشید» اغلب به عنوان قله کارنامه تقوایی شناخته می‌شود. تهران‌تایمز و چند منبع تحلیلی دیگر یادآور شده‌اند که این فیلم اقتباسی از «داشتن و نداشتن» ارنست همینگوی است، اما به شکلی کامل بومی‌سازی شده و به جنوب ایران منتقل شده است. خود این جابه‌جایی ساده نیست؛ تقوایی قصه‌ای آمریکایی را چنان در بندر و لنج و آفتاب جنوب حل می‌کند که نتیجه، اثری کاملاً ایرانی از آب درمی‌آید. «ناخدا خورشید» برای او جایزه پلنگ برنزی لوکارنو را نیز به همراه داشت و هنوز هم در بسیاری از نوشته‌ها یکی از بهترین اقتباس‌های تاریخ سینمای ایران توصیف می‌شود.

درباره قدرت «ناخدا خورشید» فقط جایزه یا شهرت جهانی مهم نیست؛ مهم این است که در آن، تقریباً همه عناصر جهان تقوایی در نقطه اوج به هم می‌رسند: جنوب، ادبیات، سکوت، شخصیت‌پردازی، اتمسفر، و دقتی که در نور، قاب، بدن بازیگر و تنش میان آدم‌ها دیده می‌شود. خبرآنلاین در تحلیلی بر این فیلم تأکید می‌کند که حتی انتخاب نماها، اندازه تاریکی و روشنی، و نسبت هر شخصیت با دیگری، بخشی از نظام روایی فیلم است. به این معنا، «ناخدا خورشید» فقط یک فیلم موفق نیست؛ خلاصه فشرده‌ای از جهان‌بینی سینمایی تقوایی است.

پس از آن، او «ای ایران» را ساخت، در فیلم اپیزودیک «قصه‌های کیش» حضور داشت و با «کاغذ بی‌خط» بعد از یک وقفه طولانی بار دیگر توجه‌ها را به خود جلب کرد. جشنواره کن به‌طور رسمی ثبت کرده که «قصه‌های کیش» در سال ۱۹۹۹ در بخش مسابقه جشنواره حضور داشت و ناصر تقوایی یکی از سه کارگردان و نویسندگان آن بود. تهران‌تایمز نیز نوشته که «کاغذ بی‌خط» آخرین فیلم رسمی اکران‌شده او بود و پس از یک وقفه ۱۲ ساله در ۲۰۰۱ روی پرده آمد. این نکته مهم است: حتی بازگشت او پس از سال‌ها سکوت نیز با فیلمی انجام شد که همچنان نشانه‌های ظرافت روایی و شناخت او از مناسبات انسانی را در خود داشت.

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی در سال‌های وقفه و پروژه‌های ناتمام

یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی، فاصله طولانی او از فیلم‌سازی در سال‌های پایانی عمرش است. در این بخش هم باید دقیق و بی‌طرف ماند. آنچه منابع مختلف با اطمینان ثبت کرده‌اند این است که آخرین فیلم رسمی او «کاغذ بی‌خط» بود و پس از آن، پروژه‌های مهمی به نتیجه نرسیدند؛ مهم‌ترینشان «چای تلخ» و «زنگی و رومی». تهران‌تایمز به‌صراحت از آغاز کار «چای تلخ» در ۲۰۰۳ و متوقف شدن آن به دلیل مشکلات مالی و کمبود حمایت یاد می‌کند. خبرآنلاین نیز در چند گزارش از ناتمام ماندن دو پروژه «چای تلخ» و «زنگی و رومی» و طولانی شدن فاصله او از سینما نوشته است.

در همین نقطه است که سرنوشت تقوایی از یک کارنامه صرفاً هنری عبور می‌کند و به یک وضعیت نمادین می‌رسد: هنرمندی که به تعبیر بسیاری، می‌توانست بیشتر بسازد، اما نساخت یا نتوانست بسازد. با این حال، برای نوشتن مقاله‌ای امن، دقیق و مستند، بهتر است این بخش نه با ادعای تند، بلکه با زبان روشن نوشته شود: وقفه طولانی در کارنامه تقوایی حاصل مجموعه‌ای از عوامل بود که در روایت‌های مختلف فرهنگی از دشواری‌های تولید و تأمین مالی تا ناتمام ماندن پروژه‌ها و ناسازگاری او با مسیرهای مرسوم تولید ذکر شده است. همین سکوت طولانی، برای عده‌ای نشانه سخت‌گیری هنری او بود و برای عده‌ای دیگر، نشانه فقدانی که سینمای ایران متحمل شد.

نکته مهم اینجاست که این سکوت، جایگاه او را کم‌رنگ نکرد. برعکس، در بسیاری از نوشته‌های پس از درگذشتش، همین کم‌کاری به‌عنوان بخشی از افسانه تقوایی دیده شد: کارگردانی که ترجیح می‌داد کمتر کار کند تا این‌که اثری بسازد که خودش به آن باور نداشته باشد. از همین جاست که تقوایی در حافظه فرهنگی ایران فقط یک فیلم‌ساز موفق نیست، بلکه نمونه‌ای از هنرمند وسواسی و سخت‌گیر است؛ کسی که اعتبار نامش را با پرکاری مبادله نکرد.

زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی پس از مرگ و میراث او

پایان زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی، در مهر ۱۴۰۴ رقم خورد؛ زمانی که خبر درگذشت او موجی از واکنش‌های فرهنگی و رسانه‌ای را به دنبال داشت. ایسنا گزارش داد که او در ۸۴ سالگی درگذشت و بعدتر پیکرش در امامزاده طاهر آرام گرفت. هم‌زمان، رسانه‌های مختلف از او به عنوان فیلم‌سازی اندیشمند، خالق «دایی‌جان ناپلئون» و «ناخدا خورشید» و یکی از نام‌های مهم موج نو یاد کردند. این بازتاب گسترده نشان می‌داد که حتی سال‌های طولانی دوری از تولید نیز نتوانسته بود جای او را از حافظه جمعی پاک کند.

میراث تقوایی فقط در چند عنوان مشهور خلاصه نمی‌شود. او معیاری برای اقتباس ادبی، برای مردم‌نگاری سینمایی، برای ساختن فضا، و برای روایت از خلال سکوت است. از یک سو، «دایی‌جان ناپلئون» را داریم که در فرهنگ عمومی جا خوش کرده؛ از سوی دیگر، «ناخدا خورشید» را که در حافظه سینمایی ایران همچنان یک معیار کلاسیک است؛ و در کنار آن‌ها مستندهایی را که نشان می‌دهند چگونه می‌توان آیین، جغرافیا و زندگی مردم را بدون شعار، اما با عمق و احترام ثبت کرد. به همین سبب، نام ناصر تقوایی در تاریخ سینمای ایران بیشتر از آن‌که به کمیت آثارش وابسته باشد، به کیفیت نگاهش وابسته است.

اگر بخواهیم منصفانه جمع‌بندی کنیم، زندگی و سرنوشت ناصر تقوایی ترکیبی است از استعداد ادبی، حافظه اقلیمی، وسواس فرمی، موفقیت بزرگ، وقفه‌های تلخ و میراثی که بعد از مرگ هم زنده مانده است. او هم‌زمان فیلم‌ساز مردم‌نگار، اقتباس‌گر برجسته، مستندساز دقیق و قصه‌گوی قاب بود. برای همین، هر بار که درباره او نوشته می‌شود، فقط از گذشته حرف نمی‌زنیم؛ از یک معیار حرف می‌زنیم. و اگر به روایت‌های زندگینامه‌ای دقیق علاقه دارید، پیشنهاد طبیعی این است که پس از خواندن این مقاله، ویدئوکست کامل زندگی ناصر تقوایی را در آپاراتِ پادکست راوکده تماشا کنید؛ رسانه‌ای که خودش را یک پادکست فارسی روایت‌محور معرفی می‌کند و در وب‌سایت رسمی‌اش بر تولید مستمر محتوای زندگینامه‌ای و پادکست تاریخی و ویدئوکست‌های تصویری تأکید دارد.

دیدگاه شنوندگان عزیز

دیدگاه خود را ثبت کنید (ایمیل شما منتشر نخواهد شد).
قوانین و مرامنامه راوکده بروزرسانی شد.
به‌روزرسانی جدید: رای‌دهی به دیدگاه‌ها اضافه شد!

11 − 1 =

حمایت از راوکده

برای دوست‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری و مشاوره

تجربه کامل ویدئوکست ها​

در کانال یوتیوب راوکده

برخی از ویدئوکست ها

در کانال آپارات راوکده (جدید)

اخبار و پست های تکمیلی

در پست و استوری های اینستاگرام

موزیک ها و برخی منابع

در کانال تلگرامی راوکده

اطلاع رسانی و خاطره بازی

در کانال عمومی بله راوکده

زندگی و سرنوشت جبار باغچه‌بان از آن زندگی‌هایی است که اگر بخش‌هایی از آن را بدون نام شخصیت اصلی تعریف کنیم، بیشتر به یک رمان تاریخی شباهت دارد: کودکی در فضای سنتی قفقاز، ترک تحصیل، کار برای تأمین معاش، روزنامه‌نگاری و طنزنویسی، زندان، جنگ، مهاجرت، آموزگاری در شهری کوچک و سرانجام تبدیل شدن به یکی از مهم‌ترین چهره‌های تاریخ آموزش کودکان و ناشنوایان در ایران. نام اصلی او میرزا جبار عسگرزاده بود. بنا بر اطلاعات انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، او در ۱۹ اردیبهشت ۱۲۶۴ خورشیدی در ایروان، پایتخت امروزی ارمنستان، متولد شد. خانواده‌اش ریشه آذربایجانی و پیوند خانوادگی با تبریز داشتند. پدرش عسگر در ایروان به کارهایی مانند معماری و قنادی اشتغال داشت و جبار برخلاف بسیاری از چهره‌هایی که بعدها در حوزه فرهنگ و آموزش مشهور شدند، مسیر دانشگاهی یا تحصیلات رسمی طولانی نداشت. آموزش ابتدایی او بیشتر در فضای مکتب‌خانه شکل گرفت و در نوجوانی نیز برای کمک به معاش خانواده ناچار به ترک تحصیل شد. این نکته یکی از تناقض‌های جذاب زندگی باغچه‌بان است: مردی که خود از آموزش مدرن و دانشگاهی گسترده برخوردار نبود، بعدها بخش قابل‌توجهی از زندگی‌اش را صرف پیدا کردن روش‌های تازه برای آموزش دیگران کرد. در روایت‌های باقی‌مانده از زندگی او، علاقه‌اش به نقاشی، داستان، نمایش و مشاهده رفتار کودکان از همان سال‌های جوانی دیده می‌شود. بعدها همین گرایش‌ها به عناصر اصلی شیوه آموزشی او تبدیل شدند؛ یعنی آموزش فقط با کتاب و حفظ کردن نبود، بلکه تصویر، بازی، نمایش، شعر، قصه و کار عملی نیز باید وارد کلاس می‌شد. 
زندگی و سرنوشت نیچه از همان سال‌های نخست با فقدان، بیماری، آموزش سخت‌گیرانه و استعداد غیرمعمول گره خورد. فریدریش ویلهلم نیچه در ۱۵ اکتبر ۱۸۴۴ در روکن، نزدیک لایپزیگ، در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. پدرش کشیش لوتری بود؛ واقعیتی که بعدها، با توجه به شهرت نیچه به‌عنوان یکی از تندترین منتقدان سنت دینی و اخلاقی اروپای مسیحی، به یکی از تناقض‌های مشهور زندگینامه او تبدیل شد.نیچه هنوز پنج سال نداشت که پدرش را از دست داد. مدت کوتاهی بعد برادر کوچکش نیز درگذشت و خانواده به ناومبورگ نقل مکان کرد. او در محیطی عمدتاً زنانه، در کنار مادر، خواهر، مادربزرگ و خویشاوندانش بزرگ شد. با این حال، تصویری که بعدها از نیچه به‌عنوان کودکی منزوی، تاریک و از ابتدا محکوم به جنون ساخته شد، بیش از اندازه ساده است. اسناد زندگی او از نوجوانی بسیار درس‌خوان، موسیقی‌دوست و علاقه‌مند به شعر، زبان و فرهنگ یونان باستان خبر می‌دهند.تحصیل در مدرسه معتبر شولپفورتا نقطه عطفی در زندگی نیچه بود. آموزش سخت زبان‌های کلاسیک او را به زبان‌شناسی تاریخی و متون یونانی کشاند. در دانشگاه بن ابتدا الهیات و زبان‌شناسی کلاسیک خواند، اما خیلی زود مسیرش را تغییر داد و در لایپزیگ به‌طور جدی وارد مطالعات کلاسیک شد.
جدایی بحرین از ایران یکی از آن موضوعاتی است که تقریباً هر بار مطرح می‌شود، چند سؤال جنجالی بلافاصله به دنبال آن می‌آید: آیا بحرین واقعاً بخشی از ایران بود؟ آیا محمدرضا پهلوی بحرین را «بخشید»؟ آیا در بحرین رفراندوم برگزار شد؟ آیا پهلوی دوم در مقابل چشم‌پوشی از بحرین، جزایر ابوموسی، تنب بزرگ و تنب کوچک را به دست آورد؟ و اساساً وقتی گفته می‌شود بحرین زمانی «استان چهاردهم ایران» بوده، دقیقاً از چه چیزی صحبت می‌کنیم؟پاسخ تاریخی به این سؤال‌ها بسیار پیچیده‌تر از روایت‌های یک‌خطی است.بحرین در طول تاریخ بخشی از فضای سیاسی، اقتصادی و انسانی خلیج فارس بوده و در دوره‌های مختلف تحت نفوذ یا حاکمیت قدرت‌های متفاوت قرار گرفته است. در نتیجه، نمی‌توان مفهوم امروزی «مرز ملی» و «استان» را بدون ملاحظه تفاوت ساختار حکومت‌ها به همه قرون گذشته تعمیم داد. پژوهش‌های دانشگاهی درباره تاریخ خلیج فارس نیز بر همین تغییرپذیری قدرت سیاسی، رقابت دولت‌ها و قبایل و نقش قدرت‌های خارجی تأکید دارند.با این حال، یک واقعیت مهم وجود دارد: از آغاز قرن هفدهم میلادی، بحرین برای دوره‌ای طولانی مستقیماً با حکومت ایران پیوند سیاسی داشت. پس از بیرون رانده شدن پرتغالی‌ها، نیروهای صفوی در سال ۱۶۰۲ بر بحرین مسلط شدند. اسناد تاریخی کتابخانه بریتانیا نیز دوره حکومت از جانب ایران بر بحرین را از ۱۶۰۲ ثبت کرده‌اند. پس از فراز و فرودهای قرن هجدهم، خاندان آل‌خلیفه در سال ۱۷۸۳ بحرین را از نیروهای وابسته به حاکم بوشهر گرفت و حکومت خاندان آل‌خلیفه از آن زمان در بحرین استمرار پیدا کرد.
```