گرامافون، نماد عشقی که دیگر نبود

گرامافون و دیگر هیچ: روایت زندگی، عشق و سیاست پریوش سطوتی و دکتر فاطمی

در میانه آشوب‌های انتخابات سال ۱۳۸۸، زنی از سایه تاریخ بیرون آمد؛ پریوش سطوتی، همسر دکتر حسین فاطمی، وزیر خارجه‌ی دولت مصدق که تنها چند سال کوتاه در کنار او زیست. دعوتی از سوی شورای عالی ایرانیان خارج از کشور او را به وطن کشاند، اما این بازگشت نه به دلایل سیاسی یا تاریخی، بلکه در بستری از معاملات شخصی و برنامه‌ریزی‌های سیاسی رقم خورد. محمود احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم‌مشایی در صدد بهره‌برداری از این حضور بودند، اما زیر لایه‌های این بازگشت، داستانی پیچیده از وفاداری، سیاست و سودای قدرت نهفته بود.

 

زنی در حاشیه‌ی تاریخ

پریوش سطوتی، زنی که هرگز در سال‌های پس از اعدام دکتر فاطمی رنگ وفاداری به او را نشان نداد، حالا در ۷۵ سالگی، پس از دهه‌ها دوری از ایران، به تهران بازگشته بود. او، که خواهرش با یکی از نظامیان وفادار به شاه، سپهبد رحیمی، ازدواج کرده بود، بیشتر از هر چیز از گذشته‌ی سیاسی همسر فقیدش گریزان به نظر می‌رسید.

این بازگشت، اما، تصادفی نبود. احمدی‌نژاد، که تفکر سیاسی‌اش میراث‌دار حسن آیت و مخالف مصدق بود، فرصت را غنیمت شمرده بود. گویی قرار بود این حضور، پلی باشد برای جذب ایرانیان خارج‌نشین و بهانه‌ای برای بازپس‌گیری اموال مصادره‌شده‌شان. سطوتی، در این میان، نه زنی وفادار به خاطرات همسرش که میانجی‌ای برای رسیدن به اهداف دیگران بود.

 

گرامافون، نماد عشقی که دیگر نبود

صادق زیباکلام، استاد علوم سیاسی، در همان سال پرهیاهوی ۱۳۸۸، با امید به کشف حقایقی تازه از تاریخ معاصر ایران، به دیدار پریوش سطوتی رفت. اما این دیدار، نه تنها حقیقتی تازه درباره دکتر فاطمی روشن نکرد، که بیش از هر چیز شخصیت زنی را نمایان ساخت که به قول زیباکلام، از سیاست و تاریخ بی‌خبر بود.

پریوش، که به دعوت احمدی‌نژاد در یک سوئیت مجلل در هتل لاله اقامت داشت و زندگی‌ای مرفه و پر رفت‌وآمد را می‌گذراند، برای زیباکلام از گرامافونی گفت که هدیه‌ی دکتر مصدق به او و فاطمی بود. این گرامافون، به تعبیر زیباکلام، تنها دستاورد او از دیدارهای طولانی با این زن بود؛ دستاوردی که بعدها کنار میز تحریرش در خانه جا خوش کرد.

 

روایت نامه‌هایی که پاره شدند

حسین فاطمی، در روزهای پنهان‌کاری و فرار، ۹۷ نامه برای پریوش نوشت؛ نامه‌هایی که بیش از آنکه عاشقانه باشند، بازتاب رنج و امیدهای مردی بودند که در آستانه‌ی مرگ ایستاده بود. اما واکنش پریوش به این نامه‌ها چیزی نبود جز پاره کردنشان به بهانه‌ی ترس از پلیس.

فاطمی، در یکی از نامه‌ها، به تلخی از این رفتار گلایه کرده بود:
«آن نامه‌ها جملاتی نبودند که صرفاً شخصی و خصوصی باشند. آنها امید یک مرد اسیر بودند؛ نشانی از رنج یک انسان بال‌و‌پر شکسته…»

پریوش، اما، نه تنها نامه‌ها را نابود کرد که هیچ تلاشی برای رهایی همسرش از اعدام نکرد. حتی پس از مرگ او نیز سکوت کرد و خاطراتش را در صندوقچه‌ی ذهنش دفن نمود.

 

زنی که سیاست نمی‌دانست، اما همه را می‌شناخت

زیباکلام، که با هدف نوشتن کتابی درباره دکتر فاطمی به دیدارهای مکرر با پریوش تن داده بود، خیلی زود دریافت که او نه تنها علاقه‌ای به بازگویی خاطرات همسرش ندارد، بلکه ترجیح می‌دهد از روزگار خوشش با «پسرانش»، محمود احمدی‌نژاد و اسفندیار رحیم‌مشایی بگوید.

پریوش، به تعبیر زیباکلام، زنی بود که «از سیاست بی‌خبر» به نظر می‌رسید، اما ارتباطات گسترده‌اش با سیاستمداران گذشته و حال، چه در ایران و چه در لندن، او را به مهره‌ای ارزشمند تبدیل کرده بود.

 

سودای قدرت در پوشش خاطرات

پریوش، که خود را زنی بی‌طرف و غیرسیاسی معرفی می‌کرد، در طول سال‌های اقامت در ایران، نقشی پررنگ در بازگرداندن ایرانیان خارج‌نشین و حل‌وفصل اموال مصادره‌شده‌شان داشت. این رابطه‌ی دوسویه، به‌وضوح بازی برد-بردی بود میان او و دولت احمدی‌نژاد.

اما در این میان، زیباکلام، که تصور می‌کرد شاید بتواند با خاطرات پریوش کتابی متفاوت بنویسد، هیچ چیز دندان‌گیری نیافت. حتی تلاش‌های او برای کشاندن پریوش به آرامگاه دکتر فاطمی در ابن‌بابویه، با بی‌اعتنایی مواجه شد. پریوش، به‌جای یادآوری خاطرات همسرش، بیشتر در فکر ترمیم خانه‌ی پدری‌اش در نائین و تبدیل آن به موزه بود.

 

پایان ماجرا: گرامافون و دیگر هیچ

سرانجام، این ماجرا به نقطه‌ای رسید که زیباکلام آن را چنین توصیف کرد: «گرامافون و دیگر هیچ».
همه‌ی تلاش‌های او برای فهم بیشتر از زندگی و شخصیت دکتر فاطمی، به همان گرامافون خلاصه شد؛ گرامافونی که هدیه‌ی مصدق بود و حالا در خانه‌ی زیباکلام به یادگار مانده است.

پریوش سطوتی، زنی که سال‌ها پس از مرگ همسرش به ایران بازگشت، نه تنها وفادار به یاد او نبود، بلکه در تمام این سال‌ها، دکتر فاطمی برای او چیزی بیش از یک خاطره‌ی دور نبود. زیباکلام، در پایان روایتش، شاید بیش از هر چیز از این حقیقت تلخ ناامید بود:
«پریوش سطوتی هرگز به معنای واقعی، همسر دکتر فاطمی نبود. او تنها در سایه‌ی نام او زیست، اما هرگز بخشی از تاریخ پرافتخار او نشد.»

3 پاسخ

دیدگاه شنوندگان عزیز

دیدگاه خود را بیان کنید (ایمیل شما در هیج کجا منتشر نخواهد شد).

چهار × 3 =

حمایت از راوکده

برای همراهان و دوست‌داران ما

همکاری با ما

اخذ شرایط اسپانسری و مشاوره رایگان

مستند و ویدئوکست ها

در کانال یوتیوب راوکده

موزیک و ترانه های اپیزودها

در کانال تلگرامی راوکده

اخبار و روزمرگی‌ها

در پست و استوری های اینستاگرام

وقتی نام موسی خیابانی به میان می‌آید، تاریخ دهه ۶۰ ایران دوباره زنده می‌شود. مردی که روزی دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران بود و با کتاب نهج‌البلاغه در محوطه دانشگاه می‌چرخید، اما سرنوشت او را به مسیری برد که به فرماندهی مسلحانه، خانه‌های تیمی و نهایتاً خونین‌ترین درگیری‌های پس از انقلاب رسید.خیابانی در سال ۱۳۲۶ در تبریز متولد شد. او از دل بازاری مذهبی و فضای سنتی تبریز قد کشید و خیلی زود در فضای پرشور دهه ۴۰ جذب جنبش‌های انقلابی شد. آشنایی با محمد حنیف‌نژاد مسیرش را برای همیشه تغییر داد. موسی خیابانی از همان ابتدا یکی از ایدئولوگ‌های جوان سازمان مجاهدین خلق بود، کسی که جلسات قرآن‌خوانی و تحلیل نهج‌البلاغه‌اش در زندان قصر مشهور بود.
درست وسط مهرشهر کرج، ساختمانی متروک و پوسیده‌ای ایستاده که زمانی یکی از مدرن‌ترین و خاص‌ترین کاخ‌های ایران بود: «کاخ مروارید». کاخی که نه برای شاه، نه برای ولیعهد، بلکه برای دختر بزرگ رضا شاه ساخته شد. برای زنی به نام «شمس پهلوی»؛ دختری که به معنای واقعی خورشید نام گرفت، اما زندگی‌اش به‌جای طلوع، با غروبی تلخ در کالیفرنیا تمام شد.اما واقعاً شمس که بود؟ چرا با وجود ثروت افسانه‌ای، کاخ شخصی، ازدواج‌های پرهیاهو و قدرت خانوادگی، سرنوشتش به تبعید، بیماری و انزوا ختم شد؟ چرا امروز از تمام آن شکوه، تنها ویرانه‌ای نم‌کشیده در کرج باقی مانده است؟ اگر کنجکاوی تا آخر این ماجرای پیچیده و پر از تضاد رو بدون سانسور بشنوی، فقط کافیه ویدیوی اختصاصی ما در یوتیوب راوکده رو ببینی.
وقتی نام «نهادهای امنیتی پهلوی» به گوشمان می‌رسد، بی‌درنگ ذهن همه به سمت ساواک می‌رود؛ سازمان اطلاعات و امنیت کشور که با نامش ترس، سرکوب و شنود پیوند خورده است. اما در سایه همین ساواک، نهادی وجود داشت که کمتر کسی درباره‌اش شنیده است. سازمانی که حتی بعضی از مقامات ساواک هم از آن هراس داشتند.

یوتیوب راوکده: هر 7 روز یک ویدئوکست جدید!​

ما در یوتیوب پادکست راوکده، ویدئوکست‌های جذابی از بیوگرافی افراد تاریخی و معاصر منتشر می‌کنیم. همانطور که در بخش صوتی پادکست، در هر نیمه از ماه، یک اپیزود جدید در اختیارتون قرار می‌دهیم، در بخش تصویری هم، ویدئوکست‌های جدید را هفت روز یکبار منتشر می‌کنیم.