به مناسبت سالگرد درگذشت مولانا در ۲۷ آذر، نگاهی مفصل به زندگی و سرنوشت این شاعر و عارف بزرگ ایرانی انداختهایم. این مقاله سرشار از واقعیتها و روایتهایی است که در حکایتهای رایج کمتر به آنها اشاره شده و میتواند نگاه عمیقتری به مولانا جلالالدین محمد بلخی (معروف به مولوی رومی) به شما بدهد. با ما همراه باشید تا از دوران کودکی مولانا در بلخ تا اوج عرفان و شاعریاش در قونیه، این زندگی پرفراز و نشیب را مرور کنیم.
آغاز زندگی و کوچ از بلخ
جلالالدین محمد بلخی در سال ۶۰۴ هجری قمری (۱۲۰۷ میلادی) در شهر بلخ – از شهرهای خراسان بزرگ که امروزه در افغانستان واقع است – چشم به جهان گشود. نام کامل او «محمد بن محمد بن حسین حسینی خطیبی بَکری بلخی» بود. پدرش مولانا بهاءالدین وَلَد ملقب به سلطانالعلما از علمای نامدار و عرفای صوفی آن روزگار بهشمار میرفت. گفته شده است که محل تولد مولانا علاوه بر بلخ، در برخی منابع روستای وَخش در نزدیکی مرز تاجیکستان نیز ذکر شده است. بهاءالدین ولد به دلیل عقاید صوفیانه و پرهیز از مباحثات خشک لفظی، مغضوب دربار خوارزمشاهیان شد؛ چنانکه فخرالدین رازی (روحانی پرنفوذ در دربار) سلطان محمد خوارزمشاه را علیه او بدبین کرد. سرانجام بهاءالدین حوالی سال ۶۱۰ ق. (همزمان با نخستین یورش مغول به خراسان) تصمیم به ترک بلخ گرفت و سوگند یاد کرد تا زمانی که سلطان خوارزمشاه بر تخت است به زادگاهش بازنگردد.
خانواده مولانا در سفری طولانی از خراسان عازم حجاز شدند. در خلال این کوچ تاریخی، بنا بر روایات، در شهر نیشابور مولانای خردسال با عارف نامی فریدالدین عطار نیشابوری ملاقات کرد. عطار در همان دیدار کوتاه، استعداد و آینده درخشان آن کودک را ستود و کتاب اسرارنامه خود را به او هدیه داد. (البته برخی پژوهشگران معاصر صحت این حکایت را زیر سؤال بردهاند.) پس از انجام مناسک حج، بهاءالدین و خانوادهاش راهی شام شدند و چندی در شهرهای بغداد و دمشق اقامت داشتند. در همان دوران، آوازهٔ بهاءالدین ولد به سرزمین روم (آسیای صغیر) رسید و علاءالدین کیقباد سلجوقی (پادشاه روم) از او دعوت کرد به پایتختش قونیه برود. بدین ترتیب، خاندان مولانا پس از چند سال اقامت در شهر لارَنده (قرامان کنونی در ترکیه) سرانجام در سال ۶۲۷ ق. (۱۲۲۹ میلادی) به قونیه نقل مکان کردند و مولانا از همین زمان لقب رومی گرفت.
استقرار در قونیه و تحصیلات مولانا
مولانا جلالالدین در ۱۸ سالگی در شهر لارنده با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد و حاصل این پیوند دو پسر به نامهای سلطانولد و علاءالدین محمد بود. چندی بعد، در قونیه گوهر خاتون درگذشت و مولانا برای بار دوم ازدواج کرد. همسر دوم او که به خاتون قونَوی شهرت داشت، برای مولانا پسری به نام مظفرالدین امیرعالَم و دختری به نام ملک خاتون به دنیا آورد و جالب اینکه این بانو ۱۹ سال پس از مولانا نیز زنده بود. بهاءالدین ولد (پدر مولانا) در سال ۶۲۸ ق. (۱۲۳۰ م) در قونیه دارفانی را وداع گفت و در همانجا به خاک سپرده شد. در پی درگذشت پدر، مولانای جوان که حدود ۲۳ سال داشت به خواست مریدان بهاءالدین، مسند درس و وعظ او را بر عهده گرفت و عملاً جانشین پدر شد.
یکی از یاران نزدیک بهاءالدین به نام سید برهانالدین محقق ترمذی پس از شنیدن خبر مرگ استادش به قونیه آمد و تربیت معنوی مولانا را عهدهدار گردید. مولانا نزدیک به نه سال در محضر برهانالدین ریاضت کشید و علوم باطنی و طریقت عرفانی را فرا گرفت تا جایی که شیخ ترمذی او را خلفالصّدق پدرش خواند. به توصیه برهانالدین، مولانا برای تکمیل دانش خود رهسپار سرزمین شام (سوریه امروزی) شد. مدتی در حَلَب نزد شیخ کمالالدین بن عدیم، فقه و علوم دینی آموخت و سپس راهی دمشق گردید. بنا بر نقلهایی، مولانا در دمشق با عارف بزرگ زمانه محییالدین ابن عربی ملاقات کرد و از محضر او بهرهها برد. بدینترتیب مولانا که در نوجوانی تحت نظر پدر و سپس برهانالدین تلمّذ کرده بود، در جوانی طی سفرهای علمی خود به حجاز و شام به مراتب عالی دانش زمان خود دست یافت.
با بازگشت به قونیه، مولانا جلالالدین به عنوان یکی از عالمان برجسته و خطیبان نامدار شهر شناخته میشد. او درس فقه، حدیث و تفسیر میداد و صدها طالب علم در حلقهٔ شاگردان او پرورش مییافتند. مجالس وعظ مولانا همهروزه جمعیت زیادی از مردم را به خود جلب میکرد و آوازهٔ دانش و تقوای او در سراسر روم پیچیده بود. سالها بدین منوال گذشت و مولانا در قامت یک شیخ صاحبنام و خطیب صاحبنفوذ، مورد احترام عام و خاص بود تا زمانی که واقعهای شگرف زندگی او را دگرگون کرد.
دیدار با شمس تبریزی؛ نقطه عطف سرنوشت مولوی
در پاییز سال ۶۴۲ قمری (۱۲۴۴ میلادی)، مولانا که حدود ۳۷ سال داشت با مرد درویش ناشناسی به نام شمسالدین محمد تبریزی روبهرو شد. این ملاقات بنا بر روایتهای تاریخی، نقطه عطف زندگی مولانا محسوب میشود و افسانههای بسیاری درباره جزئیات آن نقل شده است. مشهور است روزی مولانا سوار بر مرکب از مدرسه به خانه بازمیگشت که شمس تبریزی سر راه او را گرفت و پرسید: «ای مولانا! بایزید بسطامی بزرگتر است یا حضرت محمد (ص)؟» مولانا از این سؤال تکان خورد و پاسخ داد: «البته که محمد (ص) سرور همه اولیاست.» شمس گفت: «پس چرا بایزید میگوید من خود را در حق فرو بردم و سیراب شدم، اما پیامبر میگوید قلب من هرگز از یاد حق سیراب نشد؟» گفتهاند مولانا از این پرسش و جسارت شمس بیهوش از مرکب افتاد و چون به هوش آمد، شیفته مرام و حال شمس شده بود. روایت دیگری میگوید روز نخست، شمس به مجلس درس مولانا وارد شد و دید پیرامون او کتابهای فراوانی است. شمس پرسید: «اینها چیست؟» مولانا پاسخ داد: «اینها قیل و قال است، علومی است که تو نمیدانی.» ناگهان شمس همه کتابها را برداشت و در حوض آب افکند. مولانا برآشفت که «ای درویش! این چه کار بود؟ برخی از آن کتابها یادگار پدرم و نسخهٔ منحصربهفرد بود!» شمس بیاعتنا کتابها را از آب بیرون کشید؛ کتابها خشکخشک بودند، گویی هرگز خیس نشدهاند. مولانا شگفتزده پرسید: «این چه رازی است؟» شمس تبریزی پاسخ داد: «این حال است، چیزی که تو از آن بیخبری!»
این برخورد تکاندهنده، آغازگر تحوّلی عمیق در وجود مولانا شد. از آن روز به بعد، مولانا درس و بحث ظاهری را رها کرد و مجذوب صحبتها و منش شورانگیز شمس گردید. او خرقهٔ زهد و شیخیت را به کناری نهاد و در محضر شمس تبریزی نوعی تولد دوباره را تجربه کرد. مولانا خود، تغییر حال و هوای درونیاش پس از آشنایی با شمس را چنین توصیف کرده است:
زاهد بودم، ترانهگویم کردی
سرحلقهٔ بزم و بادهجویم کردی
سجادهنشین باوقاری بودم
بازیچهٔ کودکان کویم کردی
مولانا که پیشتر فقیهی وارسته و پایبند ظاهر شریعت بود، با ظهور شمس تبریزی به عاشقی دلسوخته و سالکی شوریدهحال بدل شد. این دگرگونی برای بسیاری از اطرافیان مولانا قابل پذیرش نبود. مریدان متعصب که استاد خود را تا دیروز در کسوت یک عالم پرهیزگار میدیدند، اکنون از معاشرت او با درویشی غریب و رها کردن مجالس وعظ ناراضی بودند. آنان شمس را به چشم دخالتگری میدیدند که مولانای محبوبشان را از راه کمال به بیراههٔ جذبۀ عشق کشانده است. از این رو در صدد آزار و بیاحترامی به شمس برآمدند. با افزایش فشار بدخواهان، شمس تبریزی تنها پس از چند ماه اقامت در قونیه، ناچار شد بیخبر شهر را ترک کند.
فراق ناگهانی شمس، مولانا را بیقرار و آشفته ساخت. گفته میشود در این مدت، مولانا به هر دری میزد تا نشانی از مراد گمشدهاش بیابد. مریدان که پشیمان و شرمنده شده بودند، برای دلجویی از مولانا به جستجوی شمس رفتند و سرانجام او را در دمشق پیدا کرده راضی کردند به قونیه بازگردد. شمس تبریزی بار دیگر در سال ۶۴۴ ق. به خانه مولانا قدم گذاشت و شور و شادی را به مجلس او برگرداند. اما طولی نکشید که دشمنی بدخواهان دوباره سربرآورد و فضای قونیه برای شمس ناامن شد. سرانجام در یکی از روزهای سال ۶۴۵ قمری (۱۲۴۷ م) شمس تبریزی برای همیشه ناپدید گشت. از سرنوشت قطعی او اطلاعی در دست نیست و افسانههای مختلفی دربارهٔ غیبت همیشگیاش شکل گرفته است. برخی معتقدند شمس مخفیانه به زادگاهش بازگشت یا در گوشهای به زندگی درویشی ادامه داد. اما روایتی که مدارک تاریخی نیز آن را تقویت میکنند، این است که گروهی از مخالفان به سرکردگی علاءالدین محمد (پسر کوچکتر مولانا) شمس را به قتل رساندند. هرچند این اتهام هیچگاه به صورت رسمی تأیید نشد، ولی بسیاری بر این باورند که شمس به دست اطرافیان مولانا کشته شد.
مولانا پس از غیبت دائم شمس، مدتی را به جستجوی یار پرداخت؛ او حتی به شام سفر کرد اما اثری از دوست خود نیافت. بازگشته به قونیه، مولانا اندوه عظیم فقدان شمس را با سماع و سرودن اشعار عاشقانه التیام میبخشید. وی شبها و روزها در حالت شوریدگی عرفانی غرق میشد و فیالبداهه شعر میگفت؛ اشعاری آکنده از سوز فراق که بعدها گردآمده و دیوان کبیر را تشکیل داد. مولانا در بیشتر غزلهای این دیوان با ذکر صریح نام شمس یا با تخلص «شمس» شعر گفته است. او شمس تبریزی را آیینه جمال حق میدانست و عشق به شمس، در حقیقت عشق به خداوند برای او بود. به بیان دیگر، مولانا شمس را «مظهر کامل عشق الهی» میدید که از طریق او توانست به مقام فنا فیالله نائل شود.
پس از شمس: از صلاحالدین زرکوب تا سرایش مثنوی
پس از ناامیدی از بازگشت شمس، خانواده و مریدان مولانا تلاش کردند او را به زندگی عادی بازگردانند. مولانا کمکم خلأ شمس را با همنشینی برخی یاران نزدیک پُر کرد. نخست به مصاحبت صلاحالدین زرکوب روی آورد؛ پیرمردی زرگر و بیسواد اما صاحب دل که مرید معنوی مولانا شد. صلاحالدین به مدت ۱۰ سال (حدود ۶۴۵ تا ۶۵۵ ق.) یار و همدم مولانا بود و نقش مهمی در تسلای خاطر او و پیشبرد تعالیمش ایفا کرد. مولانا چنان به صلاحالدین ارادت یافت که او را خلیفه خود تعیین نمود. حتی سلطانولد پسر مولانا که خود عالم دین بود، مجذوب سادگی و صفای زرکوب گردید و به پیروی از پدر، در شمار مریدان او درآمد. سرانجام صلاحالدین زرکوب در سال ۶۵۵ ق. بدرود حیات گفت و مولانا را در اندوه و تنهایی مجدد فرو برد.
پس از درگذشت صلاحالدین، این بار شاگرد جوانی به نام حسامالدین چَلَبی محبوبترین مصاحب مولانا شد. حسامالدین از درویشان فاضل و بااخلاص حلقه مولانا بود و طی ده سال پایانی عمر مولانا (تقریباً ۶۶۰ تا ۶۷۰ قمری) ملازم او به شمار میرفت. حضور حسامالدین برای مولانا بسیار مغتنم واقع شد، چرا که به تشویق او یکی از ماندگارترین آثار ادبیات عرفانی جهان پدید آمد: مثنوی معنوی. ماجرا از این قرار بود که حسامالدین روزی از مولانا خواست تعالیم عمیق عرفانی خود را به زبان شعر ساده برای مردم بیان کند. مولانا این درخواست را پذیرفت و بدینسان سرایش مثنوی را آغاز کرد. او اغلب در حال سماع و شور شعر میسرود و حسامالدین عبارت به عبارت گفتههای مولانا را مینوشت. شش دفتر مثنوی معنوی طی حدود ۱۰ سال تکمیل شد؛ دفتر اول در سال ۶۵۸ ق. آغاز و دفتر ششم حوالی سال ۶۶۸ ق. پایان یافت (هرچند مثنوی ششم به نظر ناتمام میرسد). این کتاب عظیم حاوی حدود ۲۶ هزار بیت شعر تعلیمی در قالب حکایات تمثیلی است و چکیده جهانبینی عرفانی مولانا محسوب میشود.
در کنار مثنوی، بخش بزرگی از دیوان اشعار مولانا نیز پس از دوران شمس پدید آمد. مولانا که تا پیش از ملاقات با شمس کمتر شعر میسرود، از میانهٔ عمر به بعد هزاران بیت شعر عاشقانه و عارفانه خلق کرد. حجم اشعار او چنان است که مجموعهای بالغ بر ۳۶۰۰ غزل و نزدیک به ۲۰۰۰ رباعی در کلیات شمس تبریزی گرد آمده است. این اشعار که بیشتر با تخلص «خاموش» (خموش) پایان مییابند، سرشار از مضامین عشق الهی، شوق وصال، درد فراق و وحدت وجود هستند و روح بیقرار مولانا را بازتاب میدهند.
آثار و اندیشههای مولانا
مولانا جلالالدین رومی از خود آثار منظوم و منثور متعددی برجای گذاشته که هر یک گوشهای از فکر و ذکر او را نمایان میسازد:
مثنوی معنوی: مهمترین اثر مولانا که به زبان شعر فارسی و در قالب مثنوی (ابیات همقافیه) تألیف شده است. مثنوی معنوی شامل شش دفتر و در مجموع حدود ۲۶۰۰۰ بیت شعر عرفانی است. این کتاب مجموعهای از حکایتها و تمثیلهای آموزنده است که مفاهیم عمیق عرفان اسلامی را با زبانی همهفهم بیان میکند. به سبب جایگاه ویژهاش، مثنوی را برخی «قرآن فارسی» لقب دادهاند.
دیوان شمس تبریزی: دیوان کبیر مولانا که مجموعهٔ غزلها و رباعیات او را در بر میگیرد. این اشعار عمدتاً در شور و حال پس از دیدار شمس سروده شده و منعکسکننده عشق سوزان مولانا به دوست آسمانیاش است. مولانا بسیاری از این غزلها را با ذکر نام یا تخلص شمس به پایان برده و از زبان شمس با خدای خود نجوا کرده است. دیوان شمس مشتمل بر غزلهایی به زبان فارسی است، هرچند تعدادی شعر به زبانهای عربی، ترکی و یونانی نیز در میان آنها دیده میشود که نشان از جهانوطنی اندیشه مولانا دارد.
فیه ما فیه: مجموعهای از مجالس و سخنان مولانا به نثر فارسی است که به همت مریدانش گردآوری شده. عنوان کتاب به معنی «آنچه در اوست، در اوست» میباشد. این اثر شامل ۷۱ فصل (یا گفتار) است و دربردارندهٔ گفتگوهای مولانا با شاگردان و مخاطبان مختلف دربارهٔ مفاهیم عرفانی، اخلاقی و اجتماعی زمانه خود است. نثر فیهمافیه ساده و روان بوده و بسیاری از آموزههای مولانا را بیواسطه منتقل میکند.
مجالس سبعه: کتابی به نثر که متن هفت خطابه و وعظ مولانا در ایام مختلف است. این خطبهها به زبان عربی و فارسی ایراد شده و مضامین آنها بیشتر پند و اندرزهای اخلاقی، تفسیر آیات و احادیث و تشویق مردم به سلوک معنوی است. در مجالس سبعه میتوان سبک وعظ مولانا پیش از دوران شوریدگیاش را مشاهده کرد.
مکتوبات (مکاتیب): مجموعهای از نامههای مولانا به نزدیکان، مریدان و حتی برخی حکمرانان معاصر خویش است. این نامهها به زبان فارسی نوشته شده و علاوه بر مباحث شخصی و اداری، حاوی نکات عرفانی، تفاسیر دینی و توصیههای اخلاقی از سوی مولانا به مخاطبان مختلف میباشد. مکتوبات از جنبه تاریخی نیز ارزشمند است چرا که اطلاعاتی درباره روابط اجتماعی مولانا و اوضاع زمانهاش به دست میدهد.
از خلال همه این آثار – چه منظوم و چه منثور – اندیشه محوری مولانا آشکار است: عشق الهی به عنوان نیروی محرک جهان و راه رستگاری انسان. در نگاه مولانا، دین و معرفت حقیقی جز عشق به پروردگار و مخلوقات او نیست. او ظواهر خشک مذهبی و تعصبات فرقهای را نکوهش میکرد و معتقد بود حقیقت خداوند در آیینه قلب همه انسانهای پاکدل قابل مشاهده است. دعوت به مدارای بین ادیان و ملتها، تأکید بر سکوت و فروتنی در سلوک، و ستایش از شادی معنوی و موسیقی و رقص به عنوان ابزارهای تقرب به حق، از دیگر جنبههای تفکر مولاناست که در جایجای آثارش به چشم میخورد.
وفات مولانا و میراث ماندگار او
سرانجام مولانا پس از یک عمر پربار معنویت و شعر، در غروب یکشنبه پنجم جمادیالثانی سال ۶۷۲ قمری (معادل با ۱۷ دسامبر ۱۲۷۳ میلادی) در شهر قونیه دار فانی را وداع گفت. در تقویم کنونی ایران، روز ۲۷ آذر به عنوان سالروز درگذشت مولانا ثبت شده که هر ساله با گرامیداشت یاد او همراه است. هنگام مرگ، مولانا ۶۶ سال داشت و شهرت و محبوبیتی عالمگیر کسب کرده بود. گویند در تشییع جنازه باشکوه او که در قونیه برگزار شد، انبوهی از مردم با هر آیین و مسلکی حضور یافتند؛ از مسلمان و مسیحی گرفته تا یهودی همه در غم فقدان مولانا گریستند. نزدیک به چهل روز شهر یکپارچه عزادار بود و مرگ مولانا را سوگواری میکردند. مریدان مولانا اما مرگ او را پایان نمیدانستند، بلکه شب درگذشتش را «شب عرس» (شب عروسی روح با محبوب ازلی) نامیدند؛ چرا که باور داشتند مولانا در این شب به وصال حق نائل شده است.
آرامگاه مولانا در قونیه – مزاری با گنبد سبزرنگ که به قبهالخضراء مشهور است – خیلی زود به زیارتگاه عاشقان و عارفان بدل گردید. پس از مولانا، فرزندش سلطانولد آیین مولویه را سازماندهی کرد و خانقاه مولویان را بنیان گذاشت تا طریق پدر را استمرار بخشد. سلسله دراویش مولویه (معروف به دراویش چرخان به خاطر رقص سماع) طی قرنهای بعد در مناطق گستردهای از قلمرو عثمانی و ایران فعال بود و آموزههای مولانا توسط آنها زنده نگه داشته شد. هر سال در سالگرد رحلت مولانا، دراویش و علاقهمندان از سراسر دنیا در قونیه گرد هم میآیند و با برگزاری مراسم سماع، یاد ملای رومی را گرامی میدارند.
فراتر از یک شخصیت تاریخی، امروز مولانا به پُلی میان فرهنگها و نسلها تبدیل شده است. شعر و اندیشه او مرزهای جغرافیایی و مذهبی را درنوردیده و الهامبخش میلیونها انسان در سراسر جهان گشته است. آثار مولانا به اکثر زبانهای زنده دنیا ترجمه شده و به ویژه طی دهههای اخیر در دنیای غرب با استقبال کمنظیری مواجه شده است. به طوری که در آمریکا ترجمههای اشعار مولانا بارها در فهرست پرفروشترین کتابهای شعر قرار گرفته و او را به یکی از محبوبترین شاعران جهان بدل کرده است. در سال ۲۰۰۷ میلادی (۱۳۸۶ شمسی) به مناسبت هشتصدمین سال تولد مولانا، سازمان یونسکو آن سال را سال جهانی مولانا نامگذاری کرد و در کشورهای مختلف از جمله ایران، ترکیه، افغانستان و تاجیکستان مراسم بزرگداشت برگزار شد. مولانا امروز متعلق به همهٔ انسانهاست؛ ایرانی و ترک و افغان هر کدام او را از آنِ خود میدانند، اما در حقیقت پیام عشق و وحدت مولانا میراثی جهانی است که به همگان تعلق دارد.