مصطفی رجوی کیست؟
مصطفی رجوی فرزند مسعود رجوی (رهبر سازمان مجاهدین خلق) و اشرف ربیعی است. او تنها فرزند خونی مسعود رجوی محسوب میشود و زندگی پرفراز و نشیب او به دلیل انتساب به یکی از جنجالیترین چهرههای سیاسی معاصر ایران بسیار مورد توجه قرار گرفته است. مصطفی در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی در بحبوحه درگیریهای مسلحانه سازمان مجاهدین خلق با جمهوری اسلامی به دنیا آمد. سرنوشت او از همان بدو تولد با حوادثی تلخ گره خورد و در ادامه نیز مسیری متفاوت از پدرش پیمود. این فرزند که بعدها در تشکیلات مجاهدین محمد رجوی نام گرفت، پس از سالها درگیری و اختلاف با سازمان، سرانجام راه خود را جدا کرد. در این مقاله نگاهی بیطرفانه اما جنجالی به زندگی سیاسی و شخصی مصطفی رجوی خواهیم داشت؛ از حادثه خونین زعفرانیه در تهران تا اردوگاههای اشرف و لیبرتی در عراق، و نهایتاً سرنوشت امروز او.
تولد در بحبوحه بحران و حادثه زعفرانیه
مصطفی رجوی در سال ۱۳۶۰ در خانواده مسعود رجوی و اشرف ربیعی متولد شد. آن زمان سازمان مجاهدین خلق (که برخی منابع رسمی حکومتی از آن با عنوان گروهک منافقین یاد میکنند) مشغول مبارزه مسلحانه با جمهوری اسلامی بود. مادر مصطفی، اشرف ربیعی، از اعضای ارشد سازمان و همسر نخست مسعود رجوی بود. تنها چند ماه پس از تولد مصطفی، رویدادی هولناک رقم خورد: در ۱۹ بهمن ۱۳۶۰ نیروهای سپاه پاسداران یک خانه تیمی مهم سازمان را در منطقه زعفرانیه تهران شناسایی و محاصره کردند. در درگیری سنگینی که رخ داد، تعداد زیادی از کادرهای سازمان از جمله موسی خیابانی (مرد شماره ۲ مجاهدین) و اشرف ربیعی کشته شدند. اما در میان آتشباریها و انفجارها، ماموران متوجه حضور یک کودک شیرخواره در آن خانه شدند – این نوزاد کسی نبود جز مصطفی رجوی که در آغوش مادرش قرار داشت.
در بحبوحه تبادل آتش، یکی از پاسداران با فداکاری جان خود را به خطر انداخت تا این نوزاد چندماهه را سالم از ساختمان خارج کند. او موفق شد مصطفی را نجات دهد، اما هنگام خروج خود هدف گلوله اعضای سازمان قرار گرفت و به شهادت رسید. به دنبال پایان درگیری، اسدالله لاجوردی دادستان وقت انقلاب (که برای حضور در صحنه آمده بود) مصطفی کوچک را در آغوش گرفت و مقابل دوربین تلویزیون از پدربزرگ کودک (پدر مسعود رجوی) خواست برای تحویل گرفتن نوهاش به دادستانی مراجعه کند. بدین ترتیب، مصطفی نوزاد یتیمی شد که در یک روز هم مادرش را از دست داد و هم شاهد مرگ پاسداری بود که برای نجات جان او جان باخت. این رویداد در خاطره تاریخی ایران ماندگار شد و حتی بعدها شعرایی مانند شهریار در رثای آن شعر سرودند.
دوران کودکی در ایران زیر سایه سیاست
پس از این حادثه، پدربزرگ مصطفی که ساکن مشهد بود، سرپرستی او را بر عهده گرفت. به گفته منابع تاریخی، مصطفی تا حدود ۱۲ سالگی در ایران نزد خانواده مادری یا پدری خود (گزارشها کمی متفاوتاند) بزرگ شد. در این مدت پدرش مسعود رجوی در خارج از ایران به سر میبرد؛ او چند ماه پیش از حادثه زعفرانیه به طور مخفیانه از کشور خارج شده و ابتدا به پاریس گریخته بود. مسعود رجوی در سالهای دهه ۶۰ شمسی رهبری سازمان مجاهدین خلق را از تبعید هدایت میکرد و بعدها در دهه ۱۳۶۰ با مریم قجر عضدانلو (که به مریم رجوی معروف شد) ازدواج کرد و او را به عنوان همردیف خود در رهبری سازمان برگزید. در تمام سالهایی که مصطفی خردسال در ایران زندگی میکرد، سازمان مجاهدین خلق همچنان مشغول اقدامات مسلحانه و بمبگذاری در داخل ایران بود و خانواده پدریاش نیز در تبعید به سر میبردند. با این حال، جمهوری اسلامی به درخواست پدربزرگ کودک اجازه داد که مصطفی در کنار خانواده زندگی عادی داشته باشد؛ امری که شاید با نیت دور نگه داشتن او از سرنوشت پدرش انجام شد.
اما این آرامش نسبی دیری نپایید. سازمان مجاهدین خلق که در آن سالها پایگاه خود را به عراق تحت حاکمیت صدام حسین منتقل کرده بود، به فکر برگرداندن فرزند رهبر خود افتاد. مسعود رجوی تمایلی نداشت تنها پسرش در قلمرو حکومت ایران بزرگ شود؛ به ویژه که رژیم بعث عراق به رجوی پناه داده و امکانات اردوگاهی در اختیار سازمان قرار داده بود. سرانجام در اواخر دهه ۶۰ یا اوایل دهه ۷۰ (جزئیات دقیق محرمانه مانده)، تشکیلات سازمان به طور پنهانی مصطفی نوجوان را از ایران خارج کرد. گفته میشود اعضای سازمان با تهیه مدارک جعلی و برنامهریزی مخفیانه، موفق شدند مصطفی و احتمالا یکی از بستگان او (پدربزرگ یا فرد دیگری از خانواده) را به خارج از کشور منتقل کنند. مقصد نخست آنها فرانسه بود؛ همان جایی که مسعود رجوی آن زمان در تبعید به سر میبرد. به این ترتیب مصطفی در حدود ابتدای دوران نوجوانی وارد زندگی جدیدی تحت کنترل سازمان شد.
مهاجرت مخفیانه به فرانسه و تغییر هویت
حضور مصطفی رجوی در مقر اروپایی سازمان مجاهدین خلق آغاز فصل تازهای در زندگی او بود. سازمان برای پنهان نگاه داشتن هویت این فرزند از چشم رسانهها و perhaps سرویسهای امنیتی، نام او را به “محمد رجوی” تغییر داد. از این پس در محافل درونی مجاهدین خلق به ندرت از نام مصطفی استفاده میشد و همه او را محمد صدا میزدند. محمد (مصطفی) دوران نوجوانی خود را مدتی در فرانسه سپری کرد. اما برخلاف نوجوانان عادی، زندگی او در پاریس شکلی امنیتی و ایزوله داشت. بنا بر خاطراتی که بعدها خود مصطفی بازگو کرد، او در فرانسه تحت مراقبت دائمی محافظان سازمان بود. به مدرسه میرفت ولی همراه با ۳-۴ محافظ شخصی که او را بدرقه میکردند و برمیگرداندند. عصرها نیز در محل اقامتش برایش معلم خصوصی میگذاشتند. او اجازه نداشت آزادانه با سایر بچههای همسن خود بیرون از چارچوب تعیینشده بازی یا دوستی کند. این زندگی پادگانی در قلب اروپا برای یک نوجوان قطعا دلگیر و محدودکننده بود، اما سازمان رجوی با حساسیت زیادی مراقب بود که آسیبی به تنها فرزند رهبر نرسد و نیز ارتباطات او تحت کنترل باشد.
پس از چند سال حضور در فرانسه، تحولاتی در صحنه بینالمللی و درون سازمان رخ داد که مسیر زندگی محمد رجوی را به عراق گره زد. در سال ۱۳۶۵ مسعود رجوی با فشار دولت فرانسه مجبور به ترک این کشور و عزیمت به عراق شد؛ چرا که رجوی با همکاری رژیم صدام تصمیم گرفت پایگاهی در خاک عراق برای ادامه مبارزه علیه جمهوری اسلامی تأسیس کند. بدین ترتیب قرارگاه معروف کمپ اشرف در بیابانهای استان دیاله عراق شکل گرفت. همزمان، جنگ ایران و عراق پایان یافته و سپس در سال ۱۳۶۹ جنگ خلیج فارس (حمله عراق به کویت و متعاقبا حمله ائتلاف به عراق) درگرفت. در خلال این بحرانها، مسعود رجوی به بهانه حفظ جان اعضای کوچکتر و فرزندان مجاهدین، دستور داد تعداد زیادی از کودکان اعضای سازمان از عراق خارج و به کشورهای اروپایی و کانادا فرستاده شوند. این کودکان عمدتاً فرزندان اعضای مستقر در اردوگاه اشرف بودند. اما محمد رجوی که دوران نوجوانیاش را در اروپا میگذراند وضعیت متفاوتی داشت؛ او فرزند خود رهبر سازمان بود و رجوی تمایل داشت وی را به نزد خود بازگرداند. در میانه دهه ۱۳۷۰، سازمان مجاهدین خلق که با بحران نیروی انسانی مواجه بود تصمیم گرفت نوجوانانی را که سالها قبل به خارج فرستاده شده بودند، مجدداً به عراق برگرداند تا در کنار والدین خود در تشکیلات فعالیت کنند. مصطفی (محمد) رجوی نیز یکی از این افراد بود. او در حدود سال ۱۳۷۶ یا ۱۳۷۷ به همراه جمعی دیگر از جوانان از اروپا راهی عراق شد تا به قرارگاه اشرف ملحق شود. این انتقال به خواست شخص مسعود رجوی صورت گرفت.
نوجوانی در کمپ اشرف؛ پسر رهبر زیر سایه صدام
اردوگاه یا پادگان اشرف در آن دوران مقر اصلی سازمان مجاهدین خلق در عراق بود. این پادگان با حمایت حکومت صدام حسین اداره میشد و محل استقرار صدها عضو سازمان بود که عمدتاً از عملیاتهای داخل ایران بازمانده یا به عراق کوچانده شده بودند. حضور محمد رجوی در اشرف از دید مسعود رجوی اهمیت نمادین خاصی داشت. رهبر سازمان میخواست نشان دهد که هیچ استثنایی برای خانواده خود قائل نیست و حتی پسرش را نیز به خطوط مقدم مبارزه آورده است. به همین خاطر، تبلیغات سازمان سعی داشت حضور محمد را نشانهای از پایبندی رجوی به آرمانهایش جلوه دهد. عکسی معروف از آن دوران وجود دارد که مسعود رجوی، مریم رجوی، دخترخواندهشان اشرف (دختر مریم از ازدواج قبلی) و محمد رجوی همگی در کنار هم دیده میشوند. در این تصویر محمد نوجوان با یونیفرم نظامی در کنار پدر و نامادریاش ایستاده است و تلاش شده او عضوی طبیعی از اردوگاه معرفی شود.
مصطفی (محمد) رجوی در کنار پدرش مسعود رجوی و مریم رجوی در دوران حضور در اردوگاه اشرف. حضور تنها پسر رهبر سازمان در کمپ اشرف از نظر مسعود رجوی اهمیت تبلیغاتی داشت.
اما واقعیت پشت پرده این عکسهای تبلیغاتی چیز دیگری بود. محمد رضایت چندانی از آمدن به عراق نداشت. او که بخش قابل توجهی از نوجوانی را در اروپا گذرانده بود، اکنون خود را در پادگانی دورافتاده در دل بیابانهای عراق میدید؛ محیطی بسته با انضباط آهنین تشکیلاتی و مناسبات فرقهای که توسط پدرش اداره میشد. به گفته منابع جداشده از سازمان، محمد رجوی از همان ابتدا شروع به ناسازگاری و ابراز نارضایتی کرد. او با افکار و سیاستهای مسعود رجوی اختلاف عمیق داشت و تحمل فضای خشک و ایدئولوژیک اردوگاه برایش دشوار بود. سران سازمان که نمیخواستند خبر نافرمانی و دلزدگی پسر رهبر به بیرون درز کند، او را در خانهای مجزا در داخل قرارگاه اشرف اسکان دادند. برای راضی نگه داشتنش تا حد ممکن امکانات رفاهی ویژه در اختیارش گذاشتند. اتاق و محل زندگی مستقل، تجهیزات سرگرمی، غذای متفاوت و سایر امتیازاتی که دیگر اعضا از آن بیبهره بودند، برای محمد فراهم شد تا شاید دلگرم شود. ولی این تبعیض مثبت نیز نتوانست محمد را با شرایط وفق دهد. او که حالا یک جوان در آستانه بزرگسالی بود، روز به روز از تشکیلات فاصله فکری بیشتری میگرفت و دلنگرانی رهبران سازمان بابت رفتارش بیشتر میشد.
اختلاف با پدر و تلاشهای نافرجام برای فرار
مصطفی رجوی بعدها در مصاحبهای خود را «بدبختترین بچه دنیا» توصیف کرد. او گفت: «وقتی نوزاد بودم مادرم کشته شد؛ بعد مرا برداشتند و به فرانسه بردند. آنجا همیشه تحت مراقبت بودم. اجازه بازی با دیگر بچهها نداشتم. بعد هم آوردندم اینجا (عراق)». این جملات نشان میدهد که مصطفی از همان نوجوانی از وضعیت زندگی خود ناراضی بوده است. در قرارگاه اشرف، او شاهد ساختار بسته و بعضاً خشونتبار سازمانی بود که پدرش طراحی کرده بود. یکی از سیاستهای بحثبرانگیز مسعود رجوی در اردوگاه اشرف انقلاب ایدئولوژیک نام داشت که مستلزم جداسازی کامل خانوادهها بود؛ ازدواجها لغو و کودکان از والدینشان جدا شده بودند تا اعضا تمام وقت و فکر خود را صرف سازمان کنند. مصطفی نیز عملاً قربانی همین سیاست پدرش شده بود.
با افزایش فشارهای روانی، مصطفی تصمیم گرفت سرنوشت خود را به دست خویش بگیرد. او چندین بار تلاش به فرار از کمپ اشرف کرد. نخستین تلاش جدی او در اواخر دهه ۷۰ شمسی (احتمالاً حوالی سال ۱۳۷۹) رخ داد. بنابر گزارشها، محمد رجوی با همفکری چند تن از همسنوسالان ناراضی خود، نقشهای برای گریز از اشرف طرح کردند. یک شب آنها مخفیانه یک خودروی سنگین (کامیون نظامی) را آماده کردند و به سمت حصارهای سیمخاردار اطراف اردوگاه راندند. هدفشان شکستن حصار و فرار به بیرون از پادگان بود. کامیون با شدت به فنسها کوبید و محمد و همراهانش سعی کردند از سقف خودرو به آن سوی سیمخاردارها بپرند. اما نگهبانان متوجه تحرک آنها شدند و در آخرین لحظه دست به کار شدند. آن شب محمد رجوی و دوستانش دستگیر شدند. برخورد سازمان با این واقعه، تلفیقی از شدت عمل و ملاحظه بود: دیگر جوانانی که همراه محمد بودند به سلولهای انفرادی منتقل شده و تحت بازجویی و ضربوشتم قرار گرفتند. اما با محمد بنا به مصلحت مدارا شد؛ او را تنها به محل اقامتش بازگرداندند و در حصر خانگی غیررسمی قرار دادند. ظاهراً سازمان نمیخواست با آزار علنی فرزند مسعود رجوی رسوایی داخلی به بار بیاورد، هرچند آزادی او را نیز محدودتر کرد.
مصطفی دستبردار نبود. در بهار ۱۳۸۲ (۲۰۰۳ میلادی)، مقارن با حمله نیروهای ائتلاف به عراق و سقوط حکومت صدام حسین، او باری دیگر شانس خود را برای فرار امتحان کرد. این بار شرایط کلی عراق آشفتهتر بود و شاید گمان میکرد فرصت مناسبی پیش آمده است. وی به همراه چند عضو ناراضی دیگر مقداری پول (دلار) و یک نقشه عراق تهیه کردند. آنان صبر کردند تا هوا تاریک شود و پس از صرف شام، مخفیانه با یک خودروی آیفا (نوعی کامیون) به سمت گوشهای از محوطه حصار کمپ رفتند. نقشهشان شبیه دفعه قبل بود: با کامیون به حصار بکوبند و راهی به بیرون باز کنند. ظاهراً این گروه موفق شدند حصار را شکافته و خود را به بیرون برسانند. اما نگهبانان و نیروهای امنیتی اردوگاه که آمادهباش بودند، خیلی زود تعقیبشان کردند. طولی نکشید که همگی این فراریان دوباره به دام افتادند. مصطفی در جریان دستگیری با برخورد تند محافظان پدرش مواجه شد؛ آنها در همان صحنه یک سیلی محکم به صورتش زدند و الفاظ رکیک نثارش کردند. همراهان او را نیز جدا کرده، به بخش اطلاعات سازمان تحویل دادند. آنجا این جوانان تحت بازجویی همراه با توهین و ضربوشتم قرار گرفتند و سپس راهی سلولهای انفرادی شدند. این ماجرا نشان داد که حتی پسر رهبر سازمان هم از مجازات مصون نیست هرچند میزان خشونت مستقیم کمتری بر او اعمال شد. پس از این تلاش نافرجام، مصطفی به شدت تحت نظر قرار گرفت و عملاً امید زیادی برای گریز مجدد نداشت.
خود او سالها بعد در توصیف پدرش گفت: «مسعود دجّالترین فرد دنیاست.» این عبارت بسیار تندی بود که مصطفی رجوی علیه مسعود رجوی به کار برد و در رسانههای خبری بازتاب یافت. منظور او این بود که پدرش فردی فریبکار و بیرحم است که حتی نسبت به نیروهای خودش ظلم و بیعدالتی کرده است. چنین سخنانی حاکی از عمق خشم و سرخوردگی مصطفی از مسعود رجوی و سازمان تحت فرمان او بود. اما در سالهای حضورش در اردوگاه اشرف، مصطفی عملاً امکان علنی کردن این عقاید را نداشت و مجبور بود در چارچوب محدودیتها زندگی کند.
پس از سقوط صدام؛ از کمپ لیبرتی تا خروج از سازمان
سقوط صدام حسین در سال ۲۰۰۳ نقطه عطفی برای سازمان مجاهدین خلق بود. پشتیبان اصلی این سازمان از میان رفت و نیروهای آمریکایی کنترل مناطق را به دست گرفتند. اردوگاه اشرف تحت محاصره نیروهای ائتلاف قرار گرفت و عملاً اعضای سازمان خلع سلاح شدند. مسعود رجوی نیز که بیم آن را داشت آمریکاییها یا دولت جدید عراق او را تحویل ایران بدهند، ناپدید و مخفی شد (او از آن زمان تاکنون در انظار دیده نشده و وضعیتش در هالهای از ابهام است). در این شرایط، مریم رجوی رهبری علنی سازمان را به عهده گرفت و بخشی از اعضا به اردوگاه دیگری به نام کمپ لیبرتی در نزدیکی بغداد منتقل شدند. محمد رجوی نیز همراه جمع سایر اعضای سازمان از اشرف خارج و در اردوگاه موقت لیبرتی اسکان داده شد.
حضور آمریکاییها در عراق فرصتی بود تا ناراضیان مجاهدین بتوانند خود را به نیروهای بینالمللی معرفی کرده و درخواست کمک کنند. گزارشهایی وجود دارد که مترجمهای فارسی ارتش آمریکا در لیبرتی چندین بار درخواست ملاقات با پسر مسعود رجوی را مطرح کردند. احتمالاً آنها میخواستند از وضعیت او مطلع شوند یا شرایط خروجش را فراهم کنند. اما فرماندهان سازمان به شدت با هرگونه تماس مصطفی با نیروهای خارجی مخالفت کردند و او را از چشم آمریکاییها دور نگه داشتند. با این حال، روشن بود که ادامه حبس او در عراق پس از صدام دشوار است.
در اوایل دهه ۱۳۹۰ خورشیدی، با تشدید فشار دولت عراق برای اخراج مجاهدین خلق، برنامه سازمان ملل متحد و برخی کشورهای اروپایی برای انتقال اعضای این گروه به خارج از عراق آغاز شد. نهایتاً توافق شد اکثر اعضای سازمان به کشور آلبانی پناهنده شوند. در جریان آمادهسازی انتقال به کمپ آلبانی (قرارگاه اشرف ۳)، مصطفی رجوی از عراق خارج شد اما نه به مقصد تیرانا (پایتخت آلبانی) بلکه به مقصدی دیگر در اروپا. ظاهراً سازمان ترجیح داد تنها پسر رجوی را به دور از تجمع اصلی نیروهایش نگه دارد؛ شاید به این دلیل که میترسید در محیط آزاد اروپا زبان به انتقاد بگشاید یا موجب تضعیف روحیه سایرین شود. بنابراین محمد رجوی به کشور نروژ فرستاده شد. از این مقطع به بعد، او عملاً از چنگ تشکیلات پدرش خارج گردید و قدم به زندگی مستقل گذاشت.
شاید بتوان گفت خون شهیدانی چون ابوالقاسم دهنوی (پاسداری که برای نجات مصطفی جان باخت) و نامه ایثارگرانه پدر آن شهید که سالها پیش خواستار نجات این کودک شده بود، بالأخره اثر خود را گذاشت. مصطفی به زندگی عادی بازگشت؛ مسیری که آرزوی خیرخواهانش در ایران بود. هرچند او ابتدا همچنان تحت سایه تهدیدها و وسوسههای سازمان قرار داشت، اما به تدریج خود را یافت. در نروژ، دیگر آن نوجوان ترسیده و منزوی نبود؛ مردی جوان بود با تجربه یک عمر زندگی در فرقهای بسته، که حاضر نبود بیش از این سکوت کند. از سوی دیگر سازمان هم بیکار ننشست. ابتدا تلاش کرد با مهربانی ظاهری او را مهار کند؛ گزارش شده که مجاهدین برای جلوگیری از افشاگریهای پسر رهبرشان، تا مدتی هزینههای زندگی او در نروژ را تقبل کردند. به محمد حقوق ماهانه قابل توجهی میپرداختند و حتی تسهیلات تحصیلی او در دانشگاهی معتبر را فراهم کردند تا شاید با راضی نگه داشتن مالی، مانع انتقادهایش شوند. اما این تدابیر نیز مؤثر واقع نشد و محمد رجوی مسیر خود را رفت.
افشاگری علیه سازمان و نبرد حقوقی در تبعید
از حدود اواخر دهه ۱۳۹۰، محمد (مصطفی) رجوی آشکارا علیه سازمان مجاهدین خلق موضع گرفت. او که سالها شاهد از بین رفتن عمر و زندگی صدها نفر در تشکیلات پدرش بود، اکنون تصمیم داشت صدای خود را به گوش جهان برساند. محمد رجوی با انتشار پستهایی در شبکههای اجتماعی و نیز ارسال شهادتنامه برای رسانهها، گوشههایی از نقض حقوق اعضا در درون فرقه رجوی را افشا کرد. او اشاره کرد که چگونه اعضای سازمان – از جمله خودش – در اردوگاه اشرف تحت فشار روانی، شستوشوی مغزی، محدودیتهای شدید و حتی شکنجه قرار داشتند. انتشار این اظهارات برای سازمان بسیار گران تمام شد؛ چرا که این بار یک شاهد دست اول، آن هم فرزند رهبر سازمان، پرده از عملکرد آنها برمیداشت.
در یکی از افشاگریهای بیسابقه، محمد رجوی فایل صوتیای منتشر کرد که در آن جزئیاتی از شکنجههای اعمالشده بر نیروهای جداشده و مخالف در قرارگاه اشرف را بیان میکرد. او صریحاً پدرش مسعود و نزدیکانش را مسئول این خشونتها معرفی نمود و گفت دیگر حاضر نیست در برابر این جنایتها سکوت کند. انتشار این صوت و تصاویر مرتبط، سروصدای زیادی در رسانههای فارسیزبان به پا کرد و موجی از حمایت از محمد رجوی به عنوان فردی که از سایه یک رهبر فرقهای بیرون آمده شکل گرفت.
سازمان مجاهدین ابتدا سعی کرد با بیاعتنایی از کنار این ماجرا بگذرد، اما وقتی دید محمد عقبنشینی نمیکند، رویه تهدید و فشار را در پیش گرفت. به روایتی، عوامل سازمان در اروپا سعی کردند با اتهامزنی و تخریب شخصیت، او را منزوی کنند. حتی گزارش شد که هواداران رجوی در نروژ محمد را متهم کردند که عامل دستگاههای امنیتی ایران شده است؛ این همان اتهام کلیشهای است که سازمان علیه اغلب جداشدگان خود مطرح میکند. در پی این فضاسازیها، مشکلاتی شغلی و اجتماعی نیز برای محمد ایجاد شد. اما او تسلیم نشد و دست به یک اقدام حقوقی کمسابقه زد: شکایت از سازمان مجاهدین خلق در دادگاههای اروپا.
در سال ۱۴۰۰ خورشیدی (۲۰۲۱ میلادی)، محمد رجوی شکایتی رسمی در محاکم نروژ تنظیم کرد و طی آن مدعی شد که سازمان مجاهدین با سوءاستفاده از نفوذ و انتشار اکاذیب، باعث اخراج ناعادلانه او از محل کارش شده و به حیثیتش لطمه زده است. این پرونده به دادگاه کشیده شد و طی جلساتی، وکلای او شواهدی ارائه دادند مبنی بر اینکه عوامل سازمان به کارفرمای نروژی محمد فشار آورده بودند تا او را به اتهامهای واهی اخراج کند. رأی دادگاه نروژ به نفع محمد رجوی صادر شد. هیئت قضات به اتفاق آرا اخراج او را غیرقانونی دانستند و ضمن بازگرداندن حقوقش، صراحتاً رفتار سازمان مجاهدین خلق را محکوم کردند. پیروزی حقوقی پسر بر علیه پدر (حداقل در معنای مجازی) انعکاس وسیعی در میان مخالفان مجاهدین پیدا کرد و موجی از تبریک و حمایت برای محمد رجوی به دنبال داشت. بسیاری از منتقدان سازمان در شبکههای اجتماعی این حکم دادگاه را شکست دروغ و نیرنگ رجوی توصیف کردند.
اکنون محمد (مصطفی) رجوی در کشورهای اروپایی زندگی میکند و تا جایی که در رسانهها آمده، زندگی شخصی آرام و معمولی برای خود دست و پا کرده است. او دیگر آن کودک شیرخواره زعفرانیه یا جوان سرکش اشرف نیست؛ بلکه مردی میانسال است که تجربیات تلخش را پشت سر گذاشته و از سازمانی که به قول خودش «زندگیاش را تباه کرد» فاصله گرفته است. هرچند او فرزند رهبر سازمان مجاهدین خلق بود، اما نه تنها راه پدر را ادامه نداد بلکه در مسیر انتقادی کاملاً مخالف او ایستاد. همین مسئله باعث شده سرگذشت مصطفی رجوی داستانی عبرتآموز از تقابل نسلها در یک خانواده سیاسی باشد.
سخن پایانی
داستان زندگی مصطفی (محمد) رجوی از یک جنبه روایت تراژدی خانوادهای است که سیاست و ایدئولوژی، سرنوشت آن را رقم زد. کودکی که در آغوش مادری کشتهشده و بر بالین پدری غایب رشد کرد؛ جوانی که سالهای عمرش در اردوگاههای دورافتاده و تحت سلطه فرقه رجوی گذشت؛ و مردی که در نهایت توانست خود را از بند ایدئولوژی پدر برهاند و به زندگی آزاد قدم بگذارد. مصطفی رجوی امروز به دور از هیاهوی سازمان مجاهدین خلق، زندگی جدیدی را آغاز کرده و تلاش دارد گذشته پرآشوب خود را پشت سر بگذارد. با این حال، نام او برای همیشه با فصول مهمی از تاریخ معاصر ایران گره خورده است. از حادثه زعفرانیه تهران گرفته تا کمپ اشرف در عراق و ماجراهای پس از آن در ژنو و نروژ، سرنوشت این فرزند تصویر کوچکی از تحولات بزرگتر سازمان مجاهدین خلق و رهبران آن را نمایان میکند.
اگر به دنبال آن هستید که جزئیات بیشتری از زندگی پرفرازونشیب و ناگفتههای مصطفی رجوی بدانید، توصیه میکنیم ویدئوکست کامل زندگی او را در کانال یوتیوب «راوکده» تماشا کنید. در آن برنامه، با روایتی مستند و تحلیلی، زوایای بیشتری از زندگی جنجالی تنها پسر مسعود رجوی بازگو شده است. تماشای آن ویدئوکست به شما کمک میکند تصویری کاملتر و ملموستر از آنچه بر مصطفی رجوی گذشت، به دست آورید. برای تماشای این برنامه جذاب، به کانال یوتیوب راوکده سری بزنید و با زندگی عجیب پسر رهبر مجاهدین خلق بیشتر آشنا شوید.
