بیش از یک قرن از ماجرای پرشور نهضت جنگل میگذرد، اما نام «میرزا کوچکخان جنگلی» هنوز یکی از داغترین بحثهای تاریخ معاصر ایران است. آیا او قهرمانی ملی بود که برای استقلال و آزادی ایران جنگید؟ یا رهبر جنبشی شکستخورده که با اعتماد به کمونیستها و روسها، آرمانهایش را به بنبست رساند و سرش در برف ماند؟تاریخ رسمی اغلب با روایت رهبران و سیاستمداران نوشته شده است. اما گاهی صدایی متفاوت، بیپیرایه و از دل مردم، پرده از واقعیت برمیدارد. صدایی که نه درگیر شعارهای سیاسی است و نه در پی قهرمانسازی. امانالله زندش، نوجوانی روستایی که در پانزدهسالگی به مجاهدان جنگل پیوست و بعدها محافظ شخصی میرزا شد، چنین صدایی است. خاطرات او، پس از صد سال، اکنون در کتابی با عنوان خاطرات امانالله زندش منتشر شده و نگاه ما به نهضت جنگل را دگرگون میکند.
وقتی نام موسی خیابانی به میان میآید، تاریخ دهه ۶۰ ایران دوباره زنده میشود. مردی که روزی دانشجوی فیزیک دانشگاه تهران بود و با کتاب نهجالبلاغه در محوطه دانشگاه میچرخید، اما سرنوشت او را به مسیری برد که به فرماندهی مسلحانه، خانههای تیمی و نهایتاً خونینترین درگیریهای پس از انقلاب رسید.خیابانی در سال ۱۳۲۶ در تبریز متولد شد. او از دل بازاری مذهبی و فضای سنتی تبریز قد کشید و خیلی زود در فضای پرشور دهه ۴۰ جذب جنبشهای انقلابی شد. آشنایی با محمد حنیفنژاد مسیرش را برای همیشه تغییر داد. موسی خیابانی از همان ابتدا یکی از ایدئولوگهای جوان سازمان مجاهدین خلق بود، کسی که جلسات قرآنخوانی و تحلیل نهجالبلاغهاش در زندان قصر مشهور بود.
وقتی نام «نهادهای امنیتی پهلوی» به گوشمان میرسد، بیدرنگ ذهن همه به سمت ساواک میرود؛ سازمان اطلاعات و امنیت کشور که با نامش ترس، سرکوب و شنود پیوند خورده است. اما در سایه همین ساواک، نهادی وجود داشت که کمتر کسی دربارهاش شنیده است. سازمانی که حتی بعضی از مقامات ساواک هم از آن هراس داشتند.
تاجالمُلک فراهانی، معروف به امخاقان، همان زنی بود که دختر امیرکبیر و خواهرزاده ناصرالدینشاه محسوب میشد؛ اما سرنوشتش او را تبدیل کرد به نمادی از جنجال، اتهام و نقشآفرینی در یکی از پرماجراترین دورههای تاریخ قاجار. در این مقالهی سئوشده و سیستماتیک، قصهاش را پی میگیریم، تحلیل میکنیم و در پایان از شما دعوت میکنیم تا داستان کاملش را در یوتیوب راوکده تماشا کنید.
در دههای که جمهوری اسلامی با شدیدترین تهدیدهای امنیتی، ترورها، انفجارها و شورشهای سازمانیافته روبهرو بود، یکی از خطرناکترین سلاحهای دشمن نه بمب، نه اسلحه، که «نفوذ» بود. نفوذیهایی که در ظاهر خودی بودند، اما در باطن، مهرههایی مؤثر برای سازمان مجاهدین خلق. در این میان، دو نام بیش از همه در حافظه تاریخی نیروهای اطلاعاتی ماندگار شد: عباس زریباف و الماس عوضیار.
پنجرههای ضدگلوله کاخ بسته بودن، اما صدای فریاد دختری از زیرزمین، از پشت درهای بسته عبور میکرد. مرد جوانی با پیراهن ابریشمی و ساعت رولکس، سیگارش را روی پوست آن دختر خاموش میکرد. اسمش عدی بود؛ عدی صدام حسین. پسر بزرگ دیکتاتور عراق. صبحها در کتوشلوار مدیر فدراسیون فوتبال، شبها شکنجهگر زنان و مردان بیگناه. در این مقاله، روایتی کامل، عمیق، و کمتر گفتهشده از زندگی، فساد، جنایت و مرگ عدی حسین را میخوانید. اگر به دنبال حقیقتی ممنوعه در تاریخ خاورمیانهاید، تا پایان این روایت با ما باشید. در پایان، ماجرایی را خواهید شنید که در ویدئوکست راوکده به تصویر کشیده شده؛ ویدئویی که نمیخواهید از دست بدهید.