۹۷ نامه به جا مانده از دکتر سید حسین فاطمی، شناسنامهای موجز از زندگی سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اخلاقی اوست؛ گویی در میان خطوط این نامهها، داستانی از روحیه مبارزهجو و آرمانهای او روایت شده است. به مناسبت ۱۹ آبان، سالروز اعدام این چهره ماندگار تاریخ، گلچینی از ده نامه را انتخاب کردهایم که به خوبی تصویری از شخصیت استوار، باورهای عمیق، و نگاه پرشور او را به نمایش میگذارد. این نامهها، پنجرهای هستند به جهان پرتبوتاب فاطمی؛ مردی که قلم و اندیشهاش هنوز هم زنده و الهامبخش است.
- پنجشنبه ۵ شهریور
پریوش عزیزم،
از بعدازظهر امروز احساس تب میکنم. تمام اعصابم کوفته و ناراحت است. انگار ضرباتی که در این چند روزه به اعصابم وارد شده، حالا دارند نمایان میشوند. با اینحال، روز را تا حدی راحتتر از گذشته گذراندم. صبح زود، عمله و بنّا برای دیوارکشی میان خانهای که اقامتگاهم است و خانه یک تودهای که مالکیت آن از اوست، آمده بودند. به همین دلیل به زیرزمینی که گرم، بیهوا و خفه است، منتقل شدم. خوشبختانه توانستم یکی دو ساعت به چرت شبانه ادامه دهم. اعصابم بهقدری مضمحل شده که دیگر نمیتوانم مثل همیشه شبها خوب بخوابم. تازه پی بردهام که آدم زندانی، چون تکلیفش یکسره است، بهتر میتواند بخوابد.
در اواخر مهر ۱۳۲۰، خیلی جوانتر از حالا بودم و به دنیا با نگاه آرمانی و آرزوهایی که هر جوانی در این سن دارد نگاه میکردم. آن زمان به دستور فروغی، نخستوزیر وقت، در اصفهان به محبس افتادم. خوب یادم است که شبها با کمال غرور و بیفکری میخوابیدم. روزهای اول مرا به زندان عمومی بردند تا از مردم دیگر چشم زهره بگیرند. هنوز قدرت حکومت مخوف بیست ساله بر زندانها فرمانروایی میکرد. پهلوی تازه از راه اصفهان به کرمان و از آنجا به ژوهانسبورگ رفته بود.
فروغی، رئیسالوزراء، و علی سهیلی، وزیر خارجهاش، پیمان سهگانهای را که ما را با انگلیس و روس آشتی میداد، برای تصویب به مجلس سیزدهم برده بودند؛ پیمانی که خرابیها و کشتارهای متفقین را نادیده میگرفت و خسارات سنگین اشغال نظامی را بر دوش ما تحمیل میکرد. پس از رفتن پهلوی، انگلیسیها که همیشه مراقب نقطهضعفها و دربهدری رجال ایران بودند، مدعی شدند که شاه سابق را از ایران بردهاند و در عوض، دموکراسی را با رهبری فروغی برای ما آوردهاند. عنوان ظاهری مطلب این بود که پوزهبند مختاری از دهانها برداشته شده و سانسور از روزنامهها حذف شده است.
وقتی به سادهلوحی آن روز خودم فکر میکنم، بهخود میخندم. گمان میکردم که در دموکراسی، دیگر دروغی گفته نمیشود و این وعدههای مستر «ایدن» که آن وقت هم در کابینه چرچیل، وزیر امور خارجه بود، راستی قابلتوجه است. انسان در کودکی افکاری دارد که وقتی چند سال میگذرد، مثل انشایی که در مدرسه ابتدایی نوشته، از طرز تفکرش خندهاش میگیرد.
فروغی، قرارداد را برای بحث و بررسی وکلا به پارلمان برد و قبلاً میدانست که از آن مجلس و از مملکتی که زیر چکمه سربازان اشغالگر است، چه بیرون خواهد آمد. اما تظاهر میکرد که میخواهد رأی عامه را درباره این قرارداد بداند. من هم که روزنامه هفتگی «باختر» را در اصفهان منتشر میکردم، به شدت به قرارداد حمله بردم و با بازاریان و مردم دیگر قرار گذاشتیم که مخالفت خود را بهصورت تلگراف به تهران اعلام کنیم. این کار با سرعت در قلب نفوذ انگلیس و زیر گوش کنسولگری انجام شد. نتیجه آن بود که درست یک هفته بعد، عصر یک پنجشنبه مأموران آمدند و مرا دستگیر کردند و عدهای دیگر را هم گرفتند و به زندان انداختند.
- دوشنبه ۱۶ شهریور
پریوش عزیزم!
دیروز نوشتم که از نداشتن کتاب، تنها وسیله سرگرمیام در این گوشه تنهایی، خیلی رنج میبرم. دسترسی به کتابهایم ندارم و شنیدم که چاقوکشها در پناه نظامیان اثاث خانهمان را غارت کردهاند. وقتی این خبر را شنیدم، برای کتابهایم بسیار دلم سوخت. هرکدام از آنها را زمانی که در پاریس بودم با زحمت زیاد و صرفهجویی در مخارج تحصیل و با عشق و علاقه جمع کرده بودم، و هزینه ارسالشان به ایران هم برایم بسیار زیاد بود. آن زمان گمان میکردم فرصتی پیدا خواهد شد که در تهران همه آنها را بخوانم و نتیجه مطالعاتم برای کشور مفید باشد. مخصوصاً کتابها را طوری انتخاب کرده بودم که به درد یک روزنامه یومیه بخورند. قصد داشتم همه آنها را در اختیار نویسندگان روزنامه بگذارم تا در مواقع مناسب از آن استفاده کنند.
چند ماه پس از بازگشتم به ایران، مشغول فراهمکردن چاپخانه و نقشه تأسیس روزنامه بودم که ناگهان حوادث پانزدهم بهمن و سوءقصد به شاه پیش آمد. در آن زمان، شاه را مکرراً میدیدم و از وضعیت مملکت شکایت داشت. در ذهنش نقشه تغییر قانون اساسی و برپایی مجلس مؤسسان شکل میگرفت. ناراحتی او از مجلس پانزدهم که عدهای از طرفداران قوامالسلطنه در آن بودند و همچنین احتمال ارائه لایحه نفت به آن مجلس، این اندیشه را در او تقویت میکرد. از روزنامهها هم به شدت ناراضی بود، زیرا به دربار حملات شدیدی میکردند.
دو یا سه شب قبل از پانزدهم بهمن، اتفاقاً وقت ملاقاتی داشتم. شاه در گفتوگو اشاره کرد که برای وضعیت روزنامهها فکری بکنم و قول کمک داد. همان روز یا روز پیشترش، چند نفر سلمانی و کاسب را شهردار وقت، گویا به تحریک دولت، فرستاده بودند تا از رئیس مجلس، سردار فاخر، درخواست پیگیری علیه روزنامهها را بکنند. چند روزنامه نیز سردار فاخر و شکرایی، رئیس وقت دربار، را بهشدت مورد حمله قرار داده بودند. خبر این دیدارها، با آبوتاب تمام، در روزنامههای طرفدار دولت و دربار منتشر شد. آن شب که شاه درباره روزنامهها صحبت میکرد، به شوخی گفتم که داقناک، ارمنی سلمانی، هم برای اصلاح جراید به رئیس مجلس شکایت برده است. شاه از شنیدن این ماجرا خندید و گفت: “من از این شکایتها بیخبر بودم، اما وقتی شنیدم، بدم نیامد!”
دو یا سه روز بعد از این ملاقات، واقعه پانزدهم بهمن پیش آمد. پیش از ظهر همان روز، دانشگاه تهران یک تظاهرات منظم و بیسابقه علیه کمپانی نفت در تهران برگزار کرد. پانزدهم بهمن که یادم است روز جمعه بود، در منزل خیابان شاهرضا از همهجا بیخبر بودم که میر اشرافی و ملکی، مدیر روزنامه ستاره، به دیدنم آمدند. میر اشرافی گفت: “شنیدی که شاه را کشتند؟” گفتم: “چه شده؟” گفت که در دانشگاه به او تیر زدهاند و کار تمام است. بلافاصله گفتم این اتفاق میتواند برای مملکت خطرناک باشد و رزمآرا و نظامیان، احتمالاً کشتار تازهای در نظر دارند.
سریعاً به تحقیق پرداختیم و معلوم شد که شاه زنده است. به رفقا گفتم که به هر حال حکومت نظامی خواهد شد و همه آزادیخواهان را دستگیر میکنند. با اتومبیل میر اشرافی از خیابان امیریه میگذشتیم که “مکی” را دیدیم. او تازه از خواب بلند شده بود و از منزل بیرون آمده بود. جریان را که از ما شنید، یکه خورد. رزم آرا به ساعد که نخست وزیر بود گفته بود که……..(دنباله مطلب موجود نیست).
- چهارشنبه ۲۵ شهریور
پریوش عزیزم!
درست چهار هفته گذشت و امروز برای اولین بار از آن زیرزمین نمور و تاریک که پر از عقرب و رطیل بود به یک اتاق کوچک دو در سه متر نقل مکان کردهام؛ اتاقی که چندان هم بیشباهت به سلول زندان نیست. دلیلش این است که کمی خیالم راحتتر شده و احساس میکنم از جستجوی دائمی مأمورانی که دنبال من میگردند، کمی کاسته شده است. شاید به خاطر آن تلگراف چند روز پیش که در روزنامهها منتشر شده بود و گفته بودند که من از «کاظمین» خبر سلامتیام را به پدرت مخابره کردهام.
دیشب جراید چند ستون را به خبر ورودم به قاهره اختصاص داده بودند. حتی روزنامه «آتش» نوشته بود که من پس از پنج روز تحصن در سفارت «هاشمی اردن»، با کمک مأمورین «اینتلیجنت سرویس» و از طریق مرز خسروی، به بغداد رفته و سپس به مصر منتقل شدهام. همچنین، سفیر ایران در قاهره، آقای «مسعود معاضد»، اعلام کرده که از دولت خواسته است تا مرا برای محاکمه به ایران تحویل دهند. این روزها از این قبیل شایعات و اخبار خندهدار که البته در این انزوای بیتفریح هم بد نیست، زیاد میشنوم.
مثلاً خبرنگار روزنامه «اخبار الیوم» به نام «اشاشیبی» ادعا کرده که در مخفیگاه با من مصاحبه داشته است! نوشته که در خانهای وسیع در یکی از خیابانهای مرکزی تهران با من دیدار کرده و من به او گفتهام که دولت از مکان مخفیام باخبر است و من تا کنون چهار بار جابجا شدهام و فردا هم به جای دیگری یا حتی کشور دیگری خواهم رفت! صاحبخانهام نیز که شبها برایم اخبار میآورد، میگوید شنیده که دکتر فاطمی از ایستگاه رادیویی «فرقه» روزی دو بار، یکی ساعت هفت عصر و دیگری ظهر، سخنرانیهایی با نام «ایران آزاد» میکند. همچنین خبر میآورد که روزنامه «باختر امروز» مرتب چاپ میشود و شمارههای آن تا دوازده تومان فروخته شدهاند!
شنیدن و خواندن اینگونه اخبار برایم یادآور یکی از کنفرانسهای پروفسور «ماسین یون»، معلم شرقشناسم در مدرسه «علوم سیاسی» پاریس است. او هفتهای دو بار درباره اسلام و ایران سخنرانی میکرد و حرفهای زیادی از مستعمرات فرانسه مثل تونس، الجزایر و مراکش میزد. چون از اوضاع آنجا بیخبر بودیم، صحبتهایش را مثل دیگر دانشجویان با اشتهای زیاد گوش میکردیم. دقیقاً آن زمان، همزمان با حکومت قوامالسلطنه در ایران و حوادث آذربایجان بود. یک روز اعلام کردند که موضوع سخنرانی این هفته پروفسور مربوط به ایران و وقایع اخیر آن خواهد بود.
من که هر خبری از ایران را، حتی در دورافتادهترین روزنامهها با ولع میخواندم، با بیصبری منتظر آن روز بودم. روز موعود رسید و پروفسور ماسین یون پشت میز سخنرانی قرار گرفت و حدود دو ساعت هرچه که در ذهنش داشت، به نام ایران و وقایع آن برای دانشجویان بیخبر و دور از وطن تعریف کرد. پایان سخنرانیاش همه او را تحسین کردند. وقتی سخنرانی او تمام شد، جلو رفتم و گفتم چند کلمه با او صحبت دارم. شاگردان از تالار خارج شدند و من با پروفسور در اتاق ماندیم. خودم را معرفی کردم و گفتم که یکی از شاگردان ایرانی این مدرسه هستم و سخنرانی شما را شنیدم. اشتباهات زیادی در صحبتهای شما بود و همه آنها را برایش شمردم. بعد گفتم که امیدوارم بقیه سخنرانیهای شما، که من از موضوعشان اطلاعی ندارم، اینگونه نباشد!
- سـه شـنبه ۲۸ مهر
پریوش عزیزم!
روزهایم به خموشی و سکوت میگذرد. شصت و چند روز از کودتای ۲۸ مرداد گذشته است، اما اهمیت و غرابت آن چنان در ذهنم حک شده که هنوز تمام جزئیاتش جلوی چشمم است. در این مدت کوتاه، اتفاقات زیادی در سیاست داخلی و بینالمللی رخ داده، اما من، که بیشتر کاری جز تحلیل وقایع ندارم، همچنان هر جا میروم حرف از کودتا و عواقب آن است؛ بهویژه مسئله نفت که مهمترین و بنیادیترین بحث روز شده است.
روزنامهها پر از خبرهایی درباره مذاکرات نفتی هستند؛ برخی علنی و برخی در خفا. هیئت حاکمهای که برای «حل مسئله نفت» کودتا کرده و صدها و هزاران نفر را به زندان، تبعید و غارت کشانده است، حتی یک کلمه نمیگوید که این مذاکرات پشت پرده به کجا میرود و چه آیندهای برای این ثروت ملی رقم خواهد زد. متخصص نفتی تازه از آمریکا به تهران آمده، در حالی که شاه و نخستوزیر در اطراف اصفهان مشغول مراسم افتتاح و شکار هستند. این فرد که پسر رئیسجمهور سابق، «هوور» است، در همین فضای مبهم به تحقیق درباره نفت پرداخته و به خبرنگاران گفته که دفعه پیش هم برای مذاکره درباره مسئله نفت به دعوت ساعد، نخستوزیر وقت، به ایران آمده بوده است، آن هم درست در زمان بحران کافتارادزه و درخواست امتیاز نفت شمال از سوی شوروی.
مسئله نفت که چهار سال است ما را در اضطراب و نگرانی دائم نگاه داشته، وارد جریان تازهای شده است. انگلستان و آمریکا گمان میکنند که با کنار زدن دکتر مصدق میتوانند به خواستههایشان برسند. دولت مصدق سرسختی و مقاومت نشان داد و تا آخرین لحظه از ثروت ملیمان حراست کرد. شاید روزی پردهها کنار بروند و کسانی که به خیال خود، دولت مصدق را مانع منافع خود دیدند، عواقب آن را در جامعه ببینند؛ آن زمان، مردم پی خواهند برد که چه کسانی، دانسته یا ندانسته، آلت دست سیاستهای خارجی شده و به حیثیت و زندگی وطن عزیز ضربه زدهاند.
این چه دروغ بزرگی است که میگویند مصدق و همراهانش قصد تغییر رژیم داشتند. حوادثی که از ۲۵ تا ۲۸ مرداد رخ داد، در حالی بود که سند ادعایی زاهدی به ۲۲ مرداد بازمیگردد. حوادث سیام تیر ۱۳۳۱، نهم اسفند همان سال و قتل رئیس شهربانی، هرکدام پیشقراول این کودتای نیمهتمام بودند و هیچ وجدان بیداری که درک درستی از جریانات سیاسی داشته باشد، تهمت تغییر رژیم را نمیپذیرد. بعد از ۲۵ مرداد، ما فقط از موجودیت و حیات خود و مملکت دفاع کردیم و هر آنچه نوشتیم و گفتیم، چیزی نبود جز دفاع از حق.
سالها مردم مبارزه کردند، خون دل خوردند و با سختیها ساختند تا خانهشان از نفوذ بیگانه رهایی یابد و ثروت ملیشان، یعنی نفت، از چنگال انگلستان خارج شود. حکومت دکتر مصدق نماینده این آرزوی عمومی بود و تا جایی که امکان داشت، تلاش کرد جنگ داخلی و اختلافات را دور کند تا مخالفان نتوانند از خودخواهیها و اغراض شخصی استفاده کنند و شرق را لقمهای چرب برای قدرتهای استعماری سازند.
از نخستین روزهای دولت مصدق، آنها که به رشوه و مقامفروشی و تعدی به حقوق مردم خو گرفته بودند، دست از مخالفت برنداشتند. از مجلس شانزدهم، که تحت نفوذ کمپانی نفتی انگلیس بود، تا مجلس هفدهم که میلیونها ایرانی خواستار انحلال آن شدند، دائماً کارشکنی و خرابکاری کردند و حتی یک روز اجازه ندادند که دولت با آسودگی خاطر به ترمیم خرابیهای تاریخی بپردازد. این همان جنایت فراموشنشدنی است.
- جمعه ۱۵ آبان
پریوش عزیزم!
امروز تقریباً تمام روز را در اتاق ماندم. چند نفر از بستگان صاحبخانه به دیدنش آمده بودند، و از اتاق بیرون آمدن من کنجکاویشان را برمیانگیخت. از طرفی از دیشب سینهدرد و سرفه مداومی دارم. اتاقی که در آن ساکنم، آفتاب نمیبیند و هوای نمناک و سرد شمیران برای کسی با مزاج علیل مثل من، چندان مناسب نیست. خلاصه یک جمعه سرد و بیروح و بیتحرک را گذراندم.
با این حال، در دو ماه و نیم اخیر جز در یکی دو روز اول کمتر ناخوش بودهام، که همین سلامت نسبی به تقویت روحیهام کمک کرده است. امیدوارم این سرماخوردگی هم طولانی نشود؛ قصد دارم فردا اتاقم را به جایی با کمی نور آفتاب، هر چند اندک، تغییر دهم.
نزدیک بودن به خانه تو، چند قدمی دورتر، فکر و خیالهای عجیبی را برایم زنده میکند. دائماً در این اندیشهام که این گوشهگیری و پنهان شدن را رها کنم و خودم را به خانه برسانم، خانهای که ماههاست از آن بیخبرم. فکر میکنم با رسیدن زمستان و بارش برف و باران که حشرات را هم از اطراف خانه دور میکند، شاید این خیال را عملی کنم و دیگر از این انزوای تلخ خلاص شوم.
اکنون اما، حوصله نوشتن ندارم. جسم و روحم هر دو خستهاند. برای سرگرمی مجلههای ایرانی و خارجی را زیر و رو میکنم. این «اطلاعات هفتگی» است که در سی صفحه، بهزحمت حتی یک مطلب قابلخواندن دارد؛ یک مشت خبر دروغ، مقداری تملق و چند کاریکاتور بیمزه که با هر تلاشی هم نتواند کسی را به خنده بیندازد. مردم بیچاره باید شش ریال بدهند تا این اراجیف و چاپلوسیهایی که برای ترس از دولت و دربار نوشته شده است را بخوانند. دیگری «تهران مصور» است که صفحاتش بزرگتر و مطالبش کمی پختهتر به نظر میرسند، اما این دو مجله روی هم رفته ده دقیقه وقت خواندن هم ندارند.
خوشبختانه بیست روز پیش، دو مجله ماهانه فرانسوی برایم خریدند. هر وقت از خواندن کتاب خسته میشوم، به مطالب خواندنی آنها پناه میبرم. مقالاتش را نویسندگان معروف دنیا با توجه به سلیقههای مختلف خوانندگان نوشتهاند. حتی صفحههای آگهیهایش هم جالب و سرگرمکننده است، برخلاف تبلیغات بیمزه و بیسلیقهای که در نشریات فارسی میبینیم.
دنیا امروز دنیای تبلیغ و پروپاگاندا شده است. روز و شب، رادیوها در این مبارزه و جنگ تبلیغاتی نقش مهمی ایفا میکنند. هزاران ایستگاه رادیویی، از شهرهای بزرگ تا نقاط کوچک جهان، در تمام ساعات شبانهروز به دهها زبان خبر، تفسیر و تبلیغ پخش میکنند. هر روزنامه بزرگ آمریکایی چندین ایستگاه رادیویی دارد. این روزها، «تلویزیون» هم که اختراع عجیبی است، روز به روز نقشش در تبلیغات و حکومتها بیشتر میشود، گرچه فعلاً استفاده از آن بسیار گران است.
همین آقای «نیکسون»، معاون آیزنهاور، برای رفع اتهامی که رقبای دموکراتش در انتخابات به او زده بودند، مجبور شد هفتاد و پنج هزار دلار بپردازد تا بتواند یک ربع سخنرانیاش را در تلویزیون پخش کند. این یعنی هر دقیقه پنج هزار دلار و هر ثانیه تقریباً صد دلار! اما وقتی دکتر مصدق در شورای امنیت برای دفاع از حقوق ملت ایران سخنرانی میکرد، تلویزیون این مدافعات را برای میلیونها تماشاگر پخش میکرد، چراکه مصدق به چنان جایگاهی رسیده بود که همه میخواستند حرفهایش را بشنوند.
- یکشنبه ۲۴ آبان
پریوش من!
بازی قایمموشک محکمه نظامی که مأمور محکوم کردن دکتر مصدق است و ده جلسه از دادگاه را صرف بحث درباره عدم صلاحیت خود کرد، بالاخره تمام شد. امروز همان چند نظامی که برای این کار معین شده بودند، رأی به صلاحیت محکمه دادند و هیچ به آنهمه استدلال و قانون توجهی نکردند. گویی خواستند یک بار دیگر به دنیا بفهمانند که اینجا شرق است، سرزمین زور و شلاق و حکومتی که تنها به دلخواه خود عمل میکند. من چندان نگران تأثیر داخلی این عمل نیستم؛ دکتر مصدق و رفقای او هم اگر خطرات این کار را پیشبینی نکرده بودند و نمیدانستند در سرزمینی که صد و پنجاه سال زیر نفوذ استعماری بیگانه بوده، هر چیزی امکانپذیر است، بیگمان سادهلوح بودند و شایسته چنین مبارزهای نبودند.
ما با آگاهی کامل از این زجرها و عذابها، قدم در راه طرد نفوذ اجنبی گذاشتیم و مرگ را به جان خریدیم، تا بتوانیم با اطمینان پیش برویم. اما تأثیر واقعی این محاکمه و محکومیت مصدق، چیزی است که در خارج از مرزهای این کشور بیشتر به چشم خواهد آمد. امروز، انگلستان با دیدن این محاکمه میتواند به دنیا بگوید حق داشته چنین ملتی را زیر شلاق استعمار بکشد. عظمت ملت ما تنها به کارخانهها و بناها و موزهها و کتابخانههایش نیست؛ بزرگی این ملت در این است که در مقابل کینهها و حسادتهای کوچک، حرمت خود را دستاویز دنیا نمیکند و برای انتقامجویی شخصی همه چیز را زیر پا نمیگذارد.
دکتر مصدق در شورای امنیت و دیوان لاهه فریاد میزد که وقتی قضات و دستگاههای بینالمللی تحتتأثیر سیاستهای یک امپراتوری بزرگ هستند، حق ندارند درباره سرنوشت ملتی کوچک و بیپناه که از مداخلات بیپایان دولت غاصب به جان آمده، دخالت کنند. میگفت اگر انگلیس ادعایی درباره غرامت دارد، به دادگاههای ایران بیاید و اقامه دعوی کند، و هر حکمی که در محاکم ما صادر شد، بپذیرد.
امروز، وقتی محافل جهانی به این محاکمه و قضاوت ناعادلانه در ایران نگاه میکنند، چه قضاوتی خواهند داشت؟ و آیا از رأیی که پس از تلاشهای مصدق به نفع ایران دادند، پشیمان نخواهند شد؟
به یاد دارم وقتی دکتر مصدق برای دفاع از حقوق ملت به لاهه رفت، از نتیجه بسیار نگران بود. در همان هواپیما که ما نیز برای ادامه درمان به آلمان میرفتیم، به او گفتم چون حق با ماست و همه قضات این را میدانند، بعید است که بتوانند رأیی بر خلاف صادر کنند. اما مصدق همچنان دلواپس بود. حتی در آخرین روزی که در لاهه با او خداحافظی کردم، پیشنهاد داد کمی بمانم و با مطبوعات صحبت کنم و روشنشان کنم. اما من به دلیل وضعیت جسمانیام نمیتوانستم؛ همان یک قدمی که بهسختی روی زمین میگذاشتم، مانع بود.
پس به هامبورگ رفتم و دکتر مصدق در لاهه ماند و با وکیل مدافع بلژیکیاش، رولن، به دفاع از حقوق ملت ادامه داد. و به زودی به ایران بازگشت تا در میان تلاطم وقایع ۳۰ تیر، باز هم برای کشورش بجنگد. روزهای تلخی گذشت، اما مردمی که برای حق ایستادند، پیروز شدند.
در همان روزهای نخست مرداد، از سفارت ایران شنیدیم که دیوان لاهه رأیی به نفع ایران صادر کرده است. اگرچه هنوز اطمینان نداشتم، سریع تماس گرفتم تا خبر را تأیید کنم و سرانجام از رادیو شنیدم که خبر صحت دارد. یادم است که وقتی قضات کشورهای مختلف به قضاوت نشستند، دلشان به حال ما سوخت. اما همان موقع، در داخل ایران هم دستهایی مشغول به هم زدن اوضاع بودند و در نهایت، با کودتای شبانه و بمباران خانه مصدق، این ماجرا را به سرانجام رساندند.
دادگاه نظامی از نظر مردم ایران واضح و روشن است؛ اما دنیا هنوز نمیداند اینجا کشوری است که همه چیز آن به زور و انتقام شخصی اداره میشود. شاید تأثیر واقعی این محاکمه، چیزی فراتر از محکومیت مصدق باشد؛ چراکه او و رفقایش از پیش برای قربانی شدن در راه مملکت آماده بودند و هرکس از این معرکه جان سالم به در ببرد، چیزی بیش از یک معجزه به دست نیاورده است.
به خودم که فکر میکنم، میبینم از همان روز ۲۶ بهمن ۱۳۳۰ هر نفسی که میکشم، فقط و فقط یک شانس اضافی است. من باید همان موقع، در میدان تیر کشته میشدم. اراده خدا و تقدیر بود که زنده بمانم و امروز دنباله این تعزیه را تماشا کنم. همه ما بالاخره میرویم، اما ملت میماند و روزی انتقام خود را خواهد گرفت.
- ۱ آذر نود و ششمین مین روز
پریوش عزیزم،
سه روز است که نتوانستهام قلم به دست بگیرم. نه اینکه به یاد تو نباشم، بلکه حال مزاجیام اجازه نمیداد. وقتی حال جسمی و روحیام ناخوش است و دنیا را سیاه و تاریک میبینم، نمیتوانم بنویسم. اما امروز که اول آخرین ماه پاییز است، حس کردم که نباید سکوت من و تو بیشتر از این طولانی شود.
این آخرین برگهای زرد درختان که در حال فرو ریختناند، نزدیک شدن زمستان را نشان میدهند. کوههای اطراف شمیران که برف سفید بر آنها نشسته، به پیرمردان سالخوردهای میمانند که موی سفید بر سر دارند. تنها تسلای من این است که دیدگاه ما یکی است. این کوهها که بر خانههای شمیران سر خم کردهاند، نظارهگر رنجها و سیهروزیهای ملتیاند که با تلاش بسیار، در پی رهایی از زنجیرهای سنگین و دیرین اسارت است.
تاریخ ما سرشار از محرومیت و مصیبتهایی است که همگی از طمع و آزمندی قدرتهای استعماری سرچشمه میگیرد؛ این غارتگری اروپاییان از همان زمانی آغاز شد که “ماژلان” بهدنبال ادویههای معطر از بنادر پرتغال راهی هند شد. از آن زمان تا امروز، سرزمین ما جولانگاه رقابت قدرتهای خارجی بوده است. هرجومرج و فساد دوران شاهان، و نهایتاً ظهور رضاخان و سپس وقایع دردناک امروز، همگی ناشی از طمع سیریناپذیر قدرتهای استعماری است که سرزمینهای ما را بسان بازاری برای کالاهای خود و معادن مواد خام میخواهند.
امروز که شرق به پای خود ایستاده و دیگر زیر سلطه مستقیم آنان نیست، قدرتهای جهانی از این بیم دارند که هر کشوری که طعم استقلال را بچشد، به دامن “کمونیسم” پناه ببرد. آنها بهخوبی میدانند که اگر ملتی از نفس کشیدن آزاد بهرهمند شود، حریفشان از این فرصت استفاده خواهد کرد. جغرافیای ما همواره بلای جانمان بوده است؛ گناه ما این است که وطنمان در مسیر هند قرار دارد، و از همین رو، انگلیس همواره در پی جلوگیری از ورود قدرتهای دیگر به این سرزمین بوده است.
بعد از جنگ جهانی اول، انگلیس که تنها فاتح واقعی جنگ بود، تا جایی که توانست در اطراف شوروی دیکتاتورهای دستنشانده ایجاد کرد. از جمله در ایران، رضاخان را روی کار آورد تا بیست سال با آهن و آتش، هر صدای آزادیخواهی را خاموش کند. بیرحمی دوران رضاخان چنان بود که تلفاتش از رجال، تحصیلکردگان، سران عشایر، و دیگر مردان وطندوست از بیستوچهار هزار نفر نیز فراتر رفت.
رضاخان رفت، اما همه عوامل او باقی ماندند، و با دو دستی کشور را به قدرتهای خارجی تقدیم کردند. طبقهای که در دوران رضاخان رشد کرده بود، جز سرودهای حکومتی چیزی نیاموخته بود. اما سوم شهریور که رسید، تمام آن زرقوبرقها همچون برگهای پاییزی فرو ریخت و ملت با حقیقت تلخی روبرو شد. با اینحال، انگلیس همچنان توانست به نفوذ خود ادامه دهد و، مثل موریانه، بنای فرسوده کشور را از درون تهی کند.
تمام تلاشهای دکتر مصدق و همفکرانش برای استقلال کشور به نتیجه نرسید، زیرا فساد و رشوهخواری این کشور را از درون ویران کرده بود. اما این، تنها مرحله اول مبارزه است.
با عشق و امید،
- ۱۳ آذر صـد و هـشتمین روز
پریوش عزیزم،
امروز یکی از آن روزهای سیاه برای من بود؛ باران، مه غلیظ، ابر تیره، تنهایی، دوری از تو و ذهنی آشفته. همهی اینها وقتی با غروب دلگیر و اندوه همراه میشود، روز را به کابوسی تلخ و گزنده تبدیل میکند. در این روزها که صحبت از تجدید رابطه با انگلیس جدی شده و حکومتی بیوجدان در پی آن است تا ثمرهی مجاهدت چندین سالهی مردم را با سرنیزه قربانی کند، هر لحظه حسرت و آه از دلم برمیخیزد.
ما رابطه را از روی هوس قطع نکردیم، بلکه میدیدیم که انگلیس چه توطئهها و تحریکاتی را در این سرزمین پیش میبرد و حاضر نبود حتی ذرهای از حقوق مردم را به رسمیت بشناسد. پس، چارهای نداشتیم جز آنکه مأمورانش را از کشور بیرون کنیم. حالا اما، بدون هیچ دلیل موجهی، آنها را با احترام و سلاموصلوات بازمیگردانند، و مزدوران دیروزشان را به صف کردهاند تا در این بازگشت تبریک و خیرمقدم بگویند. این دیدنها مرا به این باور راسختر میکند که شاید تنها راه نجات این سرزمین، یک انقلاب همهجانبه است که آتشش خشکوتر را یکجا بسوزاند و از خاکسترهای آن، بنای تازهای برپا کند.
در هیچ مستعمرهای اینچنین آشکارا به ملت خیانت نمیکنند. حتی در مراکش، سلطان «بن یوسف» که میدانست در صورت مخالفت با خواستههای فرانسه، تختوتاجش به خطر میافتد، زیر بار نرفت و ترجیح داد که در تبعید زندگی کند تا دستنشاندهی خارجیها باشد. تاریخ هم نشان داده که انقلابها و جنبشها هرگز از بین نمیروند. شاید در شرایطی دشوار قدمی عقب بگذارند، اما همیشه نیرومندتر و محکمتر بازمیگردند. هیچ حکومتی نمیتواند با زدوبند و زور، یک جنبش مردمی را خاموش کند. حتی قدرتهای بزرگ تاریخ هم که به سرکوب دست زدند، عاقبتی جز سقوط نداشتند.
همهی مستبدان، چون به قدرت رسیدند، تصور کردند که همیشه این قدرت را در دست خواهند داشت. مست میشوند، عقل از کف میدهند و فراموش میکنند که قدرت حقیقی در دستان مردم است. ای کاش این ظالمان و دستنشاندگان خارجی دستکم انصاف و شرافت را در نظر میگرفتند و، در حالی که دست به غارت و چپاول میزنند، به بیگانه نیز اینچنین میدان نمیدادند که به حریم شرف و عزت ملتمان تجاوز کند.
آیا در قرنی که حتی مردم مستعمره، همچون سیاهپوستان کنیا، در خون و آتش برای حقوق خود میجنگند، ما باید تماشا کنیم که حقوق مردم ما بیدریغ به خارجیها تقدیم شود؟ آیا کودتایی که ما را به این روز انداخت، جز برای همین نبود؟ محاکمهی مصدق و تبعید و زندان یارانش، همه بهخاطر رضایت استعمارگران نبود؟ شاید هم تقدیر این بود که این فریب زود برملا شود و نقشههایشان پیش از آنکه بتوانند مردم را فریب دهند، آشکار گردد.
درسی که تاریخ میدهد این است که افکار ملت را نمیتوان با زور و فشار به عقب بازگرداند. اگر میشد انقلابها را با زور خاموش کرد، امروز دنیا هنوز گرفتار جنونهای نرون، هوسهای اسکندر و بربریت چنگیزخان و آتیلا بود. زور بهظاهر میبلعد و میخورد، اما افکار ملت را نمیتواند بمیراند. آنکه به زور تکیه میکند، عاقبتش تنها سقوط و سرنگونی است.
با عشق و ایمان به تو و روزهای روشنتر،
- ۱۹ آذر صد و چهاردهمین روز
پریوش عزیزم،
این دو روز دستم به نوشتن نمیرفت؛ با اینکه نامهات به دستم رسید و خیلی مشتاق بودم پاسخ دهم، اما وضعیت روحی و اخبار ناگوار اجازه نداد. شنیدم که در ابتدای هفته گذشته، دو کامیون سرباز و پلیس نصفشب به خانه خواهرم ریختهاند و حتی در آشپزخانه و آبانبار به دنبال من گشتهاند. با این حال، بیشتر از همه، حادثه ناگواری که در دانشگاه تهران رخ داد، مرا به هم ریخت.
واقعیت ماجرا غیر از آن چیزی است که روزنامهها تحت کنترل دولت منتشر کردهاند. اعتراضات دانشجویان به تصمیم دولت برای تجدید رابطه با انگلیس و تسلیمشدن در برابر خواستههای دشمن آغاز شد. صبح دوشنبه، دانشجویان در محوطه دانشگاه تجمع کردند و خشم خود را علیه این اقدام که مخالف حیثیت و استقلال ملی بود، اعلام کردند. پلیس و سربازان بیهیچ رحمی به دانشجویان حملهور شدند و برخی از دانشجویان به کلاسهای خود پناه بردند، اما سربازان آنها را تا داخل کلاسها دنبال کردند، حتی با مسلسل وارد شدند که این رفتار بیرحمانه، برخی از دختران دانشجو را نیز دچار شوک و ضعف کرد. در نهایت، کلاسها تعطیل و دانشجویان خشمگین در محوطه به اعتراض ایستادند، اما سربازان آنان را به گلوله بستند. دو جوان بلافاصله جان باختند و دیگری نیز پس از یک روز در بیمارستان چشم از جهان فروبست.
فکر کردن به این صحنههای دردناک برایم طاقتفرساست؛ مادران و پدرانی که صبح فرزندانشان را با چهرهای خندان راهی دانشگاه کردند و ظهر با پیکر بیجان آنها روبهرو شدند. آیا این بزرگترین گناه حکومتی خونخوار و هار نیست؟ خندهدارتر از همه، تفسیر روزنامه «اطلاعات» بود که به جای سرزنش قاتلان، دانشجویان را نکوهش کرد که چرا به وضع مملکت خود اعتراض کردهاند! مگر نه اینکه آینده این کشور، آینده فرزندان و جوانان آن است؟ اگر این جوانان حق صحبت نداشته باشند، پس چه کسی باید به وضعیت این کشور اعتراض کند؟
در وضعیتم، با آن بیماری که نتیجه سالها مبارزه است و این دوری و دربهدری، گاه آنچنان از شدت خشم و ناامیدی به تنگ میآیم که با خود میگویم آیا ارزش دارد این فجایع را به چشم ببینم؟ مصدق تنها به جرم ملی کردن نفت در بند است، من و رفقایمان تنها به خاطر مبارزه با استعمار دشمنان، در معرض خطر قرار گرفتیم. حال، این جوانان معصوم چه جرمی داشتند که اینچنین بیرحمانه جانشان را گرفتند؟ آیا حاکمان این کشور باور دارند که با این قساوت و کشتار، میتوانند قدرت خود را تثبیت کنند؟
آنچه مسلم است، هیچ حکومتی با زور و سرکوب دوام نخواهد یافت. دیری نمیپاید که همین جنایات بیسابقه، همین دیوانگیها و قدرتطلبیها، سقوط آنها را رقم خواهد زد. خوشبختانه، این حاکمان آنچنان در بیراهه غرق شدهاند که خود به دست خویش در حال فراهم کردن زمینه نابودی خود هستند.
به امید روزهای بهتر و به یاد تو،
- ۲۵ آذر صد و بیستمین روز
پریوش عزیزم،
صد و بیست روز از آن فاجعه تاریخی ۲۸ مرداد گذشته است. یادم هست آخرین باری که صدای تو را از تلفن خانه مصدق شنیدم، از سوختن روزنامه «باختر امروز» به من خبر میدادی و با نگرانی میخواستی که هرچه زودتر به خانه برگردم. از آن روز، دیگر صدایت را نشنیدهام، صدایی که تمام وجودم به آن خو گرفته بود. این جدایی سنگین و طاقتفرسا، این سکوت مرگبار که اطرافم را فراگرفته، طوری بر روحم سنگینی میکند که نمیدانم آیا پایانی خواهد داشت یا نه.
تنها نشانههایی که از تو به من میرسد، همان چند نامهای است که بهسختی میان ما رد و بدل شده، که حتی آنها را نیز ناچار شدی با اشک و اندوه نابود کنی تا مبادا دست پلیس بیرحم به آنها برسد. این نامهها تنها مکاتبات عاشقانه سادهای نبودند، بلکه فریادی از دل پر از امید و آرزوهای ناکام بود، گواهی از قلب یک انسان دردمند، اسیر و بال و پرشکسته که برای وطنش، همه چیز را فدا کرده است.
چقدر دوست داشتم اگر آن نامهها به دستم میرسید تا بتوانم آنها را کنار یادداشتهای دیگرم نگه دارم، برای روزی که شاید باقی بمانم یا دستکم، این نوشتهها برای نسلهای آینده باقی بماند؛ یادگاری از مسیری که ما پیمودیم، از امیدها و آرزوها و مبارزاتمان برای وطن. این یادداشتها، همچون آثار هنری هستند که در لحظات نادر الهام آفریده میشوند؛ زیرا که درد و رنج محبوسان و تبعیدشدگان نیز همچون حالات شاعران و نویسندگان، در هر لحظه به رنگی و شکلی دیگر درمیآید.
در برخی لحظات، آنچنان احساسات لطیف میشود که گویا هیچ راهی جز گریه نیست؛ گویی انسان در جهانی دیگر سیر میکند. اما لحظاتی هم هست که تمام امید و شوق در وجود آدمی فروکش میکند و هیچ انگیزهای برای خواندن یا نوشتن باقی نمیماند. گاه پیش خودم میگویم شاید همین سختیها و آزمایشها نیز بخشی از تجربیات زندگی است، بخشی از درسهایی که باید برای مبارزه و ایستادگی بیاموزم. به یاد زندگی میلیونها انسان دیگری میافتم که در جنگها اسیر شده و یا در سختیهای مختلف، چشمانتظار روزهای روشن ماندهاند.
آنچه قلبم را بیشتر میفشارد، این است که برخلاف اسیران جنگی، دشمن مستقیم ما ظاهر نیست. این نیروی استعمارگر است که از پس پرده و با استفاده از عوامل داخلی، به سنگر ملت حمله میکند. اگرچه بسیاری هنوز تفاوت میان این دو را نمیبینند، اما برای من و تو کاملاً واضح است که محاکمه دکتر مصدق، همان محاکمهای است که انگلستان برای شکستن روحیه ملت ایران ترتیب داده است. چقدر درست گفت «مهندس رضوی» در دادگاه اخیر که خطاب به دادستان ارتش گفت: «اگر ما جرمی مرتکب شده باشیم، تنها جرم ما مبارزه با شرکت نفت جنوب بوده است؛ و سیاست نفت همیشه با خون همراه بوده است.»
واقعاً جملهای است پرمعنی، که شاید بهترین تعبیر آن را سیاستمدار فرانسوی، کلمانسو، پس از جنگ جهانی اول بیان کرد: «یک قطره نفت، برابر است با یک قطره خون.» این مایع سیاه که همچنان دارد آتش بر خرمن خانه ما میزند، آتشی که گویا هیچگاه خاموش نمیشود.
پریوش عزیز، در کنار تو بودن، تنها تسلای قلبی من است.
3 پاسخ
واقعا دمتون گرم
چه نامههای غمگینی، چه روزهای سختی بوده برای هردو نفر، بخصوص دکتر فاطمی.
جالبه که دکتر فاطمی توی این نامهها، در شرایطی که دلتنگ همسرشون و خانه و خانواده بودن، بازم مطالب سیاسی مینوشتن، همچنان مثل یه روزنامهنگار
ممنون که اینها رو برامون گذاشتین
سپاس مهرناز عزیز